اینجا، جایی که من ایستادم
هر شب هوا تاریک تره و عجیب دلم میخواد این تاریکی رو بغل کنم
جوری که استادم انرژی مثبت منه تو کلاساش و وقتی بعد مدت ها میبینمش امید به زندگی میگیرم>>>
یهو یادم افتاد چهار سال پیش مامانم سر اینکه یه کلاه فانتزیو خریدم پنجاه هزار تومن چقد دعوام کرد
اصن حالم خراب شد از این فقر در ستون فقراتم
امروز نیازمند اینم که ده ساعت از خونه بیرون باشم و با کسی که خیلیی دوسش دارم وقت بگذرونم
ولی جز اینکه نمیتونم بیرون مشکل اصلی اینه که هیچ کسی رو خیلییی دوس ندارم🤡