eitaa logo
رسانه الهی
358 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
698 ویدیو
12 فایل
خدایا چنان کن سر انجامِ کار تو خشنود باشی و ما رستگار ارتباط با ما @Doostgharin
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
رسانه الهی
#بســـــم_ربِّ_العشــــــــــــــــــــق #رمــــــــــان #طعـــــم_سیبـــ به قلم⇦⇦🌹 #مریم_سرخه_ای
قسمٺـــــ هفدهــــــــــم: : چشمامو ریز کردم و زیر چشمی بچه هارو نگاه کردم. بعد نیلوفر رو به من گفت: -باباااا چیزی نیست که برو بریم الان شب میشه باید برگردیم خونه. ابروهامو دادم بالاو گفتم: -بریم😒 حس کردم بچه ها دارن به هم علامت میدن ولی واقعا نمیفهمیدم که چرا اینجوری میکنن خیلی مشکوک بودن... را افتادیم و رفتیم سر خیابون تاکسی سوار شدیم. هانیه جلو نشست و منو نگار و نیلوفر عقب نشستیم.من وسط نشسته بودم.رو کردم به نیلوفر گفتم: -خب حالا خانوم برنامه چین کجا داریم میریم؟؟ نیلوفر لبشو کج کرد گفت: -حالا یه جا میریم دیگه چقد میپرسی!!! یه دونه آروم زدم رو دستش گفتم: -خیلیییی مشکوک میزنیناااا. نگار با شونش هولم داد گفت: -ای بابا چقد گیر میدی یه مدت باهامون بیرون نیومدی حالا هی حساس شدی میگی مشکوک میزنی! برگشتم نگاش کردم گفتم: -خب هیییس بیا منو بزن. بعد با بچه ها یواش خندیدیم. بعد از مدتی جلو یه پاساژ پیاده شدیم. چونمو دادم بالاو گفتم: -خب از اول درست بگین میخواییم بیاییم خرید دیگه... هانیه دستمو گرفت بااخم گفت: -بیا بریم.نیومدیم خرید. بچه ها همشون یه دفعه جدی شدن!!! هانیه اخم کرد.نگارو نیلوفر هم به دنبال هانیه اخم کردن! این اخم ها یکم منو نگران کرد... راه افتادیم رفتیم داخل پاساژ...تقریبا بزرگ بود...پله هارو رفتیم بالا طبقه ی اول و دوم فروشگاه و لباس و... از این جور چیزا بود طبقه ی سوم سینما بود.رفتیم طبقه ی چهارم. رستوران و کافی شاپ بود. قلبم داشت میومد توی دهنم ینی چی چرا بچه ها اینجوری با اخم منو آوردن اینجا چرا بهم نمیگفتن کجا میریم... نیلوفر خیلی با گوشیش ور می رفت. معلوم بود داره به کسی پیام میده همشم زیر چشمی به من نگاه میکرد. من هیچی نمی گفتم و فقط دنبالشون راه میرفتم. دور رستوران به چرخی زدیم و یه دفعه جلوی یه میز ایستادیم.وقتی چشمم خورد به میز. شوکه شدم.برگشتم یه نگاهی به بچه ها کردم دیدم همشون بهم لبخند زدن از روی شادی و خوشحالی نتونستم خودمو نگه دارم و جیغ کشیدم رستوران هم خلوت بود و دورو برمون کسی نبود که بخواد صدامو بشنوه... ادامه دارد... 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 نویسنده:📝 🌹 🌹 رمانهای عاشقانه مذهبی بامــــاهمـــراه باشــید🌹 رسانه الهی 🕌 @mediumelahi
قسمٺـ هفدهــــــــــم: دوم: از خوشحالی زیاد گریه م گرفته بود...روکردم به بچه ها و گفتم: -این چه کاریه آخه... یکه دفعه محدثه و سپیده از پشت صندلی اومدن بیرون...روکردم به بچه ها و گفتم: -شماها دیوونه اید!!! همشون باهم گفتن: -تولدت مبارک... همگی میخندیدیم...قلبم از خوشحالی کم مونده بود دیگه از کار بیفته...خنده هام کم کم تبدیل شدن به اشک البته اشک آمیخته هم با غم...هم با شوق... روکردم بهشون گفتم: -واقعا دیوونه اید آخه این چه کاریه باورتون میشه من خودم یادم نبود... هانیه قیافشو کج و کوله کرد و گفت: -بله دیگه!!!آنقدر فکر یار سفر کرده ای که دیگه ماها رو که هیچ!!!خودتم فراموش کردی... نیلوفر یه دونه زد تو پهلوی هانیه... گریم شدید تر شد ولی می خندیدم... نیلوفر اومد طرفم یه دونه زد توکمرم و گفت: -بسه دیگه حالا آنقدر گریه کن ما کیک رو بخوریم... خندیدم و اشک هامو پاک کردم نشستم روی صندلی... یه کیک شکلاتی خیلی زیبا که دورش با اسمارتیز تزئین شده بود روبه روی من بود... رو کردم به بچه ها و گفتم: -این بزرگترین و بهترین جشن تولد زندگیم بود...حالا این دیوونه بازیا زیر سر کی بود؟؟؟ همه به نیلوفر نگاه کردن و نیلوفر هم خودشو زد به اون راه... ادامه دارد... 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 نویسنده:📝 🌹 🌹 رمانهای عاشقانه مذهبی رسانه الهی 🕌 @mediumelahi
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌸🍃🌸🍃🌸 👌 1⃣دختری داره درسشو می‌خونه و سر کار می ره؛ زنی اونو در مهمانی می بینه با یک لحن خاصی بهش می گه : هنوز شوهر نکردی؟ می‌تُرشی ها😳 حرفشو می‌زنه میره روان و زندگی آن دخترو به هم می‌ریزه😞❗️ 2⃣خانمی ، وضع حمل کرده زن همسایه به دیدن او رفته و میگه : قدیم نو‌رسیده‌تون مبارک باشه😊 راستی شوهرت برات چی خرید؟ برات گُل آورد کنار اتاق عمل؟ گفت: نه، چطور مگه؟ زن همسایه: هیچی؟🤔 مگه میشه😏 یعنی تو برای شوهرت هیچ ارزشی نداری؟😒 بمب تفرقه را میندازه و میره😱 غروب که شوهر میاد خونه، میبینه خانمش عصبانیه. میپرسه چی شده؟ خانمش میگه: تو چرا برای من هدیه نخریدی؟ چرا حتی یه گُل هم برام نیاوردی؟ خلاصه، کار به دعوا میکشه و تمام❗️ 3⃣جوانی از رفیقش پرسید: کجا کار می‌کنی؟ رفیقش : پیش فلانی. گفت: ماهیانه چقدر بهت دستمزد میده؟ رفیق: ۲ میلیون. گفت: ۲میلیون؟ 😳 یعنی این همه کار می‌کنی برای ۲میلیون؟ رفیق: بله. گفت: قدر تو رو نمی‌دونه. داره از تو سوء استفاده می‌کنه. هر کی دیگه بود، حتماً دو برابر بهت دستمزد می‌داد. رفیق به صاحبکارش میگه : دستمزد منو زیاد کن، خیلی کمه. صاحبکار میگه : نمی‌تونم. میگه : اگه نمی‌تونی، تسویه کن تا من برم. صاحبکار با او تسویه حساب کرده و شاگرد مغازه را ترک میکنه قبلاً ماهی ۲میلیون تومان داشت اما الان بیکاره❗️ 4⃣پدر و مادری در نهایت خوشبختی هستند. همسایه به خونه اونها میره و میگه: بچه‌هاتون عید اومدن سر بزنن؟ گفتن: نه، ۲ روز مرخصی داشتن، نشد که بیان. همسایه: نه؟!😳 این همه سال بچه بزرگ کردید و الان فرصت نکردن که بیان؟👀 یه عُمر خودتون رو به پاشون پیر کردید، اونوقت الان یه هفته وقت نمیگذارن بیان پدر و مادرشون رو زیارت کنن؟😳 با اینگونه حرف زدن، صفای قلب پدر و مادر را تیره و تار می کند و آنها را نسبت به بچه‌هاشون دلسرد می‌کنه.😢😞 بله 🤔👌 ⭕️اینهاست☝️ . ⚠️ممکن است در طول روز، بعضی سوالات را از همدیگر بپرسیم. ⭕️چرا نخریدی؟❗️ ⭕️چرا نداری؟❗️ ⭕️چطور این زندگی رو تحمل می‌کنی؟❗️ ⭕️چراجواب فلانی را ندادی؟❗️ ⭕️چرا آنقدر بی عرضه‌ هستی که نمی‌تونی جواب شوهرت(یا خانمت) رو بدی؟❗️ ⭕️چرا تو بدون اجازه شوهرت نمیری خونه‌ی مامانت⁉️ اما خودش هر وقت دلش بخواد، میره خونه‌ی باباش؟❗️😳 👈ممکنه هدفمون، فقط کسب اطلاع باشد نمی‌دونیم 👈 چه آتشی به جان شنونده می‌اندازیم.😡 به خاطر درست صحبت کنیم🗣 رسانه الهی 🕌 @mediumelahi 🌸🍃🌸🍃🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا