[رمان:عشق و انتقام]
تارا داشت کم کم دوباره عاشق امیرعلی میشد اما نمیتونست اون رو ببخشه
به خاطر همون تارا اینبار تصمیمی عجیب گرفت
خواست فرار کنه بره تو شهرستان پیش عمه اش صبح زود راه افتاد و امیرعلی هم دنبالش
تارا همه تلاشش رو کرد تا از دست امیرعلی خلاص شه
به خاطر همون تو راه افتاد تو یه محله خطرناک
توراه گیر یه سری آدم ولگرد و لاشی افتاد
امیرعلی سریع اومد جلو که از تارا دفاع کنه
امیرعلی با اونا درگیر شد امیرعلی چاقو خورد 😰
که اگر یکم دیر تر میرسید ممکن بود بمیره..
تارا :امیرعلییییی 😭😭
تروخدا بلند شو ... چرا اومدی من نمیخوام..
نمیخوام ... تو بمیری
امیرعلی: بزار آخرش فدات شم تا که بفهمی چقدر دوست دارم
تارا: خدانکنه ..من نمیزارم..
الان من چیکار کنم چطوری بزارمت تو ماشین
امیرعلی: برووو دارم تاوان بدی هام و میدم
تارا: نه بهخاطر عشقمون 🗣🗣
=تارا با هزار بدبختی امیر علی رو سوار ماشین کرد و به بیمارستان رسوند
خوشبختانه امیرعلی به سلامت از بیمارستان مرخص شد
وقتی به هوش اومد به تارا گفت:
امیرعلی: چرا نجاتم دادی؟.. با اینکه این همه بد کردم بهت
تارا: هر چی باشه من عاشق بودم چطور میتونم از عشقم متنفر بشم
در ضمن یک بار توومنو از مرگ نجات دادی
یک بار هم من
امیرعلی: حالا یه سوال میپرسم با قاطعیت جواب بده !
با من ازدواج میکنی؟
تارا: الان ؟ تو اینجا؟
من هنوز نتونستم ببخشمت
امیرعلی:دیگه باید چیکار کنم تا فراموش کنی گذشته رو
تارا من از وقتی با تو آشنا شدم تا معنی زندگی رو فهمیدم
بخدا خیلی پشیمونم
تارا: باید فکر کنم
امیرعلی: همین الان
تارا:..بلهههه🙈
پارت اخر
12.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎
𝓛𝓲𝓯𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓸𝓸 𝓼𝓱𝓸𝓻𝓽 𝓯𝓸𝓻 𝓪𝓻𝓰𝓾𝓶𝓮𝓷𝓽𝓼. 𝓙𝓾𝓼𝓽 𝓼𝓪 𝓸𝓷♥️
♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎
(Nazanin_bayaty👸🏼)
(pardis_pour_abedini👸🏻)
روزی به دلبری نظری کرد چشم من
زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
𝒈𝒐𝒊𝒏": @pardis_cutee 🎼🎻
بزرگ ترین چنل نازنین بیاتی و پرديس پور عابدینی در ایتا~
اصکی نرو جانا✖️
♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎
𝓛𝓲𝓯𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓸𝓸 𝓼𝓱𝓸𝓻𝓽 𝓯𝓸𝓻 𝓪𝓻𝓰𝓾𝓶𝓮𝓷𝓽𝓼. 𝓙𝓾𝓼𝓽 𝓼𝓪 𝓸𝓷♥️
♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎
(Nazanin_bayaty👸🏼)
(pardis_pour_abedini👸🏻)
روزی به دلبری نظری کرد چشم من
زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
𝒈𝒐𝒊𝒏": @pardis_cutee 🎼🎻
بزرگ ترین چنل نازنین بیاتی و پرديس پور عابدینی در ایتا~
اصکی نرو جانا✖️
#ادمین
♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎
𝓛𝓲𝓯𝓮 𝓲𝓼 𝓽𝓸𝓸 𝓼𝓱𝓸𝓻𝓽 𝓯𝓸𝓻 𝓪𝓻𝓰𝓾𝓶𝓮𝓷𝓽𝓼. 𝓙𝓾𝓼𝓽 𝓼𝓪 𝓸𝓷♥️
♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎♡︎︎
(Nazanin_bayaty👸🏼)
(pardis_pour_abedini👸🏻)
روزی به دلبری نظری کرد چشم من
زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
𝒈𝒐𝒊𝒏": @pardis_cutee 🎼🎻
بزرگ ترین چنل نازنین بیاتی و پرديس پور عابدینی در ایتا~
اصکی نرو جانا✖️
رمان دو راهی
روز خاستگاری که گذشت حدود ۲ هفته دیگه قرار عقدمون بود
که از اون ۲ هفته ۱۳ روزش گذشته بود و فردا عقدم بود
انقدر استرس داشتم که نگو قرار بود با پارسا ازدواج کنم
شب بود داشتم با پارسا چت میکردم
آوا: سلام خوبی ؟
پارسا: نه استرس دارم لحظه شماری میکنم برای فردا
آوا : وای منم هنوز باورم نشده
پارسا: دلم میخواد فقط بخوابم تا خود صبح فردا زود ببینمت قربونت بشم
آوا: اره . پس برو بخواب منم برم لباسام رو آماده کنم
پارسا: باشه شبت بخیر عزیزم✨
آوا: شب بخیر✨
فردا که شد تو محضر منتظر بودیم نوبتمون بشه پارسا رفت تا ۲ تا آبمیوه بگیره
همینطور تو حال خودم بودم تا اینکه چشمم به چشم یه پسری افتاد اونم بهم نگاه کرد تا دیمدمش کلا بهم ریختم دلم لرزید
از اون موقع رفتم تو لک
پارسا: آوا خوبی ؟ رنگ صورتت مثل گچ شده
آوا: ار..اره خوبم خیلی خوبم عزیزم
پارسا : باشه بیا این ابمیوه رو بخور من برم یه پرس و جو کنم کی نوبتمون میشه
اوا: باشه عزیزم برو
همینطور یکم تو اتاق راه میرفتم که دوباره پسره اومد اول بهم نگاه کردو سریع اومد اطرافش و دید زد و اومد سمتم
یکم ترسیدم و یهو گفت
=( لازم نیست بترسی من اسمم امیره
تروخدا به همه حرفام خوب گوش کن
من خیلی ازت خوشم اومده ازوقتی دیمت دلم لرزیده
اگه تو هم با من موافقی عقد و بهم بزن
اوا : چی داری میگی؟ من الان عقدمه
امیر: خواهش میکنم بخدا خیلی عاشقت شدم
آوا: تو منو نمیشناسی
امیر: اره چون عشق آدم و کور و کر میکنه
آوا: نمیشه،،، اخه الان دیگه دیره جواب مامان و بابام و چی بدم جواب پارسا رو چی بدم اون واقعا دوسم داره
امیر: تو چی توام دوسش داری؟
اگه اون دوست داره من عاشقتم
تروخدا خوب فکر کن
آوا: اره دوسش دارم من تورو نمیشناسمت هنوز چطوری بهت اعتماد کنم
امیر: فقط دل به دلم بده قول میدم بهت پشیمون نمیشی
یهو پارسا اومد تو و امیر بحث و عوض کرد و رفت
پارسا: چی میگفت پسره
آوا: هیچی داشت تبلیغ کارش و میکرد مهم نبود
پارسا: پس چرا تا وقتی پسره اومد حالت بد شد
آوا: هیچی به خاطر استرسه
اونو ولش کن کی نوبتمون میشه ؟
پارسا : الان دیگه میشه حدود ۲ دقیقه دیگه
همینطور منتظر بودیم تا صدامون کنن
اما من داشتم باز فکر میکردم خیلی دو دل بودم
دلم پیش امیر بود
اخه یه دل نه صد دل عاشقش شدم
تا اینکه...
پارت 1