استوری بانو
خۅشبختۍ یعنۍ داشتن تویۍ کہ با #بودنت زندگیمو #قشنگتࢪ میکنۍ .💜🖇️
《Pardis pour abedini》
《Nazanin bayati》
#Donťkopy
#JOYIN
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
رزنـارنـجـی🫰
#Part_13 #رمان #جدال_عشق_و_غرور❤️🔥 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 زیر لب اسمشو زمزمه کردم لبخند
#Part_14
#رمان
#جدال_عشق_و_غرور❤️🔥
𖧷_______________🎻✨_______________𖧷
#ماهک
نگاهی بهش انداختم
تو این سه هفته کلی اتفاق ها افتاده بود
از عقد کردن آرتا و ماهلین تا به اجبار کردن من برای ازدواج با آراد...!)
بخاطر اینکه بلایی سر مسیح نیاره مجبور شدم به همه یه جوری وانمود کنم که دیگه واقعا دوسش دارم و به همه بگم که آرادُ تا آخر عمر میخوام!هه مسخره نبود؟!
اما من واسه مسیحا هر کاری میکنم!هر کاری!
بعد از اینکه عقدُ بهم زد و به همه گفت فعلا عقد نمیکنیم ازم خواست چند روز پیش خودش بمونم
برام عجیب بود که چرا مامان و بابا هیچ مخالفتی نکردند سر ازدواج منو آراد!!!
وقتی هم که آراد گفت من پیشش بمونم بابا هیچ واکنشی نشون نداد!
رسماً داشتند بدبختم میکردند...!)
با صدای خدمتکاری که همه خاله پری صداش میزدند از فکر بیرون اومدم
_خانم بفرمائید براتون قهوه اوردم.چیز دیگه ای نیاز دارید؟
_نه ممنونم
پری خانم سری تکون داد و رفت
به آراد خیره شدم.سرش تو گوشیش بود و اخمی کرده بود
_آراد
با صدای من سرشو بلند کرد و گفت
_جانم
_میگم که...من سعی میکنم مسیحا رو فراموش کنم اما باید بهم قول بدی که این جا...این خونه واسم مثل زندان نشه!بریم بیرون بریم پیش مامان بابام.اگه بخوام همینجا تو همین خونه بمونم بیشتر به مسیحا فکر میکنم...!
لبخندی زد و گفت
_تو زندانی نیستی ماهکم دیگه این حرفو نزن باشه عشقم؟!
با اینکه اصلا از کلمه عشقم که بهم گفته بود خوشم نیومده بود اما باشه ای گفتم و چیز دیگه ای نگفتم....
𖧷_______________🎻✨_______________𖧷
به قلم:نازنین
<هــیــژا>
کیوت انیمه ای🥺
خۅشبختۍ یعنۍ داشتن تویۍ کہ با #بودنت زندگیمو #قشنگتࢪ میکنۍ .💜🖇️
《Pardis pour abedini》
《Nazanin bayati》
#Donťkopy
#JOYIN
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄