eitaa logo
رزنـارنـجـی🫰
1.5هزار دنبال‌کننده
12هزار عکس
7.4هزار ویدیو
63 فایل
تولد‌کانال -۱۴۰۰/۱۰/۱۳- فن‌پیج«امیر‌مقاره‌و‌پردیس‌پور‌عابدینی» مـو‌کـه‌طـاقـتـش‌نــداروم تـورو‌پــیشـوم‌نـبـینــوم🫆 جآنم؟ @ap_maghare کپی‌ممنوع🫨
مشاهده در ایتا
دانلود
رضایت
رزنـارنـجـی🫰
رضایت
برنده کیوتمون متاسفانه از جایزه رضایت چندانی نداشتن🙃 به خاطر همون دوباره جایزه دلخواه تقدیمشون شد👌
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پارت اول خۅش‍‌بخت‍‌ۍ یعن‍‌ۍ داش‍‌ت‍‌ن توی‍‌ۍ کہ ب‍‌ا زندگ‍‌ی‍‌مو می‍‌کن‍‌ۍ .💜🖇️ 《Pardis pour abedini》 《Nazanin bayati》 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پارت دوم خۅش‍‌بخت‍‌ۍ یعن‍‌ۍ داش‍‌ت‍‌ن توی‍‌ۍ کہ ب‍‌ا زندگ‍‌ی‍‌مو می‍‌کن‍‌ۍ .💜🖇️ 《Pardis pour abedini》 《Nazanin bayati》 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پارت سوم خۅش‍‌بخت‍‌ۍ یعن‍‌ۍ داش‍‌ت‍‌ن توی‍‌ۍ کہ ب‍‌ا زندگ‍‌ی‍‌مو می‍‌کن‍‌ۍ .💜🖇️ 《Pardis pour abedini》 《Nazanin bayati》 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
استوری خۅش‍‌بخت‍‌ۍ یعن‍‌ۍ داش‍‌ت‍‌ن توی‍‌ۍ کہ ب‍‌ا زندگ‍‌ی‍‌مو می‍‌کن‍‌ۍ .💜🖇️ 《Pardis pour abedini》 《Nazanin bayati》 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
رزنـارنـجـی🫰
#Part_16 #رمان #جدال_عشق_و_غرور❤️‍🔥 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 _سلاممم من اومدم خوش اومدم تر
❤️‍🔥 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 امشب عروسی عشقِ شو تو همین عمارت می گرفتند! با دستش محکم به در کوبید که صدای مرد نگهبانی بلند شد _بله..بله درو شکستی! درو باز کرد و نگاهی بهش انداخت و گفت _سلام بفرمائید. با بغض لب زد _س..سلام ب..ببخشید من...با خانم یاس ریاحی کار داشتم‌ میشه یه لحظه بگید بیان؟خواهش میکنم! اخمی کرد و گفت _چی میگی تو واسه خودت؟چیکارش داری؟امشب عروسیشِ شرمنده من نمیتونم صداشون کنم عمه خانم پوست منو میکَنه.برو پسر جان...برو مزاحم نشو _آ..آخه چرا؟! _گفتم که امشب عروسیشه درگیر کاراشِ و وقت حرف زدن با تورو نداره.اصلا تو از کجا می‌شناسیش پسر؟!میدونی که اگه آراد خان الان بیاد چی میشه؟ وقتی اسم رفیق بی معرفتِ شو اورد چشم هاشو رو هم گذاشت و بغضِ شو قورت داد چشم هاشو باز کرد و گفت _ازتون خواهش میکنم من باید ببینمش کمکم کنید.باهاش کار واجب دارم _کارتو بگو من بهشون میگم _نه نه من باید خودم بهش بگم.لطفا! _نخیر نمیشه بیا برو پسر جون! انقدر وقت منم الکی نگیر! سریع درو بست و رفت سوار ماشین شد و سرشو بی‌حال رو فرمون گذاشت بارون شدت گرفته بود ولی تا عشقِ شو نمی‌دید از اونجا یک لحظه هم دور نمی‌شد به ساعتش نگاهی کرد که ساعت۱۱ رو نشون می‌داد از ماشین پیاده شد و دوباره به عمارت نزدیک شد و محکم به در کوبید در باز شد و شوکه به دختر روبه‌روش خیره شد چشماش اشکی بود و صورتش سرخ شده بود از دیدنش شوکه شده بود! _ی..یاس تو گریه کردی؟ 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 به قلم:نازنین <هــیــژا>
ناشناس پاک شد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خۅش‍‌بخت‍‌ۍ یعن‍‌ۍ داش‍‌ت‍‌ن توی‍‌ۍ کہ ب‍‌ا زندگ‍‌ی‍‌مو می‍‌کن‍‌ۍ .💜🖇️ 《Pardis pour abedini》 《Nazanin bayati》 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄