هدایت شده از 𝐀𝐫𝐦𝐚𝐧_𝐁𝐚𝐲𝐚𝐭𝐢_𝐋𝐨𝐯𝐞𝐥𝐲
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دخترِ قشنگم
میگن الهی بمیرم، کو؟گریه نکنین فقط
#arman #bayati
قربان وجودت که وجودم ز وجودت شده موجود🥺🤍
╭━━━🌵✨🌸━━━╮
@arman_bayati_lovely
╰━━━🌿🧿🍓━━━╯
𝙳𝚘𝚗𝚝 𝚔𝚘𝚙𝚢⛔️🚫
کپی ممنوع⛔️🚫
استوری
خۅشبختۍ یعنۍ داشتن تویۍ کہ با #بودنت زندگیمو #قشنگتࢪ میکنۍ .💜🖇️
《Pardis pour abedini》
《Nazanin bayati》
#Donťkopy
#JOYIN
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
خۅشبختۍ یعنۍ داشتن تویۍ کہ با #بودنت زندگیمو #قشنگتࢪ میکنۍ .💜🖇️
《Pardis pour abedini》
《Nazanin bayati》
#Donťkopy
#JOYIN
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
خۅشبختۍ یعنۍ داشتن تویۍ کہ با #بودنت زندگیمو #قشنگتࢪ میکنۍ .💜🖇️
《Pardis pour abedini》
《Nazanin bayati》
#Donťkopy
#JOYIN
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
رزنـارنـجـی🫰
#Part_18 #رمان #جدال_عشق_و_غرور❤️🔥 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 _م..مسیحا تو اینجا چیکار میکن
#Part_19
#رمان
#جدال_عشق_و_غرور❤️🔥
𖧷_______________🎻✨_______________𖧷
<زمان حال>
#ماهک
دیگه باید با شرایط کنار میومدم
البته کنار اومده بودم.
دیگه مثل قبل به مسیحا فکر نمی کنم
خودم دیگه دوست ندارم بهش فکر کنم
حس میکنم از اول هم قسمت نبود بهم برسیم...
دلشوره عجیبی داشتم حس میکردم یه چیزی این وسط هست که من خبر ندارم
بعد از مهمونی دیشب به اصرار خاله لیلا[مادر آراد] به خونه اونا رفتم
بااینکه اصلا دوست نداشتم برم ولی مجبور شدم
عمارتشون رو دوست داشتم ولی از بعضی از آدمای اون عمارت متنفر بودم!
با صدای خاله لیلا به طرف آشپزخونه رفتم
_جانم خاله
_بیا دخترم...بیا دارم صبحانه آماده میکنم
لبخندی زدم و تشکر کردم
_خاله لیلا میشه ازتون یه سوال بپرسم
_جانم دخترم بگو
_شما چطوری این همه سال کنار احمد خان و دختراش زندگی کردید؟این همه تو زندگی تون دخالت کردند و هیچی نگفتید!حتی عمو محمد هم بخاطر احترام به پدرش نتونست هیچی بگه.چطور تحمل کردید!؟
آهی کشید و گفت
_هی مادر چی بگم والا...اون زمانی که قرار بود منو محمد ازدواج کنیم با اینکه پدرش احمد خان راضی نبود اما منو محمد دیگه عاشق همدیگه شده بودیم
محمد به حرف پدرش گوش نداد و حتی اومد خواستگاري(لبخندی زد و ادامه داد) یه روز به خونمون زنگ زده زدند و مادرش از مادرم منو خواستگاري کرده بود
باورم نمی شد محمد اومده باشه خواستگاري
آخه اون خیلی پدرش رو دوست داشت و محال بود رو حرف پدرش حرف بزنه
ولی خب آخرش هم احمد خان مجبور شد قبول کنه
با اینکه از اون موقع تا الان هر دخالتی کردند و سکوت کردم اما اگه پای زندگی آراد وسط باشه دیگه حتی یه زره هم سکوت نمیکنم
_ منظورتون چیه؟
تا خواست چیزی بگه صدای آراد به گوشم رسید
_مامان...لیلی خانم کجایی
_اینجام مادر
اومد و اول نگاهی به مادرش و بعد نگاهی به من انداخت.
𖧷_______________🎻✨_______________𖧷
به قلم:نازنین
<هــیــژا>
استوری بانو
خۅشبختۍ یعنۍ داشتن تویۍ کہ با #بودنت زندگیمو #قشنگتࢪ میکنۍ .💜🖇️
《Pardis pour abedini》
《Nazanin bayati》
#Donťkopy
#JOYIN
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
رزنـارنـجـی🫰
#Part_19 #رمان #جدال_عشق_و_غرور❤️🔥 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 <زمان حال> #ماهک دیگه باید ب
#Part_20
#رمان
#جدال_عشق_و_غرور❤️🔥
𖧷_______________🎻✨_______________𖧷
_چطوری خانمم؟
وایییی چطور میتونست جلوی مادرش اینطوری خطابم کنه!؟
آروم خوبمی زمزمه کردم و سرمو پایین انداختم که حس کردم از پشت بغ*لم کرد
پسره پرووو!!!
خاله لیلا لبخندی به ما زد و سریع از آشپزخونه بیرون رفت
وای واقعا خیلی بد شد!!
با پررویی گفت
_واسه این که ما تنها بمونیم و راحت تر حرف بزنیم رفت عزیزم
_خر که نیستم فهمیدم
_خیلی خب حالا به جای لجبازی بیا بریم
دستمو کشید و دنبال خودش برد به سمت حیاط عمارت
_میشه بگی داری منو کجا میبری؟
جوابمُ نداد و به سمت ماشینش رفت
در ماشینو باز کرد و لبخندی بهم زد
_سوار شو
_کجا میخوایم بریم؟!
_اها...حالا شد!کجا داریم میریم...داریم میریم یکم دور بزنیم و بعدشم هرکاری تو گفتی میکنیم اوکی؟یعنی امروز فقط خوش گذرونی قبوله؟
لبخندی زدم
_قبولههه
***
جلوی یه شیرینی پزی نگه داشت و نگاهم کرد
_اینجا باقلوا هاش محشره
بشین تو ماشین برم بخرم باهم بخوریم
باشه ای گفتم که از ماشین پیاده شد
بعد از چند دقیقه به طرف ماشین اومد و سوار شد
واقعا باقلوا هاش محشر بود
بهش نگاهی کردم که دیدم بهم خیره شده و لبخندی رو ل*بش بود
_ممنون خیلی خوشمزه بود.امروز هم خیلی خوش گذشت
نوش جونت.(با خنده ادامه داد)
نگران نباش بعدا پولشو ازت میگیرم
خندیدم و بیشعوری نثارش کردم
𖧷_______________🎻✨_______________𖧷
به قلم:نازنین
<هــیــژا>