eitaa logo
رزنـارنـجـی🫰
1.5هزار دنبال‌کننده
12هزار عکس
7.4هزار ویدیو
63 فایل
تولد‌کانال -۱۴۰۰/۱۰/۱۳- فن‌پیج«امیر‌مقاره‌و‌پردیس‌پور‌عابدینی» مـو‌کـه‌طـاقـتـش‌نــداروم تـورو‌پــیشـوم‌نـبـینــوم🫆 جآنم؟ @ap_maghare کپی‌ممنوع🫨
مشاهده در ایتا
دانلود
چالش یهویی🙋‍♀ سوال معمایی💆‍♀ جایزه پروفایل دخترونه🙎‍♀ جواب و بفرست پیوی💁‍♀ @Pardis_nazanin
رضایت❤️
متاسفانه به دلایلی چالش لغو شد میندازم برای یه روز دیگه🙏
تازه منتشر شده🥺😍 خۅش‍‌بخت‍‌ۍ یعن‍‌ۍ داش‍‌ت‍‌ن توی‍‌ۍ کہ ب‍‌ا زندگ‍‌ی‍‌مو می‍‌کن‍‌ۍ .💜🖇️ 《Pardis pour abedini》 《Nazanin bayati》 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
رزنـارنـجـی🫰
تازه منتشر شده🥺😍 خۅش‍‌بخت‍‌ۍ یعن‍‌ۍ داش‍‌ت‍‌ن توی‍‌ۍ کہ ب‍‌ا #بودنت زندگ‍‌ی‍‌مو #قشنگتࢪ می‍‌کن‍‌ۍ
واضح تر😍 خۅش‍‌بخت‍‌ۍ یعن‍‌ۍ داش‍‌ت‍‌ن توی‍‌ۍ کہ ب‍‌ا زندگ‍‌ی‍‌مو می‍‌کن‍‌ۍ .💜🖇️ 《Pardis pour abedini》 《Nazanin bayati》 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
رزنـارنـجـی🫰
#Part_20 #رمان #جدال_عشق_و_غرور❤️‍🔥 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 _چطوری خانمم؟ وایییی چطور میت
❤️‍🔥 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 رو تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم نمیدونم چرا اما وقتی داشتیم به عمارت برمی‌گشتیم دوست داشتم بیشتر کنارش باشم و حتی تا خود صبح تو خیابونا چرخ بزنیم انقدر فکر کردم که بلاخره خوابم برد صبح با نوازش های دستی چشمامو باز کردم آراد کنار تخت نشسته بود و دستشو لای موهام فرو کرده بود... سریع از رو تخت بلند شدم و نگاهی بهش انداختم کلافه و عصبی بنظر می‌رسید آروم لب زدم _تو کی اومدی اینجا!؟ _نیم ساعت پیش _آمم چیزی شده؟مثل اینکه خیلی عصبی ای! _آره چون اون بی*شرف فرار کرده _مسیحا!!!؟ با عصبانیت سری تکون داد _واقعاااا؟ وقتی دید اینجوری واکنش نشون دادم با عصبانیت بهم نگاه کرد اون فکر می‌کرد من از این موضوع خوشحال شدم اما من فقط تعجب کردم که مسیحا چجوری از دست اون آدمای آراد فرار کرده! تند تند گفتم _آراد خواهش میکنم ازم عصبی نشو من واقعا خوشحال نشدم من فقط تعجب کردم...من کلا مسیحا رو از قلبم و زندگیم انداختم بیرون ناباور پلکی زد و نگاهم کرد نمیدونستم دارم چیکار میکنم اما این درست ترین کاره!من دیگه مسیحا رو از ته دل و عاشقانه دوست ندارم _ا..از قلبت انداختی بیرون؟توو الان چی گفتی؟درست شنیدم!؟ لبخندی زدم: _اهوم درست شنیدی 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 به قلم:نازنین <هــیــژا>
❤️‍🔥 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 بغ*لم کرد و زمزمه وار تو گوشم گفت _خیلی دوست دارم ماه من _منم همینطور عزیزم بلند شد و چشمکی بهم زد که صدای زنگ گوشیم بلند شد گوشیمو برداشتم و به صفحه ش که اسم ماهلین روش خودنمایی می‌کرد خیره شدم سریع تماس رو وصل کردم _الوو...جانم _سلام خواهری _سلام خوبی ماهلین _قربونت خوبم...میگم ماهک پاشو بیا خونه ما حوصلم خیلی سر رفته آرتا هم با دوستاش رفته بیرون _باشه میام آبجی _خیلی خب پس منتظرتم تماسُ قطع کردم و به آراد خیره شدم _ماهلین بود؟ _اهوم.گفت برم خونشون _خیلی خب پس آماده شو میبرمت _نه بابا نمیخواد خودم میرم _نخیرم نمیشه خودم میبرمت خودمم میام دنبالت _عه آراد انقدر اذیت نکن مگه من بچه ام که هم ببریم هم بیای دنبالم ناراحتم نکن دیگه _هوففف باشه!من میرم بیرون یه چند تا کار دارم اما شب خودم میام دنبالت _ای بابا خیلی خب خودت بیا دنبالم لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت *** آروم آروم راه میرفتم که ماشینی جلوم وایساد با دیدن کسی که از ماشین پیاده شد شوکه شدم 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 به قلم:نازنین <هــیــژا>
مرسی واقعا از اونایی که بهمون انرژی میدن واقعا با کوچک ترین پیامتون ما خیلی انرژی میگیرم و فعالیت های بعدی تاثیر داره😉😅