خۅشبختۍ یعنۍ داشتن تویۍ کہ با #بودنت زندگیمو #قشنگتࢪ میکنۍ .💜🖇️
《Pardis pour abedini》
《Nazanin bayati》
#Donťkopy
#JOYIN
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
⚡️💔
⋅⋅⋅⋅⋅⋅⋅⋅•❅•⋅⋅⋅⋅⋅⋅⋅⋅
•Do you love me 💜
•Dont,Copy . ✨
•Join : https://eitaa.com/joinchat/368312805Cbf9f835cf0 ❤️
⋅⋅⋅⋅⋅⋅⋅⋅•❅•⋅⋅⋅⋅⋅⋅⋅⋅
گناه فرشته ، هفت🥺👌
خۅشبختۍ یعنۍ داشتن تویۍ کہ با #بودنت زندگیمو #قشنگتࢪ میکنۍ .💜🖇️
《Pardis pour abedini》
《Nazanin bayati》
#Donťkopy
#JOYIN
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
رزنـارنـجـی🫰
#Part_25 #رمان #جدال_عشق_و_غرور❤️🔥 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 هق هق کنان به سمت آراد رفتم _
#Part_26
#رمان
#جدال_عشق_و_غرور❤️🔥
𖧷_______________🎻✨_______________𖧷
دستامو کشید و از اونجا بیرون اومدیم
***
رو تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم.
واقعا باورش برام سخت بود که مسیحا فقط میخواست منو عاشق خودش کنه بعدشم ولم کنه بره!!!
من چه گناهی کرده بودم؟
واقعا آراد درست میگفت که نباید به این آدم اعتماد کنم.
چقدر این آدم بهم گفت به اون اعتماد نکن و پیشش نرو اما من گوش نکردم
هوففف ولی دیگه مهم نیست.
من در هر صورت داشتم مسیحا رو فراموش میکردم
الانم که این اتفاق افتاد بهتر شد
خوب شناختمش!
تو فکر بودم که تقه ای به در خورد و خاله لیلا وارد اتاق شد
_دخترم بیا شام
_ممنون الان میام
لبخندی بهم زد و سریع از اتاق خارج شد
از رو تخت بلند شدم و به سمت آینه رفتم
رژ صورتی رنگمو به ل*بم زدم و از اتاق بیرون رفتم
𖧷_______________🎻✨_______________𖧷
به قلم:نازنین
<هــیــژا>
#Part_27
#رمان
#جدال_عشق_و_غرور❤️🔥
𖧷_______________🎻✨_______________𖧷
به پایین پله ها که رسیدم با دیدن کسی که دیدم اخمی کردم
یاس بود!
خاله لیلا گفته بود برای چند روز رفتن مسافرت
با دیدن من اونم سریع اخمی کرد
_به به ماهک خانم!(با پرویی گفت)ببینم تو خونه و زندگی نداری همش اینجایی؟
واییی چقدر دوست داشتم همین الان موهاشو بکشممم
_به شما ربطی داره؟جای شما رو تنگ کردم؟
ایشی گفت و به سمت میز رفت
منم به سمت میز رفتم و نگاهی بهشون انداختم
خاله لیلا:بیا بشین دخترم
نگاهی به خاله انداختم و لبخندی بهش زدم و رو یکی از صندلی ها نشستم
به احمد خان نگاهی انداختم که متوجه شدم اونم به من نگاه میکنه و اخمی بهم کرده!
همیشه برام سوال بود که چرا انقدر رفتارش باهام بده
هه پس واسه این بوده که چون میخواسته یاس و آراد باهم ازدواج کنن اما آراد منو دوست داشته حالا از من نفرت داره!
خاله لیلا:زنگ زدم به آرتا گفتم با ماهلین بیان اینجا
عمو محمد:خوب کاری کردی خانم.ببینم این آراد کجاست؟
𖧷_______________🎻✨_______________𖧷
به قلم:نازنین
<هــیــژا>
اون دوست عزیزمون که برامون عکس کارتونی ارسال میکردن بازم برامون فرستادن ایشالله فردا حتما میزارم تو کانال👌
ممنونم ازشون واقعا🌸