eitaa logo
رزنـارنـجـی🫰
1.5هزار دنبال‌کننده
12هزار عکس
7.4هزار ویدیو
63 فایل
تولد‌کانال -۱۴۰۰/۱۰/۱۳- فن‌پیج«امیر‌مقاره‌و‌پردیس‌پور‌عابدینی» مـو‌کـه‌طـاقـتـش‌نــداروم تـورو‌پــیشـوم‌نـبـینــوم🫆 جآنم؟ @ap_maghare کپی‌ممنوع🫨
مشاهده در ایتا
دانلود
اوخی غش نکنم؟😍 خۅش‍‌بخت‍‌ۍ یعن‍‌ۍ داش‍‌ت‍‌ن توی‍‌ۍ کہ ب‍‌ا زندگ‍‌ی‍‌مو می‍‌کن‍‌ۍ .💜🖇️ 《Pardis pour abedini》 《Nazanin bayati》 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خۅش‍‌بخت‍‌ۍ یعن‍‌ۍ داش‍‌ت‍‌ن توی‍‌ۍ کہ ب‍‌ا زندگ‍‌ی‍‌مو می‍‌کن‍‌ۍ .💜🖇️ 《Pardis pour abedini》 《Nazanin bayati》 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خۅش‍‌بخت‍‌ۍ یعن‍‌ۍ داش‍‌ت‍‌ن توی‍‌ۍ کہ ب‍‌ا زندگ‍‌ی‍‌مو می‍‌کن‍‌ۍ .💜🖇️ 《Pardis pour abedini》 《Nazanin bayati》 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
هدایت شده از «More» 𝘾𝙧𝙮 𝙛𝙤𝙧 𝙀𝙉𝙝𝙮𝙥𝙚𝙣::::)
سلام رفقا امیدوارم حالتون عالی باشه🤍 بچه ها یه دیگه از نازنین دارم واستون🥲 حال نازنین خوبهه خداروشکر 🫠✨ و اینکه باز شُکـر پیج نازنین دست خودشه😀✌🏼 و اینکه دلیل پاک شدن بیو و عکس و کپشناش و... حساس شدن نیروهای امنیتیه🙂 و جای نگرانی نیست 🙏🏼 گفتم خیالتون راحت شه، دوستون دارم ماچ به کلتون🫠🤍
خداروشکر
گپ ادیتور ماهلین در خدمت شماست با کمترین قیمت👌☺️ https://eitaa.com/joinchat/546832872C6cccd37035 گپ خودمه☝️🥲
تئاتر یک دیقه سکوت خۅش‍‌بخت‍‌ۍ یعن‍‌ۍ داش‍‌ت‍‌ن توی‍‌ۍ کہ ب‍‌ا زندگ‍‌ی‍‌مو می‍‌کن‍‌ۍ .💜🖇️ 《Pardis pour abedini》 《Nazanin bayati》 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
انیمه ای پردیس نازم خۅش‍‌بخت‍‌ۍ یعن‍‌ۍ داش‍‌ت‍‌ن توی‍‌ۍ کہ ب‍‌ا زندگ‍‌ی‍‌مو می‍‌کن‍‌ۍ .💜🖇️ 《Pardis pour abedini》 《Nazanin bayati》 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ‌‌┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
رزنـارنـجـی🫰
#Part_33 #رمان #جدال_عشق_و_غرور❤️‍🔥 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 _خب اونو که میدونم دیوونه...م
❤️‍🔥 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 مانتو کتیِ سفید رنگی رو به همراه شلوار بگ مشکی از کمد در اوردم و تنم کردم به سمت آراد که رو تخت نشسته بود و سرش تو گوشیش بود رفتم آروم لب زدم: _خب دیگه بلند شو بریم پایین نگاهی بهم انداخت و باشه ای گفت از پله ها پایین اومدیم و به سمت میز صبحانه رفتیم آراد:صبح بخیر خاله و عمو محمد لبخندی بهمون زدند خاله:صبح بخیر عزیزم کنار هم رو صندلی ها نشستیم و مشغول خوردن صبحانه شدیم که صدای پدربزرگ آراد باعث شد به سمتش برگردم احمد خان:آراد...پسرم بعد از صبحانه بیا تو حیاط کار واجبی باهات دارم آراد نگاهی به پدربزرگش انداخت و چشمی گفت کنجکاو شده بودم بدونم که کار پدربزرگش چیه؟! حتما از آراد میپرسمم.... 𖧷_______________🎻✨_______________𖧷 به قلم:نازنین <هــیــژا>
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا