هدایت شده از «More» 𝘾𝙧𝙮 𝙛𝙤𝙧 𝙀𝙉𝙝𝙮𝙥𝙚𝙣::::)
#خبر
#منبع_روبیکا
منم همتا و کاوه میخواممم🥺❤️:)
⭑┉┉┉┉┉♡┉┉┉┉┉⭑
⦇ 🎃💛 ⦈
➖⃟♥️•• 𝓨𝓸𝓾'𝓻𝓮 𝓶𝔂 𝓯𝓲𝓻𝓼𝓽 𝓪𝓷𝓭 𝓵𝓪𝓼𝓽 𝓵𝓸𝓿𝓮!
•𝒴𝑜𝓊'𝓇𝑒 𝓉𝒽𝑒 𝒷𝑒𝓈𝓉 𝓉𝒽𝒾𝓃𝑔
𝓉𝒽𝒶𝓉 𝑒𝓋𝑒𝓇 𝒽𝒶𝓅𝓅𝑒𝓃𝑒𝒹 𝓉𝑜 𝓂𝑒
⭑┉┉┉┉┉♡┉┉┉┉┉⭑
Dont, kopy🌚🍃
چنل بیاتی کیوت﹝🍓✨﹞
❰@bayati_kiyoot1💕🐳❱
هدایت شده از 𝐀𝐫𝐦𝐚𝐧_𝐁𝐚𝐲𝐚𝐭𝐢_𝐋𝐨𝐯𝐞𝐥𝐲
تازه میگن چرا حرص میخورین😂😞😡
#arman #bayati
قربان وجودت که وجودم ز وجودت شده موجود🥺🤍
╭━━━🌵✨🌸━━━╮
@arman_bayati_lovely
╰━━━🌿🧿🍓━━━╯
𝙳𝚘𝚗𝚝 𝚔𝚘𝚙𝚢⛔️🚫
کپی ممنوع⛔️🚫
هدایت شده از 𝐀𝐫𝐦𝐚𝐧_𝐁𝐚𝐲𝐚𝐭𝐢_𝐋𝐨𝐯𝐞𝐥𝐲
وقتی کارگردان دو تا سریال یکیه😂😍
#منبع_روشه
#arman #bayati
قربان وجودت که وجودم ز وجودت شده موجود🥺🤍
╭━━━🌵✨🌸━━━╮
@arman_bayati_lovely
╰━━━🌿🧿🍓━━━╯
𝙳𝚘𝚗𝚝 𝚔𝚘𝚙𝚢⛔️🚫
کپی ممنوع⛔️🚫
هدایت شده از 𝐀𝐫𝐦𝐚𝐧_𝐁𝐚𝐲𝐚𝐭𝐢_𝐋𝐨𝐯𝐞𝐥𝐲
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی قشنگ بود🥺🖤
#میکس_مانکن
#منبع_روشه
#arman #bayati
قربان وجودت که وجودم ز وجودت شده موجود🥺🤍
╭━━━🌵✨🌸━━━╮
@arman_bayati_lovely
╰━━━🌿🧿🍓━━━╯
𝙳𝚘𝚗𝚝 𝚔𝚘𝚙𝚢⛔️🚫
کپی ممنوع⛔️🚫
رزنـارنـجـی🫰
سلام رفقا الان براتون پارت میزارم🤍 _نازنین_
و اینکه شخصیت جدید داریمممم🥺🫀
رزنـارنـجـی🫰
"جدالعشقوغرور" _پارتِ50_ به سمت مامان برگشتم و گفتم _واییی مامان...بازم مهمون؟ _عهه نخیرم..من ک
"جدالعشقوغرور"
_پارتِ51_
بعد از اینکه رفت زدم زیر گریه
انقدر گریه کردم تا بلاخره تصمیم گرفتم برم پارک ی چرخ بزنم...
از اتاق بیرون اومدم و قبل از اینکه مامان متوجه بشه از خونه بیرون زدم
تو پارک قدم میزدم که یهو ناخداگاه بغضم گرفت
یاد اون لحظه که از اتاق میرفت میافتادم
"تا وقتی خودت نخوای منو نمیبینی"
مدام حرفش تو ذهنم بود و از اینکه رفت خیلی احساس بدی داشتم..
دوست داشتم بیشتر کنارم بمونه و باهام حرف بزنه ولی خب....
اشکی رو گونم نشست که سریع پاکش کردم
تند تند اشک میریختم و حالم به شدت بد بود
هندزفری رو تو گوشم گذاشتم و همونطور که آهنگ گوش میدادم آروم گریه میکردم
"ندونسته دلمو به غریبه سپردم!
اون غریبه رو ساده شمردم…
گول چشم سیاهشو خوردم!
رفت از این شهر که دلم رو به خون بکشونه!
جون من رو به لب برسونه…
جای دیگه آتیش بسوزونه!"
_پیشنهاد دانلود_
کمکم هقهقهام بلند تر شده بود
بیحال رو صندلی نشستم
با صدای کسی که اومد سرمو بالا گرفتم
_ماهک جان دخترم تو حالت خوبه؟چرا رنگ و روت پریده مادر؟بلند شو بریم خونه الان حالت بدتر میشه!
به پردیس خانم(همسایه طبقه پایینی)لبخند کمرنگی زدم و گفتم
_نه ممنون خوبم
_عهعه یعنی چی؟میگم حالت بده دختر..رنگت پریده بلند شو
با کمک پردیس خانم به سمت خونه رفتیم
به قلم:نازنین
چنل"هیژا"
"جدالعشقوغرور"
_پارتِ52_
مامان تا منو دید ترسیده گفت
_ماهک تو چت شده؟
چشمام تار میدید و حالم انقدر بد بود که حتی نتونستم جواب مامانو بدم
یهو چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم
آروم چشمامو باز کردم
به اطرافم نگاهی کردم که متوجه شدم بیمارستانم
با صدای کسی که شنیدم دلم میخواست از خوشحالی گریه کنم
بلاخره اومد؟
وای خدای من!
باورم نمیشه!
_ما..مارتین؟!
_جون مارتین؟بلاخره بهوش اومدی خواهری من؟
_وای مارتین باورم نمیشه!کی برگشتی؟اصلا ببینم مگه قرار نبود فرانسه بمونی؟
با خنده گفت
_اگه دوست نداری میخوای برم؟
_نهنه منظورم این نبود دیوونه
_حالا اینارو ول کن...تو چت شده ماهک؟حالت خوبه وروجک؟کی جرعت کرده تورو اذیت کنه؟عهعه نکنه مسیحا؟صبرکن بعدا به حسابش میرسم..اون که انقدر تورو دوست داره پس چرا انقدر کرم میریزه و...
وسط حرفش پريدم وگفتم
_امم نهنه اون موضوع دیگه تموم شده داداش
هول شده و با تعجب گفت
_چی؟یعنی چی؟منظورت چیه؟شما که همو دوست داشتید
_حالا بعدا برات تعریف میکنم
_باشه عزیزم تو استراحت کن
به قلم:نازنین
چنل"هیژا"