رزنـارنـجـی🫰
"جدالعشقوغرور" _پارتِ52_ مامان تا منو دید ترسیده گفت _ماهک تو چت شده؟ چشمام تار میدید و حالم ان
"جدالعشقوغرور"
_پارتِ53_
چشمامو بستم و کمی استراحت کردم که صدای مارتین باعث شد چشمامو باز کنم
_ماهک جان کارای ترخیصت رو انجام دادم...میتونی بلند شی کفشتو بپوشی یا کمکت کنم؟
_نه مرسی میتونم..راستی مامان کجاست؟
_مامانو فرستادم خونه...بهش گفتم من خودم میمونم حواسم به ماهک هست
فقط ماهک..الان حالت خوبه دیگه آره..؟میترسم بریم خونه دوباره حالت بد بشه مامان پوست منو بکنه
خندهای کردم و گفتم:
_نه نگران نباش من خوبم
_ _ _
با کمک مامان رو تخت دراز کشیدم
_الهی دورت بگردم من...اگه جیزی لازم داشتی بلند نشو ماهکم صدام کن
_چشم ممنون
از اتاق بیرون رفت و منم سعی کردم بخوابم
اما مگه میشد!؟
همش فکرم درگیر آراد بود..
کی میخوان عقد کنن؟
وای خدا دیگه دارم دیوونه میشم
#آراد
عصبی برگه هارو پس زدم
دیگه حتی نمیتونستم درست و حسابی کار کنم..مگه واسه آدم اعصاب میزارن؟
از شرکت بیرون اومدم و سوار ماشین شدم و به سمت عمارت حرکت کردم
ماشینُ پارک کردم و وارد عمارت شدم
از عمارت صدای داد و بیداد میومد
جلو تر رفتم
لیلا:خیلی معذرت میخوام پدر جان اما من دیگه نمیتونم..این همه سال ابن دخالت هارو تحمل کردم اما دیگه نمیتونم
این موضوع دیگه به پسرم ربط داره..به هیچ وجه نمیتونم بیخیال بشم و سکوت کنم
اون موقع فقط بخاطر محمد حرفی نزدم اما این موضوع هنوزم داره ادامه پیدا میکنه
آراد دوست داره خودش زنشو انتخاب کنه
پسرم دلش میخواد با کسی زندگی کنه که دوسش داره نه با کسی که مثل خواهرشه!
به قلم:نازنین
چنل"هیژا"
"جدالعشقوغرور"
_پارتِ54_
همه خیلی خوب میدونستن پدربزرگم چقدر مادرمو دوست داره و همیشه ازش حمایت کرده و پدرانه پشتش بوده
با اینکه اولش با ازدواج پدر و مادرم راضی نبوده اما بعد ها دیگه خودشون وقتی مادرم و خانوادهاش رو شناختهن خوششون اومده
لیلا:ما از اینجا همین امروز میریم..دیگه دلم نمیخواد کسی تو زندگی بچم دخالتی داشته باشه
شاید اگه الان مامان بخواد از عمارت بره پدربزرگم هیچوقت همچین اجازهای رو نمیده و حتی راضی به ازدواج منو ماهک میشه اما من راضی نیستم مادرم از عمارت بره و زندگیشو بخاطر من ول کنه..
اون میخواد ما بریم تا کسی تو زندگیمون دخالت نکنه اما اون به اینجا عادت کرده و من اینو خیلی خوب میدونم.
پس نباید اجازه بدم
_نه مامان
با این حرفم همه برگشتن و منو نگاه کردن.ادامه دادم
_من نمیزارم تو بری و زندگی تو بخاطر من ول کنی
_نه عزیزم نگران من نباش..تو باید بری با کسی که دوسش داری ازدواج کنی..ماهک منتظر توعه..نباید انقدر انتظار بکشه تا تو ی زمانی بری خواستگاري و همه چی به خوبی تموم شه..تو باید از همین حالا واسه آیندهتون تلاش کنی پسرم
از اینکه از دستش بدم ی لحظه بدجور ترسیدم
اصلا الان ماهک من تو چه حالیه؟کجاست؟داره چیکار میکنه؟اونم داره به من فکر میکنه؟
با صدای پدربزرگ افکارم پاره شد..
_تمومش کنید بسه..شماها هیچ جا نمیرید..یاس و آراد همین فردا عقد میکنن
_اگه من نباشم چی؟اگه مثل همون موقع برم چی؟میخواید ی عقد بدون داماد راه بندازید واسه خودتون؟
با اخم نگاهم کرد که مامان سریع به سمت اتاق رفت
پشت سرش رفتم و وارد اتاق شدم
داشت چمدون هارو جمع میکرد
_مامان داری چیکار میکنی اخه؟
به قلم:نازنین
چنل"هیژا"
انیمه
خۅشبختۍ یعنۍ داشتن تویۍ کہ با #بودنت زندگیمو #قشنگتࢪ میکنۍ .💜🖇️
《Pardis pour abedini》
《Nazanin bayati》
#Donťkopy
#JOYIN
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
بگ
خۅشبختۍ یعنۍ داشتن تویۍ کہ با #بودنت زندگیمو #قشنگتࢪ میکنۍ .💜🖇️
《Pardis pour abedini》
《Nazanin bayati》
#Donťkopy
#JOYIN
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
بگ
خۅشبختۍ یعنۍ داشتن تویۍ کہ با #بودنت زندگیمو #قشنگتࢪ میکنۍ .💜🖇️
《Pardis pour abedini》
《Nazanin bayati》
#Donťkopy
#JOYIN
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
مانکن ۲
توضیحات کامل🥺
خۅشبختۍ یعنۍ داشتن تویۍ کہ با #بودنت زندگیمو #قشنگتࢪ میکنۍ .💜🖇️
《Pardis pour abedini》
《Nazanin bayati》
#Donťkopy
#JOYIN
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
47.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خۅشبختۍ یعنۍ داشتن تویۍ کہ با #بودنت زندگیمو #قشنگتࢪ میکنۍ .💜🖇️
《Pardis pour abedini》
《Nazanin bayati》
#Donťkopy
#JOYIN
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
┄┅┅┄┅✯☆✯┅┄┅┅┄