eitaa logo
رزنـارنـجـی🫰
1.5هزار دنبال‌کننده
12هزار عکس
7.4هزار ویدیو
63 فایل
تولد‌کانال -۱۴۰۰/۱۰/۱۳- فن‌پیج«امیر‌مقاره‌و‌پردیس‌پور‌عابدینی» مـو‌کـه‌طـاقـتـش‌نــداروم تـورو‌پــیشـوم‌نـبـینــوم🫆 جآنم؟ @ap_maghare کپی‌ممنوع🫨
مشاهده در ایتا
دانلود
امیر تو هتل بغلم میکنه _ _ _ وای چه حس قشنگی🥺❤️
پردیس تو سینما میگه خیلی دوست دارم _ _ _ وای چه خوبه😍
هرکاری کردم یکی از ابزارش و پیدا نکردم ولی به عنوان جایگزین ۲ تا دیگه که تقریبا شبیه بود فرستادم حتما اگه پیدا کردم میفرستم🙏🥲
پردیس تو فرودگاه بهم میگه دوست دارم💟🤍 _ _ _ چه زیبااا🥺😍
امیرحسین ارمان تو فرودگاه میگه دوست دارم واییییییییییی منم _ _ _ کاش به واقعیت بپیونده🥺
🥺درسا جان برنده ی کیوتمون❤️
چالش حذف شد بزودی رضایت میزارم🙃
رزنـارنـجـی🫰
"جدال‌عشق‌و‌غرور" _پارتِ65_ ماهلین ادامه داد: _تو کی انقدر عوضی شدی؟دایی میدونه تو انقدر کثافت شدی
"جدال‌عشق‌و‌غرور" _پارتِ66_ آروم سرمو پایین انداختم که گفت: _من‌به‌تو اعتماد کردم دخترمو بهت سپردم فکر می‌کردم میتونی ازش محافظت کنی اما امروز که حال ماهک‌و دیدم فهمیدم تو از پس‌این‌کار برنمیای..اگه میخوای دوباره اعتمادم برگرده دستش‌و بگیر برید سر خونه و زندگی‌تون.. انقدر ماهک منو اذیت نکن..وگرنه ی روزی میرسه که حتی نمیتونی برای ی لحظه ماهک‌و ببینی..حال بچه من از هر چیزِ دیگه ای مهم تره..مراقب‌ش باش _چشم معذرت میخوام..دیگه حتی نمیزارم ی قطره اشک از چشماش بریزه..حواسم هست ممنون سری تکون داد و رفت کارای ترخیص ماهک رو انجام دادم و به سمت اتاق رفتم ماهک رو تخت نشسته بود و درحال فکر‌کردن بود که با دیدنم لبخندی زد به سمتش رفتم و آروم صورتش رو بو*سیدم _کارای ترخیصتُ انجام دادم ماهکم..الان حالت خوبه؟ سری تکون داد و کمکش کردم تا از رو تخت پایین بیاد جلو در عمارت نگه داشتم که ماهک گفت _چرا اومدیم اینجا؟ _اومدیم تا تو یکم استراحت کنی و من خودم حواسم بهت باشه چیزی نگفت و از ماشین پیاده شدیم. وقتی وارد عمارت شدیم با صورت کبود یاس مواجه شدم هه!پس پدربزرگ‌ش اینجوری تنبيه‌ش کرده..پس یعنی ماهلین بهشون گفته ماجرا رو... به قلم:نازنین چنل"هیژا"
"جدال‌عشق‌و‌غرور" _پارتِ67_ وارد سالن شدیم همه بودن.. ماهلین‌وآرتا پدربزرگ‌آراد وَ‌خاله‌لیلا‌و‌عمو‌محمد با دیدن ما خاله به سمت‌مون اومد و منو محکم در آغوش‌ش گرفت _ماهک جانم حالت خوبه دخترم؟ زیرلب خوبمی گفتم که خاله گفت _بیا بریم عزیزم..بیا بریم اتاق استراحت‌کن تا خواستم همراه خاله برم صدای احمد‌خان مانع رفتن‌م شد: _بشین‌دختر..باید‌حرف‌بزنیم آروم نشستم و بهش خیره شدم آراد هم کنارم نشست و به پدربزرگش نگاهی کرد _تنبیه‌ یاس با من..یاس خطا کرده و تنبیه‌ش هم میبینه یاس بلافاصله گفت: _اما آقاجون.. وسط حرفش پرید و با داد بلندی که زد یاس خفه شد: _تو ساکت شو سرشو به سمت ما چرخوند و گفت _آراد..خیلی دلم میخواست تورو کنار یاس ببینم اما بهتره بگیم قسمت نبوده و من حالا حق رو به تو میدم..خودت زنتُ انتخاب کن‌و خوشبخت شو..امیدوارم همونطور که تو این دخترو خوشبخت میکنی این دختر هم تورو خوشبخت کنه.. دیگه چیزی نگفت و بلند شد و رفت منم همراه خاله به سمت اتاق رفتم و رو تخت دراز کشیدم وَ به خواب عمیقی فرو رفتم.. به قلم:نازنین چنل"هیژا"