eitaa logo
رزنـارنـجـی🫰
1.5هزار دنبال‌کننده
12هزار عکس
7.4هزار ویدیو
63 فایل
تولد‌کانال -۱۴۰۰/۱۰/۱۳- فن‌پیج«امیر‌مقاره‌و‌پردیس‌پور‌عابدینی» مـو‌کـه‌طـاقـتـش‌نــداروم تـورو‌پــیشـوم‌نـبـینــوم🫆 جآنم؟ @ap_maghare کپی‌ممنوع🫨
مشاهده در ایتا
دانلود
تو‌روستاے‌בلم‌تک‌ساقـہ‌این‌شالیزارے ⃟🧡𝑰'𝒎 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒍𝒕𝒕𝒆𝒅 𝒕𝒐 𝑰𝒍𝒌𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒇𝒐𝒓𝒆𝒗𝒆𝒓 𝐉𝐨𝐢𝐧:🎻 ╔═🫶🥹════════╗ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ╚════════🫶🥹═╝ 𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝑯𝒆𝒚𝒛𝒉𝒂
رزنـارنـجـی🫰
#خبر اون های که کد دارن میتونن عکس بگیرن😐🥺 خوشبحالشون....
حالا اگه من کد داشتم😂😂 کلا قانونش برداشته میشد😐😂
تو‌روستاے‌בلم‌تک‌ساقـہ‌این‌شالیزارے ⃟🧡𝑰'𝒎 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒍𝒕𝒕𝒆𝒅 𝒕𝒐 𝑰𝒍𝒌𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒇𝒐𝒓𝒆𝒗𝒆𝒓 𝐉𝐨𝐢𝐧:🎻 ╔═🫶🥹════════╗ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ╚════════🫶🥹═╝ 𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝑯𝒆𝒚𝒛𝒉𝒂
دوستان لازمه بگم که من فیلمای کنسرت گلچین میکنم میزارم🙏
استایل جنابب‌ مقاره😐🥺 تو‌روستاے‌בلم‌تک‌ساقـہ‌این‌شالیزارے ⃟🧡𝑰'𝒎 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒍𝒕𝒕𝒆𝒅 𝒕𝒐 𝑰𝒍𝒌𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒇𝒐𝒓𝒆𝒗𝒆𝒓 𝐉𝐨𝐢𝐧:🎻 ╔═🫶🥹════════╗ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ╚════════🫶🥹═╝ 𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝑯𝒆𝒚𝒛𝒉𝒂
واقعا خیلی حسرت میخورم بخوام راحت بگم حسودیم میشه با چشمای خودم خیلیاااااا رو دیدم بیش از ۱۰ بار با رهامیر عکس دارن😐😐 هر ۱۰ بارشو استوری کرده بود بعد الان خیلیامون هستیم که حسرت فقط دیدن از نزدیک رهامیر و داریم... عکس که سهله..🥺 این واقعا اوججج اوجج بی عدالتیهه😭😭
📣 «ماکان مدیا با فنا مصاحبه کرده و به زودی داخل پیج میزارن🫠😭..» - پدران‌آریو‌عسل - م‍‌ن پ‍‌ش‍‌ت‍‌م گ‍‌رم‍ہ چ‍‌ون رف‍‌ی‍‌ق‍‌م ت‍‌وی‍‌ی🫀🫂 #𝐦𝐨𝐝𝐢𝐫_𝐒𝐡𝐞𝐲𝐝𝐚'✨🤍 #𝐦𝐨𝐝𝐢𝐫_𝐍𝐞𝐠𝐚𝐫'✨🤍    ┏─━─━─━∞◆∞━─━─━─┓ 𝐣𝐨𝐢𝐧↷   https://eitaa.com/joinchat/2611151258C149f3d37ba
قدیمیای‌چنل‌نازنین‌و‌میشناسین.. بیاید‌چنل‌زده‌ها👇🥲 https://eitaa.com/joinchat/3894739637C8b65738323
رزنـارنـجـی🫰
#part8 اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️‍🩹 بعد از کلی کلنجار با خودم، بلاخره تصمیم گرفتم بهش بگم.. #دالا
اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️‍🩹 تو همین فکر بودم که با شماره پشت خط که متعلق به بهار بود، البته من "Nepenthe" که در افسانه های یونانی به معنای کسی است که باعث میشه تا درد و غمت رو فراموش کنی، سیو کرده بودم! تماس با استاد رو با یه خداحافظی بی جواب قطع کردم و به تماس بهار پاسخ دادم. بهار تا گفت (الو) توپیدم بهش چون میدونستم کار خودشه و اون شمارمو به استاد داده. بهار اول زد زیر حاشا که روحشم از این ماجرا خبردار نیست! اما بعد که دید من مو رو از ماست بیرون میکشم تسلیم شد و اعتراف کرد. و بعد برای قانع کردن من یه سری دلایل چرت و پرت برام ریخت وسط که من هیچ کدوم رو باور نکردم.. امروز قرار بود با نیما بریم و براش خرید کنیم، چون وسایل زیادی با خودش به ایران نیاورده بود و اکثر وسایلش رو توی خونه ای که در آلمان داشت باقی گذاشت. ساعت 6:15 غروب، من تقریبا برای رفتن به خرید آماده شده بودم ، نیما رفت تا ماشین رو از توی حیاط عمارت بیرون ببره. کفشای آل استار کرمی رنگمو پوشیدم و به سمت در خروجی عمارت حرکت کردم. وقتی از در خارج شدم سعی کردم تا در رو ببندم اما چیزی مانعم شد...
رزنـارنـجـی🫰
#part9 اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️‍🩹 تو همین فکر بودم که با شماره پشت خط که متعلق به بهار بود، البت
اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️‍🩹 وقتی برگشتم چشام روی چشمای استاد کاویانی فقل شد. بی اختیار تنم شروع به لرزیدن کرد و بین بازو های پر قدرت استاد همانند گنجشکی در قفس گیر افتاده بودم. _ باید باهاتون حرف بزنم! همین حالا! نیما: دلارا کجا موندی؟ چرا نمیای؟ انگار فَکَم فقل شده بود، نه میتونستم جواب استاد رو بدم و نه میتونستم جواب نیما رو بدم. استاد همچنان با چشمای بغض آلود بهم خیره شده بود و با چشماش التماس میکرد که قبول کنم. نیما وقتی جواب ازم نشنید به سمتم اومد تا جویای حالم بشه. وقتی نیما من و استاد رو توی اون حالت دید، رگ هاش غیرتش به جوش اومد و استاد رو از من جدا کرد و مشت اول رو دقیقا توی بینی ش پیاده کرد. من که انگار مجسمه شده بودم با مشت نیما به استاد به خودم اومدم و رفتم تا جداشون کنم. استاد با کمک من لبه ی حوض وسط حیاط نشست . بینی استاد فواره ای از خون شده بود. _ استاد شرمنده من نمیخواستم اینجوری بشه! _نه تقصیر شما نیست، تقصیر منه که چون دلم پیشتون گیر کرده برام انقدر مهم شدید...