eitaa logo
رزنـارنـجـی🫰
1.5هزار دنبال‌کننده
12هزار عکس
7.4هزار ویدیو
63 فایل
تولد‌کانال -۱۴۰۰/۱۰/۱۳- فن‌پیج«امیر‌مقاره‌و‌پردیس‌پور‌عابدینی» مـو‌کـه‌طـاقـتـش‌نــداروم تـورو‌پــیشـوم‌نـبـینــوم🫆 جآنم؟ @ap_maghare کپی‌ممنوع🫨
مشاهده در ایتا
دانلود
استایل جنابب‌ مقاره😐🥺 تو‌روستاے‌בلم‌تک‌ساقـہ‌این‌شالیزارے ⃟🧡𝑰'𝒎 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒍𝒕𝒕𝒆𝒅 𝒕𝒐 𝑰𝒍𝒌𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒇𝒐𝒓𝒆𝒗𝒆𝒓 𝐉𝐨𝐢𝐧:🎻 ╔═🫶🥹════════╗ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ╚════════🫶🥹═╝ 𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝑯𝒆𝒚𝒛𝒉𝒂
واقعا خیلی حسرت میخورم بخوام راحت بگم حسودیم میشه با چشمای خودم خیلیاااااا رو دیدم بیش از ۱۰ بار با رهامیر عکس دارن😐😐 هر ۱۰ بارشو استوری کرده بود بعد الان خیلیامون هستیم که حسرت فقط دیدن از نزدیک رهامیر و داریم... عکس که سهله..🥺 این واقعا اوججج اوجج بی عدالتیهه😭😭
📣 «ماکان مدیا با فنا مصاحبه کرده و به زودی داخل پیج میزارن🫠😭..» - پدران‌آریو‌عسل - م‍‌ن پ‍‌ش‍‌ت‍‌م گ‍‌رم‍ہ چ‍‌ون رف‍‌ی‍‌ق‍‌م ت‍‌وی‍‌ی🫀🫂 #𝐦𝐨𝐝𝐢𝐫_𝐒𝐡𝐞𝐲𝐝𝐚'✨🤍 #𝐦𝐨𝐝𝐢𝐫_𝐍𝐞𝐠𝐚𝐫'✨🤍    ┏─━─━─━∞◆∞━─━─━─┓ 𝐣𝐨𝐢𝐧↷   https://eitaa.com/joinchat/2611151258C149f3d37ba
قدیمیای‌چنل‌نازنین‌و‌میشناسین.. بیاید‌چنل‌زده‌ها👇🥲 https://eitaa.com/joinchat/3894739637C8b65738323
رزنـارنـجـی🫰
#part8 اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️‍🩹 بعد از کلی کلنجار با خودم، بلاخره تصمیم گرفتم بهش بگم.. #دالا
اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️‍🩹 تو همین فکر بودم که با شماره پشت خط که متعلق به بهار بود، البته من "Nepenthe" که در افسانه های یونانی به معنای کسی است که باعث میشه تا درد و غمت رو فراموش کنی، سیو کرده بودم! تماس با استاد رو با یه خداحافظی بی جواب قطع کردم و به تماس بهار پاسخ دادم. بهار تا گفت (الو) توپیدم بهش چون میدونستم کار خودشه و اون شمارمو به استاد داده. بهار اول زد زیر حاشا که روحشم از این ماجرا خبردار نیست! اما بعد که دید من مو رو از ماست بیرون میکشم تسلیم شد و اعتراف کرد. و بعد برای قانع کردن من یه سری دلایل چرت و پرت برام ریخت وسط که من هیچ کدوم رو باور نکردم.. امروز قرار بود با نیما بریم و براش خرید کنیم، چون وسایل زیادی با خودش به ایران نیاورده بود و اکثر وسایلش رو توی خونه ای که در آلمان داشت باقی گذاشت. ساعت 6:15 غروب، من تقریبا برای رفتن به خرید آماده شده بودم ، نیما رفت تا ماشین رو از توی حیاط عمارت بیرون ببره. کفشای آل استار کرمی رنگمو پوشیدم و به سمت در خروجی عمارت حرکت کردم. وقتی از در خارج شدم سعی کردم تا در رو ببندم اما چیزی مانعم شد...
رزنـارنـجـی🫰
#part9 اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️‍🩹 تو همین فکر بودم که با شماره پشت خط که متعلق به بهار بود، البت
اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️‍🩹 وقتی برگشتم چشام روی چشمای استاد کاویانی فقل شد. بی اختیار تنم شروع به لرزیدن کرد و بین بازو های پر قدرت استاد همانند گنجشکی در قفس گیر افتاده بودم. _ باید باهاتون حرف بزنم! همین حالا! نیما: دلارا کجا موندی؟ چرا نمیای؟ انگار فَکَم فقل شده بود، نه میتونستم جواب استاد رو بدم و نه میتونستم جواب نیما رو بدم. استاد همچنان با چشمای بغض آلود بهم خیره شده بود و با چشماش التماس میکرد که قبول کنم. نیما وقتی جواب ازم نشنید به سمتم اومد تا جویای حالم بشه. وقتی نیما من و استاد رو توی اون حالت دید، رگ هاش غیرتش به جوش اومد و استاد رو از من جدا کرد و مشت اول رو دقیقا توی بینی ش پیاده کرد. من که انگار مجسمه شده بودم با مشت نیما به استاد به خودم اومدم و رفتم تا جداشون کنم. استاد با کمک من لبه ی حوض وسط حیاط نشست . بینی استاد فواره ای از خون شده بود. _ استاد شرمنده من نمیخواستم اینجوری بشه! _نه تقصیر شما نیست، تقصیر منه که چون دلم پیشتون گیر کرده برام انقدر مهم شدید...
رزنـارنـجـی🫰
#part10 اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️‍🩹 وقتی برگشتم چشام روی چشمای استاد کاویانی فقل شد. بی اختیار تن
اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️‍🩹 با حرفی که استاد زد انگار یه سطل آب یخ ریختن روی سرم. با چهره ای سوالی با استاد خیره شدم. کاویانی دلم تا فردا طاقت نمی آورد اگه جونش در خطر بود چی؟ اگه بهش نمیگفتم و اون یه چیزیش میشد تا آخر عمر خودمو نمی بخشیدم. پس تصمیم گرفتم برم دَمِ خونشون و هر طور شده باهاش صحبت کنم. پناهی _ غیر ممکنه آخه من اصلا اهل این حرفا نیستم. _ این برگه آزمایش شماست که جوابش مثبته یعنی طبق این برگه خون شما آلوده به سیلوسایبین(نوعی مواد روان گردان) هست. من دیوانه شده بودم آخه مگه میشه؟ من و مواد مخدر؟ _ شاید ندونسته چیزی خوردید که آلوده به این مواد بوده ، مثلا تو مهمونی ازین اتفاقا شاید بیوفته. چشنی، تولدی یا.... چمدونم یه جایی نبودین اخیرا؟ با کلمه مهمونی یاد شب مهمونی خان افتادم: بک play back به 6 روز قبل (مهمونی خان) به دلیل اینکه داریوش جزء یکی از بزرگترین سرمایع گذاران شرکت تولید قطعات اولیه ماشین آلات هست، مردی به لقب (خان) که اسم و فامیلی ش رو نمیدونم داریوش را به همراه من به یک مهمانی فوق العاده بزرگ و بسیار شیک که به قول معروف همه کله گندها و... توش هستند دعوت کرد. من چون توی شرکت دایوش کارهای حسابرسی مالی رو انجام میدم و چون نوه داریوشم، خان به احترام داریوش من رو هم به مهمانی بزرگش دعوت کرد...
اینم سه پارت ناقابل تقدیم به نگاه زیباتون✨🤍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نشریات🫀 تو‌روستاے‌בلم‌تک‌ساقـہ‌این‌شالیزارے ⃟🧡𝑰'𝒎 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒍𝒕𝒕𝒆𝒅 𝒕𝒐 𝑰𝒍𝒌𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒇𝒐𝒓𝒆𝒗𝒆𝒓 𝐉𝐨𝐢𝐧:🎻 ╔═🫶🥹════════╗ https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7 ╚════════🫶🥹═╝ 𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝑯𝒆𝒚𝒛𝒉𝒂