رزنـارنـجـی🫰
#part8 اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️🩹 بعد از کلی کلنجار با خودم، بلاخره تصمیم گرفتم بهش بگم.. #دالا
#part9
اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️🩹
تو همین فکر بودم که با شماره پشت خط که متعلق به بهار بود، البته من "Nepenthe" که در افسانه های یونانی به معنای کسی است که باعث میشه تا درد و غمت رو فراموش کنی، سیو کرده بودم!
تماس با استاد رو با یه خداحافظی بی جواب قطع کردم و به تماس بهار پاسخ دادم.
بهار تا گفت (الو) توپیدم بهش چون میدونستم کار خودشه و اون شمارمو به استاد داده. بهار اول زد زیر حاشا که روحشم از این ماجرا خبردار نیست! اما بعد که دید من مو رو از ماست بیرون میکشم تسلیم شد و اعتراف کرد. و بعد برای قانع کردن من یه سری دلایل چرت و پرت برام ریخت وسط که من هیچ کدوم رو باور نکردم..
امروز قرار بود با نیما بریم و براش خرید کنیم، چون وسایل زیادی با خودش به ایران نیاورده بود و اکثر وسایلش رو توی خونه ای که در آلمان داشت باقی گذاشت.
ساعت 6:15 غروب، من تقریبا برای رفتن به خرید آماده شده بودم ، نیما رفت تا ماشین رو از توی حیاط عمارت بیرون ببره. کفشای آل استار کرمی رنگمو پوشیدم و به سمت در خروجی عمارت حرکت کردم.
وقتی از در خارج شدم سعی کردم تا در رو ببندم اما چیزی مانعم شد...
رزنـارنـجـی🫰
#part9 اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️🩹 تو همین فکر بودم که با شماره پشت خط که متعلق به بهار بود، البت
#part10
اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️🩹
وقتی برگشتم چشام روی چشمای استاد کاویانی فقل شد. بی اختیار تنم شروع به لرزیدن کرد و بین بازو های پر قدرت استاد همانند گنجشکی در قفس گیر افتاده بودم.
_ باید باهاتون حرف بزنم! همین حالا!
نیما: دلارا کجا موندی؟ چرا نمیای؟
انگار فَکَم فقل شده بود، نه میتونستم جواب استاد رو بدم و نه میتونستم جواب نیما رو بدم.
استاد همچنان با چشمای بغض آلود بهم خیره شده بود و با چشماش التماس میکرد که قبول کنم.
نیما وقتی جواب ازم نشنید به سمتم اومد تا جویای حالم بشه.
وقتی نیما من و استاد رو توی اون حالت دید، رگ هاش غیرتش به جوش اومد و استاد رو از من جدا کرد و مشت اول رو دقیقا توی بینی ش پیاده کرد.
من که انگار مجسمه شده بودم با مشت نیما به استاد به خودم اومدم و رفتم تا جداشون کنم.
استاد با کمک من لبه ی حوض وسط حیاط نشست . بینی استاد فواره ای از خون شده بود.
_ استاد شرمنده من نمیخواستم اینجوری بشه!
_نه تقصیر شما نیست، تقصیر منه که چون دلم پیشتون گیر کرده برام انقدر مهم شدید...
رزنـارنـجـی🫰
#part10 اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️🩹 وقتی برگشتم چشام روی چشمای استاد کاویانی فقل شد. بی اختیار تن
#part11
اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️🩹
با حرفی که استاد زد انگار یه سطل آب یخ ریختن روی سرم. با چهره ای سوالی با استاد خیره شدم.
#ویهان کاویانی
دلم تا فردا طاقت نمی آورد اگه جونش در خطر بود چی؟ اگه بهش نمیگفتم و اون یه چیزیش میشد تا آخر عمر خودمو نمی بخشیدم. پس تصمیم گرفتم برم دَمِ خونشون و هر طور شده باهاش صحبت کنم.
#دالارا پناهی
_ غیر ممکنه آخه من اصلا اهل این حرفا نیستم.
_ این برگه آزمایش شماست که جوابش مثبته یعنی طبق این برگه خون شما آلوده به سیلوسایبین(نوعی مواد روان گردان) هست.
من دیوانه شده بودم آخه مگه میشه؟ من و مواد مخدر؟
_ شاید ندونسته چیزی خوردید که آلوده به این مواد بوده ، مثلا تو مهمونی ازین اتفاقا شاید بیوفته. چشنی، تولدی یا.... چمدونم یه جایی نبودین اخیرا؟
با کلمه مهمونی یاد شب مهمونی خان افتادم:
#پلی بک play back به 6 روز قبل (مهمونی خان)
به دلیل اینکه داریوش جزء یکی از بزرگترین سرمایع گذاران شرکت تولید قطعات اولیه ماشین آلات هست، مردی به لقب (خان) که اسم و فامیلی ش رو نمیدونم داریوش را به همراه من به یک مهمانی فوق العاده بزرگ و بسیار شیک که به قول معروف همه کله گندها و... توش هستند دعوت کرد.
من چون توی شرکت دایوش کارهای حسابرسی مالی رو انجام میدم و چون نوه داریوشم، خان به احترام داریوش من رو هم به مهمانی بزرگش دعوت کرد...
نشریات🫀
توروستاےבلمتکساقـہاینشالیزارے
⃟🧡𝑰'𝒎 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒍𝒕𝒕𝒆𝒅 𝒕𝒐 𝑰𝒍𝒌𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒇𝒐𝒓𝒆𝒗𝒆𝒓
𝐉𝐨𝐢𝐧:🎻
╔═🫶🥹════════╗
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
╚════════🫶🥹═╝
𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝑯𝒆𝒚𝒛𝒉𝒂