اجرایامشب
عاشق که میشی
ناخدا
این خیابونا
حالاکهاومدی
ی تیکهازحیف
نارنجی
اجرایباتوو
اجرای موزیک قفس😭🕊
#خبر
یه خانوم دوتا گل اورد بعد رهام اصلا متوجه نشد داشت میرفت امیر صداش زد اشاره کرد رهام گل رو گرفت🥺
رزنـارنـجـی🫰
#part14 اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️🩹 بعد از چند ثاثیه صدای تک تک کفش کسی را شنیدم، با فکر نلین چشا
#part15
اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️🩹
با عصبانیت نگاهش کردم و دستش رو پس زدم تا بفهمه من مثل اونایی که دروش هستن هر. ز. ر. ه نیستم.
با تعجب نگاهم کرد و گفت: وایسا خب!
اصلا بهش توجه نکردم و به راهم ادامه دادم اما یه چیزی شد که پام پیچ خورد و با کله پخش زمین شدم و جا درجا بیهوش شدم، مطمئنم کسی باعث افتادن من شد که به جز ساشا کسی اونجا نبود ولی خب من مطمئن نیستم که ساشا بوده باشه چون چیزی ندیدم..
وقتی بهوش اومدم تو اتاقی بودم که نلین با یه لیوان کریستالی که محتوای توش آب قند بود بلای سرم ایستاده بود و داشت با یه قاشق سعی میکرد قند هاش رو حل کنه.
نلین که متوجه بهوش اومدنم شد جیغ کوتاهی زد و کلی بوسم کرد و خداروشکر کرد. وقتی در باز شد سرمو چرخوندم تا ببینم کیه، ساشا بود ازش منتفر بودم!! حتی دوست نداشتم یک ثانیه ببینمش. بخاطر همون به نلین اشاره کردم که منو ببره بین جمع.
رفتم تو مجلس، با خان و نلین وقت باقی مونده رو به اتمام رسوندیم. ساعت 2 بامداد بود که از اون مهمونی اومدیم بیرون و با داریوش به سمت خونه رفیقم (نفس شاهی) رفتیم قرار بود اونشب برای خواب برم خونشون.
فرداش هم که اومدم دانشگاه و دیگه خودتون بهتره میدونین...
همین!!
رزنـارنـجـی🫰
#part15 اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️🩹 با عصبانیت نگاهش کردم و دستش رو پس زدم تا بفهمه من مثل اونای
#part16
اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️🩹
استاد که موقع توضیحات من تمام حواسش به من بود و با دقت به حرفام گوش میداد، با اتمام ماجرا با کلافگی بهم گفت: مطمئنی چیزی رو از قلم ننداختی؟؟
بعد از کمی مکث گفتم: چرااا، نفس روز بعد اون شب بهم گفت که شب قبل خیلی عجیب رفتار میکردم و چرت و پرت میگفتم و بلند بلند میخندیدم ولی من خودم چیزی یادم نبود!
استاد کمی فکر کرد: خانم پناهی آستین دست راست مانتو تون رو لطفا بدین بالا!
نیما با این حرف استاد بهش گفت: آقااا حد خودتو بدون!!
_ آقا نیما خواهش میکنم چند لحظه به من مهلت بدین، خودتون متوجه میشین.
نیما با حرف استاد کمی آروم گرفت اما معلوم بود هنوزم عصبانیه.
من بخاطر اینکه بحث ادامه پیدا نکنه آستینمو دادم بالا و خودم هم از چیزی که دیدم تعجب کردم. آره جای سوزن بود اما یعنی چی؟
استاد با اعتماد به نفس رو به نیما گفت: بفرمایید آقای مشفق به خانم پناهی چیزی تزریق کردن. که به احتمال 90٪ همون سیلوسایبین(مواد روان گردان) که توی خونشون بود هست...
رزنـارنـجـی🫰
#part16 اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️🩹 استاد که موقع توضیحات من تمام حواسش به من بود و با دقت به حرف
#part17
اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️🩹
نیما که از ماجرا خبر دار نبود چشاش گرد شد، حالا باید دوساعت به اون کل ماجرا رو توضیح میدادم.
بعد از اینکه همه چی رو براش تعریف کردم کمی آرامش نصیبش شد .
استاد کاویانی بهم قول داده بود که تا ته این ماجرا همراهیم کنه. بعد از یه خداحافظی طولانی استاد رفت و من موندم و نیما که تا ۳ ساعت پیش قرار بود بریم براش خرید کنیم اما هنوزم دیر نبود قرار بود ساعت 6:15 بریم ساعت ۹:3 میریم!
هردو سوار ماشین شدیم و به سمت پاساژی که جزو بهترین پاساژای تهران بود به ایده من حرکت کردیم.
ساعت ۱ بامداد،
کلید رو وارد فقل در حیاط عمارت کردم و با یه پیچ کوچیک بازش کردم و بعد طرف دیگر در رو هم باز کردم که نیما با ماشین داخل حیاط شد. وقتی ماشین رو پارک کرد و خریدا رو توی دستمون گرفتیم،نیما آروم پچ زد: دلارا یواش برو فکر کنم خاتون و داریوش اومدن و الانم خوابن.
سرمو به علامت مثبت تکون دادم و کلید رو وارد فقل در خونه کردم و آهسته وارد خونه شدم و بعد از بستن در خونه توسط نیما هر کدوم رفتیم توی اتاق خودمون . من بعد از جا به جا کردن وسایل و عوض کردن لباسام با یه لباس خواب خرسی قهوه ای با پس زمینه شیری، خودمو روی تخت انداختم و بس از چند ثانیه به عالمی دیگر پرواز کردم...
توروستاےבلمتکساقـہاینشالیزارے
⃟🧡𝑰'𝒎 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒍𝒕𝒕𝒆𝒅 𝒕𝒐 𝑰𝒍𝒌𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒇𝒐𝒓𝒆𝒗𝒆𝒓
𝐉𝐨𝐢𝐧:🎻
╔═🫶🥹════════╗
https://eitaa.com/joinchat/839712929Cfbfb151dc7
╚════════🫶🥹═╝
𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝑴𝒆𝒈𝒂 𝒔𝒕𝒂𝒓