فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
رزنـارنـجـی🫰
#part21 اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️🩹 نیما توی اتاقش بود، از پله ها بالا رفتم و پشت در ایستادم. میخ
#part22
اسـیــــــر عـــشــــــق🦋❤️🩹
ساعت تقریبا 4:30 بود که رسیدیم دم خونه نلین.
نلین چند ساله که توی خونه ی مستقل خودش زندگی میکنه و به گفته خودش، دوست نداره زیر دین کسی باشه حتی پدرش!
از ماشین پیاده شدم و بعد از احوال پرسی با استاد رفتم و زنگ رو فشار دادم.
2 ثانیه بعد با صدای تق در، وارد خونه شدیم.
من از قبل با نلین هماهنگ کرده بودم که میرم پیشش.
نلین ازین که استاد رو دید کمی جا خورد اما جوری رفتار کرد که انگار براش عادیه.
نلین برامون با لیوان و بشقابی به طرح نقاشی بسیار ظریف مینیاتوری قهوه آورد و با احترام روی میز گذاشت و خیلی شیک روی مبل نشست و با ملایمت گفت: خب من سراپاگوشم!
استاد پرسید: شما در مورد مهمونی پدرت خان چی میدونی؟
نلین با حالت سردرگم لب زد: میشه واضح تر حرف بزنید؟
_ آیا شما از سیلوسایبین چیزی میدونید؟؟