هدایت شده از مجموعه آبان گسترده 1
- هی دختر !
چی فکر کردی با خودت ؟ ها ؟
گفتی میای ادعای خواهری میکنیو یه پولی به جیب میزنیو اون وسط یه پسری مثل اروند رو هم تور می کنی ؟
کور خوندی !
- تو .... تو نصف شبی .... تو اتاقم چیکار می کنی ؟
- صداتو بیار پایین بچه !
انگار نفهمیدی من دکتر همین بیمارستانم ؟!
هیچ میدونی اگه بخوام میتونم همین الان تو خلوتی بیمارستان کاری بکنم که ....
اینو میگه و بلافاصله با کاری که می کنه دنیا پیش چشام تیره و تار میشه .....
https://eitaa.com/joinchat/442892311Cee052e1168
هدایت شده از مجموعه آبان گسترده 1
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
دیدید اغلب رمان ها سعی دارن با ضعیف جلوه دادن دخترا رمان رو جذاب کنن ؟!
ولی اینجا ما یه دختر قوی ، مستقل و موفق داریم که از دل سختی ها بیرون اومده و از تهدیدها برای خودش فرصت می سازه
پاداش صبوری کردنش هم میشه یه عشق فوق العاده که موضوع اصلی داستان ماست
عشق اروند و صباحت محشره !
https://eitaa.com/joinchat/442892311Cee052e1168
🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸🌼🌸
هدایت شده از گسترده «شش ساعته»
+لاریسا جان ، همراه من میای ؟ کارت دارم!
با شنیدن حرفهای امین ، ناخودآگاه چشم میچرخانم و به کیارش خیره میشوم
دندون روی هم میسابد و با خشم به امین نگاه میکند
پشت چشمی نازک میکنم اما قصد ندارم همراه امین بروم
نگاه سوالی امین را که میبینم زودی جواب میدهم:
_زشته ، عروس خواهرمه و الان باید برای تبریک بریم...نمیتونم بیام ببخشید....
با کمی مکث ادامه میدهم :
_امین جان!
لبخندی که روی لب کیارش نقش می بندد با حرکت بعدی امین به کل پر میکشد
امین خم میشود و دستانم را میگیرد و با یک حرکت بلندم میکند:
+اما من کار واجبی باهات دارم و شما باید همراه من بیای...
راستش میترسیدم از او ، امین سابقه ی خوبی پیش من نداشت و با کارهایی که او کرده بود حق داشتم بترسم ، اما مقابل نگاه خاله نمیتوانستم مخالفت کنم پس به ناچار دست دراز کردم تا کتم را بردارم اما امین پیش دستی کرد و کت را زودتر برداشته و روی شونه ام انداخت
دستم را کشید و از تالار بیرون برد ، گوشه ای خلوت مرا روی صندلی نشاند و بسیار نزدیک به من خودش هم همانجا نشست
خواست چیزی بگوید اما نگاهش که به پشت سرم میافتد و کیارش را میبیند برای درآوردن حرص او ...❤️🔥🔞❌
https://eitaa.com/joinchat/2086273821C9b5cd0e90d
هدایت شده از گسترده «شش ساعته»
خلاصه ی رمان درباره ی دختری یتیم به نام لاریسا که خونه ی خالش زندگی میکنه ولی از دست پسر خالش امین خلاصی نداره از بچگی تا ۱۷ سالگیش یه روز خوش نداشته...
از اینور هم کیارش ۳۰ ساله ی ما به اجبار پدرش مجبوره خاستگاری دختری بره که اصلا نمیشناسه چون اگه نره و اعتراض کنه پدرش از ارث محرومش میکنه....
https://eitaa.com/joinchat/2086273821C9b5cd0e90d
ظرفیت محدود❌
هدایت شده از - پیشنهادادمین؛
#رمان_اسیر_استاد ♥️🔥
داشتم از کلاس میرفتم بیرون که با صدای استاد برگشتم سمتش..
خانم رادمهر شما بمونید !
با لبخند چرخیدم سمتش که با قيافه برزخیش و رگ متورم گردنش مواجه شدم ترسیدم ولی بروز ندادم که یهو داد زد : مگه نگفتم با پسرا نگو و نخند و موهاتو اینقد نریز بیرون هان؟؟؟
_ شما فقط استادم هستین اینکه روم کراش زدین به خودتون مربوطه حد خودتون رو بدونید استاد بهمنش!
میخوای حدمو نشونت بدم عزیزم؟
لبامو قنچه کردم و با مصخرگی گفتم : اهوم استاد جونی..
در کلاسو با پا بست و...😱
https://eitaa.com/joinchat/3294167633C76cc2a71a1
#رمانی_که_خابو_ازم_گرفته😐🔥☝🏿
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استوریمهرانفرشباف😍
توروستاےבلمتکساقـہاینشالیزارے
⃟🧡𝑰'𝒎 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒍𝒕𝒕𝒆𝒅 𝒕𝒐 𝑰𝒍𝒌𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒇𝒐𝒓𝒆𝒗𝒆𝒓
𝐉𝐨𝐢𝐧:🎻
╔═🫶🥹════════╗
https://eitaa.com/joinchat/839712929C55692081a9
╚════════🫶🥹═╝
𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝑴𝒆𝒈𝒂 𝒔𝒕𝒂𝒓
16.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پستروبیکام🥺
توروستاےבلمتکساقـہاینشالیزارے
⃟🧡𝑰'𝒎 𝒄𝒐𝒎𝒎𝒍𝒕𝒕𝒆𝒅 𝒕𝒐 𝑰𝒍𝒌𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒇𝒐𝒓𝒆𝒗𝒆𝒓
𝐉𝐨𝐢𝐧:🎻
╔═🫶🥹════════╗
https://eitaa.com/joinchat/839712929C55692081a9
╚════════🫶🥹═╝
𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝑴𝒆𝒈𝒂 𝒔𝒕𝒂𝒓
هدایت شده از - پیشنهادادمین؛
#رُمانِ_عِشقِ_حَقیقی🥂
پارت واقعی👇🏻
دردناک گفت: اگه میفهمیدی که من تو این چند ساعت چی کشیدم هیچوقت حرف از مردن نمیزدی . به والله قسم اگه تو تختِ بیمارستان نبودی جوری میزدم تو گوشت که تا آخر عمرت اسم خودکشی و مردن از تو اون ذهنت پاک بشه. همون موقع میخواستم برات توضیح بدم خودت نزاشتی.با این کاری که تو کردی دیگه شک دارم به این که اصلا عاشقم باشی.
بعد بی توجه به منی که اشکام روون شده بود عقب گرد کرد و از اتاق بیرون زد...
دختر و پسری که عاشق هم هستن ولی یه روز دختره ، عشقش و کنار یه دختر دیگه توی وضعیت بدی میبینه و فکر میکنه بهش خیانت کرده و دست به خودکشی میزنه اما غافل از این که...
ادامه👇🏻
[ https://eitaa.com/joinchat/3294167633C76cc2a71a1 ]
❌این رمان فقط در این چنل پارت گذاری میشود❗️