نشریشاعره
تـوصدایخـندیدنـت'انقـدرقشـنگهـ
شـدهزنـگگوشـیمنـ
⇆𝑮𝒐𝒅 𝒃𝒆 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒚𝒐𝒖, 𝒎𝒚 𝒐𝒓𝒂𝒏𝒈𝒆🫶.
𝑱𝒐𝒊𝒏🎻:
╔═⚘️═════════╗
https://eitaa.com/joinchat/839712929C55692081a9
╚═════════⚘️═╝
𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝒂𝒎𝒊𝒓 𝒂𝒏𝒅 𝒑𝒂𝒓𝒅𝒊𝒔'
نشریشاعره
تـوصدایخـندیدنـت'انقـدرقشـنگهـ
شـدهزنـگگوشـیمنـ
⇆𝑮𝒐𝒅 𝒃𝒆 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒚𝒐𝒖, 𝒎𝒚 𝒐𝒓𝒂𝒏𝒈𝒆🫶.
𝑱𝒐𝒊𝒏🎻:
╔═⚘️═════════╗
https://eitaa.com/joinchat/839712929C55692081a9
╚═════════⚘️═╝
𝑪𝒉𝒂𝒏𝒆𝒍 𝒂𝒎𝒊𝒓 𝒂𝒏𝒅 𝒑𝒂𝒓𝒅𝒊𝒔'
رزنـارنـجـی🫰
#سختتریندوراهی اون عوضی ۹ ساله بازیت داده.. -اینم یه دروغ دیگه ؟ میخوای منو از امیر متنفر کنی؟ ک
#سختتریندوراهی
انقدری حالپ خراب بود که فقط دلم میخواست دراز بکشم و به یه گوشه خیره بمونم بعدش ذهنمو از همه چی و همه جا خالی کنم
تصمیم درست چی بود؟ دلم میخواست سخت ترین مجازات دنیا رو براش در نظر بگیرم.. مجازات ۹ سالی که هم خونم شد مجازات قتل پدرم مجازات تموم دوست دارمایی که از دهن کثیفش در میاومد.. به معنای واقعی از تابان معصوم و پاکی که بودم به یه تابانِ پلید با نقشه های شوم تبدیل شده بودم
بین یه دوراهی بزرگ گیر کرده بودم ..
اینکه فکری توی سرمه رو عملی کنم ؟
یا نکنم ؟
تو همین لحظه مشکات با دو تا لیوان آبمیوه وارد اتاق شد
-بهتری؟
-هر لحظه بدتر میشم
-خودتو اذیت نکن همونطور که اون توی این ۹ سال خودشو اذیت نکرد..
-من یه تشکر بهت بدهکارم
اگه تو نبودی من هیچوقت نمیفهمیدم با چه جونوری دارم زندگی میکنم.. راسته میگن کارای خدا یه حکمتی توش هست اولش فکر میکردم بزرگ ترین بلای آسمونی نسیبم شده اما الان متوجه شدم بلای آسمونی امیر بود که توی این ۹ سال گرفتارم شده بودم اما تو نجاتم دادی
من مدیون توام نمیدونم چطوری میتونم جبران کنم..
-همین که کنارم باشی بزرگترین جبرانه تابان
-اشکان !
-جونِ اشکان
-قول میدی توام مثل امیر یه دروغ محض نباشی؟
-من هر چی که باشم بی شرف نیستم به شرفم قسم دروغ نیستم باورم کن که بیشتر از هر کسی باورت دارم
-باور میکنم .. تو از حالا برام یه حقیقت روشنی ، یه فرشته ی نجات که اومد زندگی مو نجات بده از چنگ هیولا
#بیستوپنجم
رزنـارنـجـی🫰
#سختتریندوراهی انقدری حالپ خراب بود که فقط دلم میخواست دراز بکشم و به یه گوشه خیره بمونم بعدش ذه
اهمممم اهممم😵💫
پارت بعدی آخریه😮
رزنـارنـجـی🫰
#سختتریندوراهی انقدری حالپ خراب بود که فقط دلم میخواست دراز بکشم و به یه گوشه خیره بمونم بعدش ذه
#سختتریندوراهی
-اشکان..
-بله
-یه تصمیمی گرفتم نمیدونم چقدرش درسته چقدرش غلط هر چی که هست میخوام انجامش بدم فک کنم فقط اینجوری دلم آروم بگیره..
-چه تصمیمی؟
-اول قول بده کمکم میکنی
-معمولا عادت ندارم حرفی و نشنیده بابتش قول بدم اما فقط به خاطر تو قول میدم نشنیده هر چی بگی قبول کنم..
-امیر آخر هر ماه طبق عادتش میره سر خاک سلاله زن قبلیش. قبرش یه جایی خارج شهره توی یه بیابون سوت و کور نزدیکی ورامین !
میخوام کمکم کنی که...
برداشت ازاد🎬
اول از همه امیدوارم لذت کافی رو برده باشید اگه کم و کاستی بود منو ببخشید و خوشحال میشم راجب رمان نظر بدین تا ایرادات ام و رفع کنم یا از نظراتتون انرژی بگیرم
دوم باید بگم این رمان با پایان بازِ
یعنی ادامه ی رمان بر اساس خواسته ذهنی هر کدوم شماست و برداشت برای هر عزیزی آزاده🙂
مرسی که همراهی کردین مرسی از حضور گرمتون
همینجا قصه ی تابان و اشکان و امیر به پایان رسید📚