یه چیز دیگه ام هست ک خیلی اذیتم میکنه حقیقتش
من همیشه هر جا ک رفتم با عشق گفتم که بچه شابدلعظیمم کلا یه عشق خاصی ب شهرری دارم و واقعا هم روش غیرت دارم
چون قدیمی و با اصالته
و حضرت عبدالعظیم قشنگمم اینجاست
همیشه از خوبیاش گفتم از بچه های با معرفتش و اینا
تو این جنگ خیلی سمت مارو زدن و هر دفعه از کنار اون آوارا ک میگذرم حس میکنم یه گوشه ای از من آسیب دیده و جیگرم خون میشه
فعلا برای شهرری قشنگم نمیخوام عزاداری کنم ولی بعد از جنگ برا تک تک خرابیاش گریه خواهم کرد
واقعا چ فرقی داره اقای لاریجانی شهید شده باشه یا نه ما زنده ایم و تا وقتی زنده ایم این مبارزه ادامه خواهد داشت
لاریجانی بزرگ بود و مواضعش قوی حالا باید از ما هزاران لاریجانی ساخته بشه و مواضعی قوی تر بگیریم
میدونید الان از همه خنده دار تر کیان؟
اونایی ک میگفتن بابا خود اینام آمریکا و انگلیس آوردن سرکار 🤣🤣🤣
ینی از اینا طنز تر وجود نداره
همیشه برام سوال بود چجوری مردم دهه شصت انقدر سفت و محکم بودن هر دفعه بچه هاشون میرفتن میدون جنگ بدون اینکه بتونن ماه ها خبری بگیرن ازشون در نهایت هم یا تابوتشون برمیگشت یا اصلا بر نمیگشتن
دائما ترور های موفق مقامات رو داشتن حمله های خیابونی توسط مجاهدینو داشتن درگیری کردا رو داشتن
خیلی خیلی خیلی دردناک ب نظر میرسید برام
با خودم میگفتم تحملش چقدر سخت بوده
چجوری انقدر سفت بودن چجوری افسرده نمیشدن
ولی خب الان خودم دارم اینجوری میشم کم کم ترسم از صدای انفجار داره میریزه تحملم تو شنیدن خبر شهادتا بیشتر شده و انگار منم دارم عادت میکنم و «سفت» میشم احتمالا جنگ تموم بشه دوباره بشم همون دختر لوسی ک هر هفته میرفت پیش مشاورش برای مشکل اضطراب و دوره تراپی بعد از جنگم رو بگذرونم ولی الان خیلی خیلی عوض شدم
شاید عنایت خداست که این روزا رو برام قابل تحمل کرده وگرنه من یه ماه پیش که انقدر خجالتی و دل نازک بودم اینجوری نمیتونستم تحمل کنم