کاش میدانستی...
پشت تمام «خوبم» گفتنهایم، چند بار شکستم.
پشت تمام لبخندهایم، چند شب گریه کردم.
و پشت تمام سکوتهایم، هزاران حرف بود که هیچوقت جرئت نکردم به زبان بیاورم.
کاش یک بار میپرسیدی:
«واقعاً خوبی؟»
نه از روی عادت...
نه فقط برای اینکه جوابی شنیده باشی.
کاش یک بار میماندی و جواب واقعیام را میشنیدی.
میگفتم:
نه، خوب نیستم.
خیلی وقت است خوب نیستم.
از وقتی رفتی، یک چیزی در من خاموش شده. چیزی که حتی خودم هم نمیدانم چطور دوباره روشنش کنم. هنوز صبحها از خواب بیدار میشوم، هنوز زندگی ادامه دارد، هنوز آدمها دور و برم هستند؛ اما انگار من فقط دارم روزها را پشت سر میگذارم، نه اینکه واقعاً زندگی کنم.
گاهی دلم میخواهد فقط یک بار برگردی.
نه برای همیشه...
نه حتی برای اینکه دوباره همهچیز مثل قبل شود.
فقط برای یک لحظه.
فقط آنقدر که بتوانم روبهرویت بنشینم و تمام حرفهایی را که سالها در قلبم دفن کردهام، بگویم.
بگویم دلم برایت تنگ شده بود.
بگویم خیلی بیشتر از چیزی که نشان دادم دوستت داشتم.
بگویم بعضی شبها اسم تو را در ذهنم تکرار میکردم، فقط برای اینکه احساس کنم هنوز چیزی از آن روزها باقی مانده.
بگویم وقتی رفتی، من فقط تو را از دست ندادم؛ خودم را هم گم کردم.
بعد از تو، دیگر هیچکس نتوانست آن آدم قبلی را از من برگرداند.
من هنوز همان آدمم، اما دیگر مثل قبل نمیخندم.
دیگر به «همیشه» اعتماد نمیکنم.
دیگر وقتی کسی میگوید «کنارت میمانم»، ته قلبم میترسم.
میترسم دوباره باور کنم.
دوباره وابسته شوم.
دوباره تمام قلبم را به کسی بدهم و یک روز ببینم دستهایم خالی ماندهاند.
گاهی به خودم میگویم شاید تو هیچوقت نفهمیدی رفتنت چه کرد.
شاید برای تو فقط تمام شدن یک رابطه بود.
اما برای من، تمام شدن یک دنیا بود.
دنیایی که در آن تو بودی.
در آن آیندهای تصور کرده بودم.
در آن برای فرداهایم نقشه کشیده بودم.
و حالا از آن همه رویا فقط چند خاطره مانده.
چند عکس.
چند آهنگ.
چند پیام قدیمی.
و یک قلب که هنوز نمیداند چرا باید چیزی را که اینقدر دوست داشته، فراموش کند.
گاهی گوشیام را برمیدارم و ناخودآگاه دنبال اسم تو میگردم.
بعد یادم میافتد که دیگر نباید بنویسم.
میخواهم بگویم:
«دلم برایت تنگ شده.»
اما نمیفرستم.
میخواهم بپرسم:
«هنوز یادت هست؟»
اما نمیپرسم.
چون میترسم جواب تو بیشتر از سکوتت درد داشته باشد.
و شاید تلخترین حقیقت همین باشد؛
اینکه هنوز دوستت دارم،
اما دیگر جایی برای گفتنش ندارم.
تو زندگیات را ادامه دادی.
شاید خندیدی.
شاید عاشق شدی.
شاید حتی دیگر یادت نباشد روزی کسی با تمام وجود دوستت داشت.
اما من هنوز گاهی در گذشته گیر میکنم.
هنوز وقتی باران میبارد، یاد تو میافتم.
هنوز بعضی شبها دلم میخواهد کسی کنارم باشد و فقط بگوید:
«گریه کن... اشکالی ندارد.»
چون من خیلی وقت است قوی بودن را خسته شدهام.
خستهام از اینکه همیشه خودم را جمع کنم.
خستهام از اینکه وقتی دلم میشکند، باز هم به دیگران بگویم «چیزی نیست».
خستهام از اینکه کسی نمیبیند چقدر دلم میخواهد یک بار، فقط یک بار، خودم باشم و مجبور نباشم وانمود کنم حالم خوب است.
اگر روزی دوباره مرا دیدی و دیدی دیگر حرفی نمیزنم، فکر نکن فراموشت کردهام.
شاید فقط آنقدر گریه کردهام که دیگر اشکی برایم نمانده.
اگر دیدی دیگر دنبالت نیامدم، فکر نکن دوستت نداشتم.
شاید فهمیدهام کسی که میخواهد برود را نمیشود با التماس نگه داشت.
و اگر یک روز شنیدی که دیگر از تو حرف نمیزنم، فکر نکن برایم تمام شدهای.
بعضی آدمها تمام نمیشوند.
فقط یاد میگیریم اسمشان را به زبان نیاوریم.
تو شاید دیگر بخشی از زندگی من نباشی...
اما همیشه بخشی از گذشتهای خواهی بود که هر وقت به آن فکر میکنم، هم لبخند میزنم و هم دلم میگیرد.
و اگر یک روز دلم خیلی برایت تنگ شد، احتمالاً دوباره چیزی نمیگویم.
فقط یک گوشه مینشینم،
چشمهایم را میبندم،
و برای چند دقیقه وانمود میکنم هنوز همان روزهایی هست که تو بودی...
بعد چشمهایم را باز میکنم و دوباره با حقیقت روبهرو میشوم:
تو دیگر نیستی.
و من هنوز اینجا هستم...
با تمام حرفهایی که نگفتم،
با تمام اشکهایی که ریختم،
و با قلبی که هنوز نمیداند
چطور باید کسی را که یک روز تمام دنیایش بود،
فقط به یک خاطره تبدیل کند.
._𝓙𝓸𝓲𝓷 ᴜꜱ ->
https://eitaa.com/melotext
به من گفت دخترم.
منم ذوق کردم نمیدونستم کل شهر خواهرای منن!!
._𝓙𝓸𝓲𝓷 ᴜꜱ ->
https://eitaa.com/melotext
__ دیدی اون کسی که انقدر سنگشو به سینه میزدی،نتونست بیشتر از من دوستت داشته باشه؟دیدی..💔
._𝓙𝓸𝓲𝓷 ᴜꜱ ->
https://eitaa.com/melotext
__
+سرد شدی
_دلیلش رفتارای خودتونه،ایگ کردن،حس اصافی بودن اهمیت ندادن،نتیجش میشه همین
+اوه..
._𝓙𝓸𝓲𝓷 ᴜꜱ ->
https://eitaa.com/melotext