من میدونم اگه فقط یه بار به زبون بیارم خستگیمو بدون هیچ معطلی منو میبری پیش خودت . .
حداقل این برام کاملا روشنه . .
اینکه وقتی بقیه برمیگردن، وقتی نگام کنن چقدر حرف تو نگاه شونه و همش جاموندگیم رو به روم میاره از همین الان آبم میکنه
یادته قبلنا ، اون موقع ها که هنوز یه ذره میتونستم امید به دیدنت داشته باشم چقدر شبا باهات حرف میزدم؟ یادته قرار گذاشته بودم باهات که «ابه» صدات کنم؟ استدلالمم این بود که حضرت رقیه هم باباشو اینجوری صدا میزد . .
تو اوج اشکایی که دیدم رو تار کرده، خندم گرفته . .
از اون خنده های تلخم بود که همیشه فقط موقع درددل به شما رو لبم میومد . .
یادته همیشه هر وقت هر کی اذیتم میکرد همش میومدم بهت میگفتم : من که آخر پاهام به بیت رهبری میرسه . . من که آخر یه روزی میام همه اینا رو بهت میگم . .
یادته؟
خواستم بگم هیچوقت پاهام نرسید به بیت . .
هیچوقت نشد بهت بگم . .