eitaa logo
مِــعـراجٌ الشُّــهَـدا
35.4هزار دنبال‌کننده
14هزار عکس
4.2هزار ویدیو
307 فایل
رفیق به محفل شهدا خوش آمدی😉 در مناسبت های مختلف موکب شهدایی داریم😍 ✤ارتباط‌‌با‌خادم↯ @ya_fatemat_al_zahra ✤تبلیغات↯ @meraj_shohada_tblighat ✤کانال‌های‌ما↯ @meraj_shohada_mokeb @meraj_shohada_namazshab
مشاهده در ایتا
دانلود
🏴🕊🏴🕊🏴🕊🏴🕊 به نام خدای فاطمه✨ داستان آشنایی من با شهیدابراهیم‌هادی یه کم‌عجیبه🙂 داستانش طولانیه و نمیخوام تعریف کنم. چند ماه پیش توی یه گروهی دیدم بعضی از اعضا به نیت شهید هادی بسته های کوچیکی آماده میکنن و به مناسبتهای مختلف پخش میکنن😊 خیلی خیلی دوست داشتم این موهبت و سعادت قسمت منم بشه ولی به دلایل خاصی اصلا فکرشم نمیتونستم بکنم که من یه روزی اینکاررو انجام بدم😔. یه جورایی حسرت میخوردم ولی خب کاری نمیشد کرد. تصمیم گرفتم بیشتر بهش نزدیک بشم و بیشتر ازش بدونم☺️ اما .... ╔═ ⚘════⚘ ═╗ @ebrahimdelha ╚═ ⚘════⚘ ═╝
🏴🕊🏴🕊🏴🕊🏴🕊 اما هرچی بیشتر ازش میدونستم بیشتر دلم میگرفت. کتاب سلام برابراهیم ۱رو خونده بودم ولی هدیه ش داده بودم به یکی از دوستانم‌. داداش ابراهیم یه هدیه روز عرفه هم بهم داد😍زیارت حضرت معصومه و جمکران اونم برای اولین بار😍😊 توی جمکران دو جلد کتابش رو گرفتم و شروع به خوندن کردم😊توی یه شب هردوجلدش رو تموم کردم و وقتی به خودم اومدم دیدم صورتم ازاشک خیس شده😭 سرم رو،روی کتاب گذاشتم و یه دل سیر اشک ریختم😞 هروقت کاری میخواستم بکنم قبلش به آقا ابراهیم میگفتم و یه جوری نظرش رو بهم میفهموند☺️ ╔═ ⚘════⚘ ═╗ @ebrahimdelha ╚═ ⚘════⚘ ═╝
🏴🕊🏴🕊🏴🕊🏴🕊 تازه به واسطه وجود نازنینیش با شهدای شهرم و مخصوصا شهدای گمنام آشنا شدم و حالا هروقت بتونم میرم و بهشون سر میزنم و باهاشون درد ودل میکنم🙂 وامروز که روز شهادت بی بی دوعالم هستش💔 بازم آقا ابراهیم سعادتی رو قسمتم کردن که هنوزم باورم نمیشه😭 روزشهادت مادر و سالروز شهادت خودش که دو روز دیگه ست تونستم با عنایت خدا و شهید یه کار کوچیکی انجام بدم🙂 امیدوارم این حال خوب قسمت همتون بشه😊 ╔═ ⚘════⚘ ═╗ @ebrahimdelha ╚═ ⚘════⚘ ═╝
های فرهنگی به مناسبت شهادت حضرت زهرا (س) وسالروز شهادت ابراهیم هادی @ebrahimdelha ╚═ ⚘════⚘ ═╝
بده باشه ان شاءالله ╔═ ⚘════⚘ ═╗ @ebrahimdelha ╚═ ⚘════⚘ ═╝
دوستان گرامی ✍شاید خیلی ازشما عزیزان هم توسل به شهدا کردین و حتما هم کمکتون کردن😊 خوشحال میشیم اگه مایل بودین حتما به این آیدی رو بفرستین☺️👇 @Tm_EH_68
#نماز_اول_وقت_یادت_نره میگفت: " الـه " یعنی دلبـر... حالا هی بگو - الهـی - ... دلبرم... ببین چقد عاشقانه است وقتی میگی : #لا_اله_الا_الله ... هیچ دلبری جز خدای من نیست... میشه ازین به بعد عاشقانه تر صداش بزنیم؟ ╔═ 🌸════⚘ ═╗ @ebrahimdelha ╚═ ⚘════🌸 ═╝
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلاااااااام😇 🌺نماز همگی قبول باشه ان شاءالله☺️ ⚜خب با اجازتون بریم باقے مونده کتاب رو ورق بزنیم😊❤️ بِسْمِـ اللّٰہ .. 👇 [❀ @ebrahimdelha ❀]
🏴🌴🏴🌴🏴🌴🏴🌴🏴🌴 🍀سلاح كمري🍀 راوی:امير منجر❤️ آخرين روزهاي ســال 1360 بود.باجمع آوري وسائل وتحويل سلاح ها،آماده حركت به سمت جنوب شديم.بنابه دستورفرمانده ی جنگ،قراراست عمليات بزرگي درخوزستان اجراشود.براي همين اكثرنيروهاي سپاه وبسيج به سمت جنوب نقل مكان كرده اند.گروه اندرزگوبه همراه بچه هاي سپاه گيلان غرب عازم جنوب شد.روزهاي آخر،از طرف سپاه كرمانشاه خبر دادند:برادر ابراهيم هادی💚يك قبضه اسلحه کُلت گرفته وهنوزتحويل نداده است!ابراهيم هر چه صحبت كرد كه من كلت ندارم بي فايده بود.گفتم:ابراهيم💚،شايد گرفته باشــي و فراموش كردي تحويل دهي؟كمي فكر🤔 كردوگفت:يادم هست كه تحويل گرفتم.اما دادم به محمدوگفتم بياره تحويل بده.بعدپيگيری كردوفهميدسلاح دست محمدمانده واوتحويل نداده.يك هفته قبل هم محمد برگشته تهران.آمديم تهران،سراغ آدرس محمد.اما گفتند:از اينجا رفته😞.برگشته روستاي خودشــان به نام كوهپايه درمســيراصفهان به يزد.ابراهيم💚كه تحويل سلاح برايش خيلي اهميت داشت گفت:بيا با هم بريم كوهپايه.شب🌃بود كه به سمت اصفهان راه افتاديم.ازآنجابه روستاي كوهپايه رفتيم.صبح زود🌄رسيديم.هوا تقريباًسرد بود،به ابراهيم گفتم:خب،كجا بايد بريم! ... [❀ @ebrahimdelha ❀] 🏴🌴🏴🌴🏴🌴🏴🌴🏴🌴
🏴🌴🏴🌴🏴🌴🏴🌴🏴🌴 گفت:خداوسيله سازه،خودش راه رونشان ميده.كمي داخل روســتا دورزديم.پيرزنی داشت به سمت خانه اش ميرفت🚶.اوبه ماکه غريبه اي درآن آبادي بوديم نگاه ميكرد.ابراهيم ازماشين🚗پياده شد.بلند گفت:سلام مادر.پيرزن هم با برخوردي خوب گفت:ســلام جانم،دنبال كسي ميگردي؟!ابراهيم💚گفت:ننه،اين ممد كوهپایي روميشناسي؟!پيــرزن گفت:كدوم محمد!؟ابراهيــم جواب داد:همان كــه تازه از جبهه برگشته،سنش هم حدود بيست ساله پيرزن لبخندی😄زدوگفت:بياييد اينجا،بعد هم وارد خانه اش شد.ابراهيم گفت:امير ماشين رو پارك كن.بعدباهم راه افتاديم🚶.پيرزن مارادعوت كرد،بعد صبحانه را آماده كردوحســابی ازماپذيرايی نمود وگفت:شما سربازاسلاميد،بخوريدكه بايدقوی باشيد.بعدگفت:محمد نوه من اســت،در خانه🏡من زندگي ميكند.اماالان رفته شهر،تا شب هم برنميگردد.ابراهيم گفت:ننه ببخشيد،اين نوه شماكاری كرده كه مارااز جبهه كشانده اينجا!پيرزن باتعجب😳پرسيد:مگه چيكار كرده؟!ُابراهيم ادامه داد:اســلحه كلت را از من گرفته،قبل ازاينكه تحويل دهد با خودش آورده،الان هم به من گفتند:بايد آن اسلحه رابياوری و تحويل دهي.پيرزن بلند شدوگفت:از دست كارهای اين پسر!ابراهيم گفت:مادر❤️خودت رواذيت نكن.ما زياد مزاحم نميشيم.پيرزن گفت: بياييد اينجا!با ابراهيم رفتيم جلوي يك اتاق،پيرزن ادامه داد:وســايل محمد توی اين گنجه اســت.چندروزپيش من ديدم يك چيزي راآوردوگذاشت اينجا.حالاخودتان قفلش🔒را باز كنيد. ... [❀ @ebrahimdelha ❀] 🏴🌴🏴🌴🏴🌴🏴🌴🏴🌴
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 یادتون باشه حتما منتظر باشید تا فرداشب برگردم و ... قسمت بعدی داستان سردار دلهارو براتون تعریف کنم 😊 یاعلی ✋ [❀ @ebrahimdelha ❀] 🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃