✨ ﴾﷽﴿✨
🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
@mersad598
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت بیست و نهم
از ساختمان نیمهکاره خارج شدیم، اما اینبار در لباس کارگر. وقتی به خیابان اصلی رسیدیم، دو خودروی گشت پلیس با چراغهای گردان از کنارمان عبور کردند. من سرم را پایین انداختم، همانطور که عمار سرش را پایین انداخت و رویش را برگرداند به سمتی دیگر. قلبم را در گلویم حس میکردم که داشت میتپید. اگر یکی از آن افسرها فقط یک ثانیه بیشتر به چهره ما خیره میشد، همهچیز تمام بود. تمام تلاش ما این بود که به هیچ عنوان دستگیر نشویم. در تهران هم گفته بودم که من اسیر نخواهم شد و آنقدر درگیر خواهم شد که یا شهید شوم، یا فرار کنم.
با عمار، چندخیابان بالاتر سوار یک اتوبوس شهری شدیم و به سمت انتهای اتوبوس رفتیم و در انتها نشستیم. از پنجره، تلآویو را دیدم؛ شهری که فکر میکردم میتوانم از درون فتحش کنم، اما حالا داشت دندانهایش را برای دریدن من و عمار نشان میداد.
اتوبوس که به راه افتاد، عمار سرش را به سمت من آورد، به عبری گفت: «ایزاک یه رد دیجیتال کوچیک از ما داره. یه فلش حافظه که توی کنسول ماشین جا موند. اگه اون فلش رو باز کنه، تمام پروتکلهای ما رو میفهمه.»
با عصبانیت به عمار خیره شدم؛ دستهایم را روی رانهایم فشار دادم، طوری که صدای انگشتهایم بلند شد؛ به عبری گفتم: «می فهمی چه گندی زدی؟ میفهمی داری چی میگی؟ خوب جیبت و بگرد ببینم. شاید اون فلش دوم و جا گذاشتی...»
عمار جیبهایش را گشت، ناگهان چیزی آورد بیرون و لبخندی زد... نفس راحتی کشیدم؛ گفتم: «تو روحت... تموم خون بدنم یه لحظه خشک شد.» لحظاتی گذشت، با استرس گفتم: «پس اون فلش که جا گذاشتم چی؟»
گفت: «اون فلش، یه بمب زمانیه. یه بدافزار خودتخریبگر داره که به محض اتصال به اولین سیستم امنیتی، تمام سرورهای ایزاک رو به آتیش میکشه.»
گفتم: «پس ما فقط باید صبر کنیم تا اون خودش رو نابود کنه.»
من میدانستم که ایزاک باهوشتر از این حرفهاست و او هم میدانست که من یک تله برای او هستم. مطمئن بودم او دارد به سمت مخفیگاهش میرود؛ جایی که میتوانست بدون دخالت سیستمهای دولتی، با من واقعی تصفیه حساب کند.
در ایستگاه آخر با عمار از اتوبوس پیاده شدیم و چندمرحله ضد تعقیب زدیم و در مرحله آخر ضد تعقیب از یکدیگر جدا شدیم و هرکدام به سمت خانه امن دوممان رفتیم. به محض رسیدن، اسلحه را از خانه امن برداشتم و مسلح کردم؛ سپس به سمت مخفیگاه ایزاک، که یک آپارتمان فوقلوکس در نزدیکی ساحل بود حرکت کردم؛ جایی که پنجرههای ضدگلوله داشت و دیوارهایش عایق صوتی بودند. مطمئن بودم او به آنجا رفته. رصدهای میدانی تیم من هم همین را میگفت که او در آن مسیر قرار دارد. به محض رسیدن به موقعیت، با عمار هماهنگ شدم و او در بیرون، در نقش محافظ محیط، منتظر بود تا اگر نیروی کمکی آمد، آنها را منحرف کند. برای همین، به تنهایی وارد شدم. از پشت ساختمان و از دیوار به داخل محوطه رفتم و عمار هم سر نگهبان را گرم کرد تا اینکه وارد لابی شدم. با آسانسور به طبقه ۱۷ رفتم. آرام قفل را باز کردم و به داخل اتاق ایزاک که پشت میز بزرگ شیشهایاش نشسته بود، وارد شدم. مشغول زهرمار کردن ویسکی بود و یک کلت کمری نقرهای هم روی میز، در کنار دستش بود.
ایزاک آدم زبر و زرنگی بود؛ فهمید من وارد شدم، حتی سرش را هم بلند نکرد. صدایش سرد و آرام بود، گفت:«دانیال... یا هر اسمی که واقعاً داری... میدونستم میای؛ بشین.»
به حرفش اهمیت ندادم و همانطور سرپا ایستادم. هیچ اسلحه آشکاری نداشتم. در دنیای جنگ اطلاعاتی و جاسوسی، وقتی کسی اسلحه را روی میز میگذارد، یعنی میخواهد حرف بزند. وقتی اسلحه در جیب است، یعنی میخواهد بکشد. ایزاک اسلحه را روی میز گذاشته بود و من یک نسخه را در پشت کمرم و نسخه دیگر را کنار ساق پای راستم مخفی کرده بودم. من هیچ حرفی نداشتم؛ اما او داشت. گفت: «تو بازی خیلی قشنگی رو شروع کردی.»
سپس ایزاک ویسکیاش را جرعهای نوشید. ادامه داد و گفت: «نفوذ ایدئولوژیک. جعل هویت. لایههای روانی. تحسینت میکنم. ولی یادت رفت که در تلآویو، حقیقت اون چیزایی هست که ما برای دیگران تعریف میکنیم، نه اون چیزی که در واقعیت اتفاق میافته. تو میخواستی من فقط دروازه نفوذ تو در کنار مقامات اسراییل باشم، اما حالا با اتفاقات امروز فهمیدم اینها همهاش بهانه هست و تو هدف دیگری در سر داری.»
لبخند تمسخرآمیزی حوالهاش کردم، گفتم: «تو شکست خوردی، ایزاک. تمام اسنادی که امروز توی مرکز ضداطلاعات باز کردی، دارن توی سیستمهای شما پخش میشن. پروژه اریک-۷ دیگه وجود نداره و تمام اطلاعات سیستم امنیتی و هستهای اسراییل در اختیار تیم من قرار گرفته.»
ایزاک خندید؛ خندهای خشک و بیروح. گفت: «فکر کردی من اونقدر احمقم که تمام داراییام رو روی یه سرور متصل به شبکه بذارم؟ اونها کپیهای رمزگذاریشدهان. تو فقط وقت من رو تلف کردی. ولی...»
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت سی
با این که تصورم این بود اسلحه روی میز به معنای شلیک نیست، اما این سناریو را هم پیشبینی کرده بودم که او من را نشانه خواهد گرفت و از حیواناتی مانند صهیونیستها، هرچه که فکرش را کنی، بر میآید. داشتم با او صحبت میکردم که او خیلی فوری و در چشم بر هم زدنی برخاست و اسلحهاش را برداشت و به سمتم نشانه رفت. گفت: «... ولی تو خیلی چیزها در مورد من میدونی. چیزهایی که نمیتونم بذارم از این اتاق بیرون برن.»
در آن لحظه، دیگر قرار نبود دانیال الیعازر باشم و «عاکف» در درونم بیدار شد. من همان مردی بودم که برای این لحظه، مدتهای زیادی در داخل ایران و خارج از ایران، در هویت جعلی یک یهودیفرانسوی زندگی کرده بود.
اینبار، کاری کردم که وحشت ایزاک صدچندان شد و به فارسی به او گفتم: «ایزاک، تو فکر میکنی من برای پیروزی اومدم؟ من برای پاک کردن اومدم. آیتالله خمینی رو که خوب میشناسی؟ به ما گفت اسراییل باید از صفحه روزگار محو شود. و من مامور هستم اسراییل و تمام اذنابش و از روی زمین محو کنم...»
وحشت را در چشمهای ایزاک دیدم... به عبری گفت: «ترجمه کن. چی میگی؟»
به عبری برایش ترجمه کردم و در انتهای جملهام به او گفتم: «من یک ایرانیام...»
به ساعت دیواری اتاق نگاه کردم. ساعت 20:00 بود. سلامی به امام رضا علیهالسلام دادم و صلوات خاصه را در دلم زمزمه کردم، ایزاک گفت: «چی داری میگی؟»
گفتم: «ماهها بود که تقیه میکردم، ایزاک. ماهها بود که در کنیسه دعا میکردم و در خلوت با خدای خودم حرف میزدم. میدونی تفاوت ما چیه؟ تو و نتانیاهو و تموم صهیونیستها برای قدرت و زنده موندن میجنگید، اما من برای چیزی میجنگم که تو حتی اسمش رو هم نمیدونی. و اون چیزی نیست، جز آزادی و فتح قدس شریف، انتقام خون عماد، قاسم سلیمانی، در انتها شهادت خودم...»
قبل از اینکه ایزاک بتواند ماشه را بکشد، دستم را بردم سمت جیب مخفیام، یک دستگاه کوچک الکترومغناطیسی که عمار ساخته بود، فوری فعالش کردم. در یک لحظه، تمام چراغهای اتاق خاموش شد. صدای وزوز بلند دستگاه تهویه متوقف شد. همه چیز در تاریکی مطلق فرو رفت.
ایزاک شلیک کرد. گلوله به مبلی که در کنار آن ایستاده بودم برخورد کرد و صدای کمانه کردن شلیک، انفجار کوچکی در فضای بسته ایجاد کرد. من در تاریکی محض، جای او را میدانستم، من ماهها با او زندگی کرده بودم و حتی تعداد نفسهای او در طول شبانه روز را میدانستم. من میدانستم ایزاک وقتی میترسد، چگونه نفس میکشد.
من به سمت صدای شلیک او حرکت کردم و وقتی دستم به لبه میز خورد، یک ضربه سریع به مچ دستش زدم. اسلحهاش روی زمین افتاد.
او وحشیانه به طرف من حمله کرد. ضربههای مشت در تاریکی خیلی بد است و گاهی چنان درد دارد که به راحتی آرام نمیشود. من ضربه خوردم، اما عقبنشینی نکردم و هدفم این بود ایزاک زنده بماند وگرنه ماموریت اگر کشتن او بود، این همه راه سفر نمیکردیم به عمق تلآویو. حالا دیگر دانیال نبودم و عاکف داشت نفس میکشید.
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حجت الاسلام اسماعیل رمضانی: سونامی بزرگی در راهه...
چیزی تا آندلس شدن ایران باقی نمانده است
و مسوولین هم کاملا به این امر راضی هستند
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨
🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
@mersad598
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت سی و یکم
دست انداختم یقهاش را گرفتم، او را به سمت پنجره ضدگلوله کشیدم. فشار بدن او را در برابر فشار بدن خودم حس میکردم. ایزاک تندتند نفسنفس میزد. گردنش را با دست سمت چپم گرفتم و حلقومش را میان پنجههایم فشردم، طوری که در آن تاریکی مطمئن بودم چشمهایش دارد از حدقه بیرون میزتد. مشت اول را به صورتش کوبیدم. دوست داشتم او را ذره ذره بکشم. دوست داشتم انتقام خیلی از شهدای مقاومت را از او بگیرم، اما من برای انتقام نیامده بودم.
اسلحه را از پشت کمرم بیرون کشیدم، گذاشتم وسط پیشانیاش... همانطور که نفس نفس میزد، با خسخس گفت: «تو... کی هستی؟»
گفتم: «من همونیام که تو آرزو داری خودش و کشورش هیچ وقت نباشن. کسی که سالهاست داره با شما مبارزه میکنه. من سرباز همون پیرمردی هستم که شما گفتید امروز خودش و سربازانش در پشت مرزهای اسراییل خیمه زدند؛ هرچند، شما هیچ مرزی ندارید و تمام این سرزمینی که درونش قرار گرفتید، غصبی و جعلی هست... این و بدون که ما امروز پشت مرزهای جعلی شما نیستیم، درون قلعه خودساخته شما خیمه زدیم.»
گلویش را رها کردم و همانطور که اسلحه را سمت پیشانیاش هدف گرفته بودم، همان لحظه با دست دیگرم، از داخل جیبم یک فلش درآوردم. گفتم: «این فلش حاوی مدارکیه که تو رو در سیستم خودت به عنوان خیانتکار معرفی میکنه. فردا صبح، وقتی بیدار بشی، ایزاک بنعاموس وجود نداره. فقط یه فایل دیجیتال پاکنشده از خیانت تو باقی میمونه. بهت گفته بودم که بخوای غلطی کنی، بدجور میزنمت و بهت چندنمونه از اون سند و نشون دادم تا فکر نکنی دارم لاف میزنم.»
ایزاک با صدایی ضعیف گفت: «اونها... اونها تو رو میکشن.»
گفتم: «اونها کسی رو میکشن که دانیال الیعازر بود.»
از فاصله نزدیک با صداخفه کن، دو فشنگ با کلت به پاهایش شلیک کردم. چراغ قوه کوچکی که در جیب داشتم را روشن کردم. نور آن روی صورت پر از خون ایزاک که با مشت به او کوبیده بودم، افتاد. او روی زمین افتاده بود، صورتش خونی بود و از زانوهایش هم داشت خون سرازیر میشد.
تعمدا، و طبق سناریوی مقامات بالا دستی خودم در تهران او را نکشتم تا زنده بماند و سند خیانتش به اسراییل همه جا پخش شود؛ ما باید سرزمین را به هم میریختیم. هدفمان این بود.
کشته شدن ایزاک، پایان یک پرونده بود، که ما دوست نداشتیم؛ ما میخواستیم با صهیونیستها بازی کنیم و آتش زیر خاکستر را در آن فعال کنیم...
کنارش نشستم. در چشمانش، دیگر قدرت نبود. فقط وحشت یک مرد تنها بود که این عاقبت تمام صهیونیستهای کودک کش است.
اتاق را ترک کردم. پشت سرم، ایزاک روی کف سنگی اتاق در تاریکی تنها ماند. من در را قفل کردم و کلید را از بیرون انداختم.
عمار در پایین ساختمان منتظر بود. وقتی رسیدم، سراسیمه به عبری گفت: «تمام شد؟»
به عبری گفتم: «آره عمار. تموم شد، اما این عملیات اول بود؛ من، دانیال الیعازر امشب مردم و وقتشه وارد فاز بعدی بشیم. حالا وقتشه که بریم برای عملیات دوم. این بازی شروع شده تازه...»
سوار موتور شدیم و در شهر، جایی که هیچکس نمیتوانست دنبالمان بگردد، محو شدیم. کار دانیال در تلآویو تمام شده بود، اما کار عاکف در تلآویو تمام نشده بود و تازه داشت به اوج خودش میرسید. بازی بزرگتر، تازه داشت شروع میشد.
به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از کانال حسین دارابی
❗️ #هشدار | مراقب باشید هک نشید
فریب نخورید و فایل را باز نکنید.
ترفند جدید کلاهبرداران، با پیام های فریبنده و برانگیزاننده احساسات دنبال هک گوشی شما هستند
کلا هیچ فایلی رو تو خصوصی باز نکنید
@hosein_darabi
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨
🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
@mersad598
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨
🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
@mersad598
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت سی و دوم
دو هفته بعد...
من هنوز هر صبح در دیزنگوف قهوهام را آرام مینوشیدم، انگار نه انگار که چند خیابان آنطرفتر، آدمهایی بیدار میشدند با این یقین که کسی از درون دارد استخوانبندی امنیتیشان را میجود...
در طبقه بالای کافهای در خیابان دیزنگوف، جایی که بوی قهوه تلخ با رطوبت دریای مدیترانه مخلوط میشد، مخفیگاه جدید من و رفت و آمدهای کنترل شده تیمم بود. قهوهام را خوردم و از پشت پنجره داشتم به شهر نگاه میکردم. گرچه از تلآویو خارج نشده بودم و مخفیانه مشغول زندگی بودم تا مرحله دوم عملیات را به سرانجام برسانم، اما صبحها در میان جمعیت گم میشدم و شبها با این فکر مخفی میشدم و به خواب میرفتم که شاید یکی از همان چهرههای بیتفاوت، مأمور پیدا کردن من باشد.
در نهایت، با اضافه شدن تیم اصلی، رفتم به روزهای حضورم در الرمادی؛ دو سال قبل، در زیرزمین خانهای نیمهتخریب شده در الرمادی، وسط محاصره، رو به تیمی که صورتهایشان از دوده سیاه شده بود، گفتم: «جنگیدن با تکفیریها تمرین هست؛ اونا با پرچم سیاه میان و داد میزنن و وحشی بازی در میارن و تهش ما نابودشون میکنیم. اما، بعد از این جنگ، دشمن جدید ما با کت و شلوار میآد، کروات میزنه و میاد، لبخند میزنه و میاد و مخفیانه شلیک میکنه، میره. ما باید از اونا مخفیتر باشیم. ما باید از اونها یک قدم جلوتر باشیم...» نور چراغ اضطراری روی چهره رزمندگان اسلام میافتاد؛ هر کدام از شهری آمده بودند و زخمی از جنگ را با خود به همراه داشتند.
سیدعاصف عبدالزهراء کنار ستون ایستاده بود و جوانتر از امروز بود و خشنتر از امروز و در همان حال، آرامتر از دیگر نیروها. بعضی آدمها در میانهی آتش به آرامش میرسند، چون همهچیز اضافی در آنها قبلاً سوخته است.
زیرزمین بوی نم، نفت، خاک سوخته و عرق آدمهایی را میداد که دیگر فرصتی برای ترسیدن نداشتند؛ در واقع باید بگویم دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتیم. به صورتهای سیاهشده از دوده نگاه کردم و گفتم: «ما از این جهنم قطعا به مدد مادر سادات، خلاص خواهیم شد؛ کسی نگران نباشه. انشاءالله باید تمام توانمون و بگذاریم برای آزادی قدس. اینها همهاش پیش زمینه اون فتح بزرگ و مقدس و شریف هست.»
سیدعاصف بعد از صحبتهایم، وقتی بقیه برای رصد دشمن در آن محاصره پخش شدند، کنارم نشست. نقشهای کهنه را روی جعبه مهمات باز کرد. نقشه را با دقت نگاه کردم، نگاهم افتاد به آنجایی که دوست داشتم یک روز نفوذ کنم. با نوک انگشت روی نقطهای در ساحل مدیترانه زدم. گفتم: «ببین عاصف، اگر بخوای اونجا رو بجوی، باید اول یاد بگیری مثل خودشون راه بری. نه مثل سرباز، نه مثل قهرمان، نه مثل کارمند، بلکه مثل یک تحلیلگر. مثل کسی که هر روز سر ساعت قهوهاش رو میخوره و از امنیت حرف میزنه. دیگه دنیای مبارزه با سلاح جواب نمیده.»
آن موقع هنوز نمیدانستم روزی در دیزنگوف خواهم نشست و با همین دستها ستون خواهم نوشت. اما بذرش همانجا کاشته شد. در هوایی که بوی خاکستر میداد، بوی لاشه نجس تکفیری میداد؛ بوی عطر شهدای عزیز مقاومت را هم میداد. به آینده فکر میکردم و ناامید نبودم.
حالا همان بچهها که روزی در کوچههای تنگ و بیابانی عراق با انتحاریها دستوپنجه نرم میکردند، این بار با هویتهای جعلی در رگهای حیاتی اسرائیل پراکنده شده بودند؛ یکی در قالب پیک موتوری، دیگری در نقش تکنسین شبکه در یک استارتاپ در هرتزلیا.
سیدعاصف عبدالزهراء که حالا به تیم اضافه شده بود و از طریق راههای زیر زمینی و مخفی یکی از کشورهای منطقه چسبیده به سرزمین اشغالی، به عمق موقعیت دشمن نفوذ کرده بود، در این مرحله عوض شده بود. او هر روز با کلاه کاسکت و جعبه پیک، خیابانهای تلآویو را متر میکرد. او روزگاری در الرمادی با بدنش فکر میکرد؛ با سرعت، با ریسک، با قضاوتهای لحظهای. اما تلآویو آدم را وادار میکرد پیش از هر حرکت، ده حرکت بعدیاش را هم زندگی کند. عاصف این را سخت یاد گرفته بود. اولش از سکوت طولانی کلافه میشد، چون انسان پر حرف و شوخ طبعی بود؛ و از اینکه باید یک هفته فقط نگاه کند، دو هفته فقط گوش دهد، و ماهها فقط بگذارد آدمها به حضورش عادت کنند عذاب میکشید.
در این دوهفته که به تیم اضافه شد، یک بار در ساختمان امن، نیمهشب، وقتی چراغها خاموش بود و فقط نور سرد لپتاپ صورتمان را روشن میکرد، گفت: «من برای این ساخته نشدهام که فقط صبر کنم.»
صلاح... او در یک شرکت فناوری، چنان در نقش یک کارمند منظم فرو رفته بود که حتی خودش هم بعضی عصرها یادش میرفت در اصل چه کسی بوده است. او قبلاً حسابدار یک شرکت کشتیرانی بود، مسئول شبکههای مالی شد تا بتوانیم عناصر مدنظرمان را با شِکِل صهیون اجیر کنیم.
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت سی و سوم
ما از جنگ پرصدا عبور کرده بودیم و وارد مرحله دوم جنگ بیانعکاس شده بودیم؛ جنگی که در آن فقط یک روز میفهمی در اتاقی که مال تو نبوده، حرف تو دارد روی تصمیم سران سیاسی و امنیتی و اطلاعاتی اسراییل اثر میگذارد.
و من... عاکف ایران، دانیال نفوذ کرده در عمق تلآویو، هنوز هم گاهی وقتی قاشق کوچک را آرام به دیواره فنجان میزدم، صدای فلز روی چینی، مرا به زیرزمین آن خانه نیمهخراب در الرمادی برمیگرداند؛ همان شبی که برای اولین بار میز مبارزه را نه به عنوان یک اسم، بلکه به عنوان یک ضرورت به زبان آوردم.
صدای وحشتناک تصادف چندخودرو مرا از خاطره بیرون کشید. خیابان دیزنگوف شلوغ بود؛ دوچرخهها، اسکوترها و مردمی که برای همه چیز عجله داشتند.
لپتاپم را باز کردم. مقالهای که مینوشتم عنوان سادهای داشت:
«آینده امنیت منطقه در عصر جنگهای سایه...»
هیچکس نمیدانست که بسیاری از تحلیلهایی که مینوشتم، در واقع گزارشی رمزگذاریشده برای تیم خودم بود. یک پیام کوتاه روی صفحه ظاهر شد. فقط یک جمله: «کلاغ به صورت مست، وارد بازی شد. اما هنوز مراقبه. پنیر و به منقارش زنجیر کرده.»
این کد ارسالی عمار برای من بود.
معنایش ساده بود: «ایزاک، زنده مانده و در بیمارستان است و سفت و سخت و زنجیری، به دنبال توست.»
پاسخ را در قالب جملهای در متن مقاله نوشتم: «در سیاست خاورمیانه، بازیگران قدیمی هرگز واقعاً از صحنه خارج نمیشوند.»
چند ثانیه بعد پیام دوم آمد. «و یکی از پرندهها دارد به سمت دیزنگوف پرواز میکند.»
این یعنی تعقیب من به اوج خودش رسیده بود؛ و ایزاک نمیدانست که ما با نیروهای اضافه قرار بود فاز دوم را اجرا کنیم.
مقاله فردا با تیتر (شکاف در کابینه، پایان امنیت؟) آماده ارسال بود. آرام لپ تاپم را بستم و فوری به آن کافه که در طبقه پایین خانه امنی که در آن مستقر بودم رفتم و گوشهای کمین کردم؛ در شیشه کافه، انعکاس خیابان را میدیدم. مردی با کت خاکستری چند متر آنطرفتر ایستاده بود و وانمود میکرد در حال صحبت با تلفن است. خیلی تمیز کار میکرد. تقریباً حرفهای. به سمت پیادهرو رفتم و وقتی از کنار او رد شدم، حتی نگاهمان هم به هم گره نخورد.
زیر لب به عبری گفتم: «ایزاک هنوز بهت یاد نداده چطور سایه رو دنبال کنی؟»
مرد برای یک لحظه خشک شد. همان یک ثانیه کافی بود. کلاهم را روی سرم گذاشتم و فورا به سمت ایستگاه مترو رفتم و در میان جمعیت ناپدید شدم. به صورت رمز به عمار پیام دادم که «لانه کبوتر را آب برد؛ پرندههای مهاجر نباید اینجا لانه بسازند...» یعنی دیگر بالای کافه امن نبود و باید بچهها مطلع میشدند تا به سمت آن محل نیایند. سوار مترو شدم و در یکی از ایستگاهها پیاده شدم که عمار منتظرم بود.
وقتی سوار شدم، او بدون نگاه کردن گفت: «پس شروع شد.»
و در جایی از تلآویو، مردی به نام ایزاک بنعاموس فهمید که شکارش هنوز زنده است.
به عمار گفتم: «ایزاک و نقطه زنی کن. بریم سمتش. باید بهش نزدیک بشی؛ تو هنوز نسوختی. فقط حواست باشه... زمانی که در تهران پروندش و مطالعه میکردم، ایزاک یه نقطهضعف داشت که تو پروندهش نبود؛ اون عاشق تحسین شدنه. به عنوان یه متخصص IT برو جلو، از مقالهی اخیرش تعریف کن.»
به شرط حیات ادامه دارد