هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت سی و دوم
دو هفته بعد...
من هنوز هر صبح در دیزنگوف قهوهام را آرام مینوشیدم، انگار نه انگار که چند خیابان آنطرفتر، آدمهایی بیدار میشدند با این یقین که کسی از درون دارد استخوانبندی امنیتیشان را میجود...
در طبقه بالای کافهای در خیابان دیزنگوف، جایی که بوی قهوه تلخ با رطوبت دریای مدیترانه مخلوط میشد، مخفیگاه جدید من و رفت و آمدهای کنترل شده تیمم بود. قهوهام را خوردم و از پشت پنجره داشتم به شهر نگاه میکردم. گرچه از تلآویو خارج نشده بودم و مخفیانه مشغول زندگی بودم تا مرحله دوم عملیات را به سرانجام برسانم، اما صبحها در میان جمعیت گم میشدم و شبها با این فکر مخفی میشدم و به خواب میرفتم که شاید یکی از همان چهرههای بیتفاوت، مأمور پیدا کردن من باشد.
در نهایت، با اضافه شدن تیم اصلی، رفتم به روزهای حضورم در الرمادی؛ دو سال قبل، در زیرزمین خانهای نیمهتخریب شده در الرمادی، وسط محاصره، رو به تیمی که صورتهایشان از دوده سیاه شده بود، گفتم: «جنگیدن با تکفیریها تمرین هست؛ اونا با پرچم سیاه میان و داد میزنن و وحشی بازی در میارن و تهش ما نابودشون میکنیم. اما، بعد از این جنگ، دشمن جدید ما با کت و شلوار میآد، کروات میزنه و میاد، لبخند میزنه و میاد و مخفیانه شلیک میکنه، میره. ما باید از اونا مخفیتر باشیم. ما باید از اونها یک قدم جلوتر باشیم...» نور چراغ اضطراری روی چهره رزمندگان اسلام میافتاد؛ هر کدام از شهری آمده بودند و زخمی از جنگ را با خود به همراه داشتند.
سیدعاصف عبدالزهراء کنار ستون ایستاده بود و جوانتر از امروز بود و خشنتر از امروز و در همان حال، آرامتر از دیگر نیروها. بعضی آدمها در میانهی آتش به آرامش میرسند، چون همهچیز اضافی در آنها قبلاً سوخته است.
زیرزمین بوی نم، نفت، خاک سوخته و عرق آدمهایی را میداد که دیگر فرصتی برای ترسیدن نداشتند؛ در واقع باید بگویم دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتیم. به صورتهای سیاهشده از دوده نگاه کردم و گفتم: «ما از این جهنم قطعا به مدد مادر سادات، خلاص خواهیم شد؛ کسی نگران نباشه. انشاءالله باید تمام توانمون و بگذاریم برای آزادی قدس. اینها همهاش پیش زمینه اون فتح بزرگ و مقدس و شریف هست.»
سیدعاصف بعد از صحبتهایم، وقتی بقیه برای رصد دشمن در آن محاصره پخش شدند، کنارم نشست. نقشهای کهنه را روی جعبه مهمات باز کرد. نقشه را با دقت نگاه کردم، نگاهم افتاد به آنجایی که دوست داشتم یک روز نفوذ کنم. با نوک انگشت روی نقطهای در ساحل مدیترانه زدم. گفتم: «ببین عاصف، اگر بخوای اونجا رو بجوی، باید اول یاد بگیری مثل خودشون راه بری. نه مثل سرباز، نه مثل قهرمان، نه مثل کارمند، بلکه مثل یک تحلیلگر. مثل کسی که هر روز سر ساعت قهوهاش رو میخوره و از امنیت حرف میزنه. دیگه دنیای مبارزه با سلاح جواب نمیده.»
آن موقع هنوز نمیدانستم روزی در دیزنگوف خواهم نشست و با همین دستها ستون خواهم نوشت. اما بذرش همانجا کاشته شد. در هوایی که بوی خاکستر میداد، بوی لاشه نجس تکفیری میداد؛ بوی عطر شهدای عزیز مقاومت را هم میداد. به آینده فکر میکردم و ناامید نبودم.
حالا همان بچهها که روزی در کوچههای تنگ و بیابانی عراق با انتحاریها دستوپنجه نرم میکردند، این بار با هویتهای جعلی در رگهای حیاتی اسرائیل پراکنده شده بودند؛ یکی در قالب پیک موتوری، دیگری در نقش تکنسین شبکه در یک استارتاپ در هرتزلیا.
سیدعاصف عبدالزهراء که حالا به تیم اضافه شده بود و از طریق راههای زیر زمینی و مخفی یکی از کشورهای منطقه چسبیده به سرزمین اشغالی، به عمق موقعیت دشمن نفوذ کرده بود، در این مرحله عوض شده بود. او هر روز با کلاه کاسکت و جعبه پیک، خیابانهای تلآویو را متر میکرد. او روزگاری در الرمادی با بدنش فکر میکرد؛ با سرعت، با ریسک، با قضاوتهای لحظهای. اما تلآویو آدم را وادار میکرد پیش از هر حرکت، ده حرکت بعدیاش را هم زندگی کند. عاصف این را سخت یاد گرفته بود. اولش از سکوت طولانی کلافه میشد، چون انسان پر حرف و شوخ طبعی بود؛ و از اینکه باید یک هفته فقط نگاه کند، دو هفته فقط گوش دهد، و ماهها فقط بگذارد آدمها به حضورش عادت کنند عذاب میکشید.
در این دوهفته که به تیم اضافه شد، یک بار در ساختمان امن، نیمهشب، وقتی چراغها خاموش بود و فقط نور سرد لپتاپ صورتمان را روشن میکرد، گفت: «من برای این ساخته نشدهام که فقط صبر کنم.»
صلاح... او در یک شرکت فناوری، چنان در نقش یک کارمند منظم فرو رفته بود که حتی خودش هم بعضی عصرها یادش میرفت در اصل چه کسی بوده است. او قبلاً حسابدار یک شرکت کشتیرانی بود، مسئول شبکههای مالی شد تا بتوانیم عناصر مدنظرمان را با شِکِل صهیون اجیر کنیم.
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت سی و سوم
ما از جنگ پرصدا عبور کرده بودیم و وارد مرحله دوم جنگ بیانعکاس شده بودیم؛ جنگی که در آن فقط یک روز میفهمی در اتاقی که مال تو نبوده، حرف تو دارد روی تصمیم سران سیاسی و امنیتی و اطلاعاتی اسراییل اثر میگذارد.
و من... عاکف ایران، دانیال نفوذ کرده در عمق تلآویو، هنوز هم گاهی وقتی قاشق کوچک را آرام به دیواره فنجان میزدم، صدای فلز روی چینی، مرا به زیرزمین آن خانه نیمهخراب در الرمادی برمیگرداند؛ همان شبی که برای اولین بار میز مبارزه را نه به عنوان یک اسم، بلکه به عنوان یک ضرورت به زبان آوردم.
صدای وحشتناک تصادف چندخودرو مرا از خاطره بیرون کشید. خیابان دیزنگوف شلوغ بود؛ دوچرخهها، اسکوترها و مردمی که برای همه چیز عجله داشتند.
لپتاپم را باز کردم. مقالهای که مینوشتم عنوان سادهای داشت:
«آینده امنیت منطقه در عصر جنگهای سایه...»
هیچکس نمیدانست که بسیاری از تحلیلهایی که مینوشتم، در واقع گزارشی رمزگذاریشده برای تیم خودم بود. یک پیام کوتاه روی صفحه ظاهر شد. فقط یک جمله: «کلاغ به صورت مست، وارد بازی شد. اما هنوز مراقبه. پنیر و به منقارش زنجیر کرده.»
این کد ارسالی عمار برای من بود.
معنایش ساده بود: «ایزاک، زنده مانده و در بیمارستان است و سفت و سخت و زنجیری، به دنبال توست.»
پاسخ را در قالب جملهای در متن مقاله نوشتم: «در سیاست خاورمیانه، بازیگران قدیمی هرگز واقعاً از صحنه خارج نمیشوند.»
چند ثانیه بعد پیام دوم آمد. «و یکی از پرندهها دارد به سمت دیزنگوف پرواز میکند.»
این یعنی تعقیب من به اوج خودش رسیده بود؛ و ایزاک نمیدانست که ما با نیروهای اضافه قرار بود فاز دوم را اجرا کنیم.
مقاله فردا با تیتر (شکاف در کابینه، پایان امنیت؟) آماده ارسال بود. آرام لپ تاپم را بستم و فوری به آن کافه که در طبقه پایین خانه امنی که در آن مستقر بودم رفتم و گوشهای کمین کردم؛ در شیشه کافه، انعکاس خیابان را میدیدم. مردی با کت خاکستری چند متر آنطرفتر ایستاده بود و وانمود میکرد در حال صحبت با تلفن است. خیلی تمیز کار میکرد. تقریباً حرفهای. به سمت پیادهرو رفتم و وقتی از کنار او رد شدم، حتی نگاهمان هم به هم گره نخورد.
زیر لب به عبری گفتم: «ایزاک هنوز بهت یاد نداده چطور سایه رو دنبال کنی؟»
مرد برای یک لحظه خشک شد. همان یک ثانیه کافی بود. کلاهم را روی سرم گذاشتم و فورا به سمت ایستگاه مترو رفتم و در میان جمعیت ناپدید شدم. به صورت رمز به عمار پیام دادم که «لانه کبوتر را آب برد؛ پرندههای مهاجر نباید اینجا لانه بسازند...» یعنی دیگر بالای کافه امن نبود و باید بچهها مطلع میشدند تا به سمت آن محل نیایند. سوار مترو شدم و در یکی از ایستگاهها پیاده شدم که عمار منتظرم بود.
وقتی سوار شدم، او بدون نگاه کردن گفت: «پس شروع شد.»
و در جایی از تلآویو، مردی به نام ایزاک بنعاموس فهمید که شکارش هنوز زنده است.
به عمار گفتم: «ایزاک و نقطه زنی کن. بریم سمتش. باید بهش نزدیک بشی؛ تو هنوز نسوختی. فقط حواست باشه... زمانی که در تهران پروندش و مطالعه میکردم، ایزاک یه نقطهضعف داشت که تو پروندهش نبود؛ اون عاشق تحسین شدنه. به عنوان یه متخصص IT برو جلو، از مقالهی اخیرش تعریف کن.»
به شرط حیات ادامه دارد
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚫 واکنش همتی به دلار ۴۰ هزار تومانی در دولت سیزدهم: آقای رئیسی اگر نمیتوانید اقتصاد را اداره کنید استعفا دهید بگذارید انتخابات برگزار شود، مردم را معطل نکنید
🚫 نکته: قیمت دلار در پایان دولت شهید رئیسی حدود ۵۹ هزار تومان بود که در دولت پزشکیان طی ۲ سال با بیش از ۳ برابر افزایش به نزدیک ۲۰۰ هزار تومان رسیده در حالی که همتی هم رئیس بانک مرکزی است
آقای همتی اگر نمیتوانی استعفا بده
یک ویژگی جریان غربگرا در ایران که کمتر از اون یاد میشه «نا نجیب» بودنشونه
نمیدانم اینا کی وقت کردند این قدر نانجیب و دریده و هتاک و کذاب بشند.
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اصفهانی مقتصد است.
بعضیا میگند جنگ را اصفهانیها از آب در آوردند.
اینم یکی از دلایلش
سقاب اصفهانی: پزشکیان گفته اگر این توافق به جایی نرسید باید کاسه و کوزه ها سر من بشکند نه رهبری
این قدر گستاخ شده اند که علی رغم مخالفت علی الاصول رهبری و اعلام علنی و شرط رییس جمهور برای پذیرفتن تبعات توافق، باز انتظار دارند رهبری را وجه المصالحه قرار دارند و با بی شرمی منت می گذراند که پزشکیان اعلام کرده تبعات توافق بر گردن من است و متوجه رهبری نیست.
🔹البته پزشکیان طی روزهای اخیر به گونه ای صحبت می کند که دیگر ارکان های عالی رتبه را متهم نقض تفاهم کند و حتی این نهادها را مقصر برهم خوردن توافق می داند.
532.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پزشکیان، زمان انتخابات: نمیخواهم مردم مدام چشمشان به اخبار باشد تا ببینند فردا نرخ دلار بالا میرود یا پایین میآید چون فرق میکند چه کسی رئیسجمهور باشد
امیرالمومنین علی علیه السلام :
عَلى لِسانِ المُؤمِنِ نُورٌ یَسطَعُ وَعلى لِسانِ المُنافِقِ شَیطانٌ یَنطِقُ؛
بر زبان مؤمن نورى (الهى) است و درخشان و برزبان منافق شیطانى است که سخن مى گوید.
شرح نهج البلاغه، ابن أبى الحدید، ج۲۰، ص۲۸۰، ح ۲۱۸
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨
🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
@mersad598
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨
🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿
@mersad598
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسولالله
قسمت سی و چهارم
عمار، که سالها پیش در الرمادی یک تنه جلوی پیشروی یک گردان داعش ایستاده بود، حالا با آرامشی عجیب به ایزاک نزدیک شد. چندکوچه پایینتر از موقعیتی که ایزاک در آن مستقر شده بود، خودرو متوقف شد. عمار پیاده شد و رفت؛ و من ماندم داخل خودرو؛ ایزاک وارد کافهای شده بود. پاهایش همه باند پیچی شده بود و سر و صورتش زخمی. عینکی به چشم زده بود تا کسی او را نشناسد. با عصا لنگان لنگان خودش را به کافه رساند. با خودم گفتم: «دشمن فکر میکنه ما هنوز تو خرابههای الرمادی دنبالشون میگردیم، اما ما الان داریم از پشت پنجرهشون بهشون نگاه میکنیم...»
شاید فکر کنید در مرحله دوم، ما بدنبال دسترسی به کدهای امنیتی تأسیسات دیمونا بودیم؛ خیر! بودیم، اما همهاش آن نبود؛ هدف دیمونا نبود و جایی دیگر بود. هدف بزرگتر از نقاط استراتژیک برای ما، چیزی نبود جز ادامه نفوذ به لایههای تصمیمساز. ایزاک، مشاور ارشد و کلیدی نخست وزیر اسراییل بود. دقیقا همان کلیدی بود که ما در تهران برای باز کردن قفلهای استراتژیک در عمق تلآویو به آن نیاز داشتیم. همانطور که داخل ماشین نشسته بودم و به اطراف نگاه میکردم، پیامک رمز گذاری شده به عاصف و عمار و صلاح فرستادم. «نطفه نفوذ به طور کامل بسته شد. شکارچی، حالا بخشی از گله است.»
آن شب ایزاک، در آن کافه با مسئول دفتر نتانیاهو دیدار داشت. جایی شلوغ که کسی نتواند به راحتی استراق سمع کند، یا مشکوک شود. هر دو با پوشش عادی وارد شده بودند. عمار هم وارد کافه شد. عمار (آوی) وقتی نزدیک میز ایزاک شد، برگههایی روی میز بود که ایزاک برای مسئول دفتر نتانیاهو پرینت گرفته بود. وقتی به میز نزدیک شد، لنزهایی به چشم داشت که مجهز به لایه نازکی از مدارهای نوری بودند. این لنزها با هر بار پلک زدن ارادی، از اسناد روی میز یا چهره افراد عکس میگرفتند و با تکنولوژی OCR، متنها را در لحظه اسکن میکردند.
از طرفی دیگر عاصف وارد کافه شد؛ با تخلیهگر دیتای فیزیکی یا همان کابلهای شارژ ظاهراً معمولی که در کافهها یا محیطهای اداری جا میگذاشتیم، با آن کابلها به محض اتصال به هر سیستمی، به صورت خودکار یک در پشتی برایمان باز میشد و دسترسی از راه دور را برای تیم فنی فراهم میشد.
وقتی برگهها اسکن شد و تصویرش برای من ارسال شد، دیدم ایزاک دارد با اقدامی پیش دستانه برای خود راه نجاتی پیدا میکند تا در صورتی که آن اسناد را افشا کردیم، راه فرار و بقای در قدرت و حضور در ساختار رژیم را همچنان برای خود باز نگه دارد. او معتقد بود اسنادی که علیه او وجود دارد، کاملا ساختگی است!
همان شب روی تکه کاغذی به عبری برای ایزاک نوشتم و به سمت محل اقامتش ارسال کردم که بهتر است دست از پیدا کردن من بردارد وگرنه برای خودش گران تمام خواهد شد و نیروهای من مثل سایه در کمین او نشستهاند. یک هفتهای زمان برد تا ایزاک به نامه من پاسخ بدهد. او خیلی زرنگ بود و فکر میکرد میتواند با این لفت دادنها، مرا محتاج خودش کند. در یکی از ایمیلهایم او را تهدید کردم که من بعد، هر پاسخ که باید به من بدهد اگر بیشتر از سه ساعت زمان ببرد، سه سند در روز علیه او افشا خواهم کرد. شرط بعدی من این بود که باید کاری کند که من به ساختار قدرت در اسراییل راه پیدا کنم و هیچ تمایلی هم ندارم که دیگر با او دیدار داشته باشم؛ و اگر بخواهد دست از پا خطا کند و برای حذف فیزیکی من اقدامی انجام دهد، تمام اسناد فساد او توسط تیم من منتشر خواهد شد و او شبکهاش همه زیر ضربه خواهند رفت.
یک روز در تحریریه روزنامه، وقتی عینک طبیام را روی صورتم جابهجا کردم، اگر کسی دقیق نگاه میکرد شاید فقط حرکت ساده دستم را میدید، اما پشت آن حرکت عادی، چیز دیگری پنهان شده بود. دسته عینکم در واقع یک گیرنده کوچک سیگنالهای وایفای بود؛ ابزاری که میتوانست شبکههای داخلی جدا از اینترنت، همان شبکههای بهاصطلاح ایرگپ، را هم شناسایی کند.
من آرام پشت میز نشسته بودم و جرعهای از قهوهام را مینوشیدم؛ به طوری که انگار تنها دغدغهام تمام کردن گزارش روز بود. اما در همان لحظه، عینک روی صورتم بیصدا در حال شنود بود. ترافیک دادههای اتاق کناری، یعنی اتاق سردبیر سیاسی، مردی با روابطی که میگفتند به موساد میرسد، یکییکی جمع میشد و روی حافظه کوچکی که داخل دسته عینک جاسازی شده بود ذخیره میگردید.
برای بقیه تحریریه، آن روز فقط یک صبح معمولی بود. برای من، هر بیت دادهای که ثبت میشد تکهای از پازلی بود که آرامآرام کامل میشد.
یک شب حوالی ساعت سه بامداد به وقت تلآویو بود. پس از بیست و چهار ساعت توجیه دقیق عاصف، قرار شد او را به یکی از قسمتهای حساس نفوذ بدهیم. عاصف از تهران آماده شده بود برای این مرحله و در آن بیست و چهار ساعت فقط توجیه نهایی شد.
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت سی و پنجم
زمان عملیات فرا رسید و سیدعاصف عبدالزهراء که با نام عبری نتان در این عملیات حضور داشت و باید به یکی از نقاط فوق حساس و امنیتی رژیم نفوذ میکرد، توسط یکی از افسران ارتش اسراییل که برای ایران کار میکرد، به نزدیکترین راهی که از قبل بررسی و تعبیه شده بود نزدیک شد تا به عمق استراتژی امنیتی دشمن رسوخ کند.
عاصف مسیر ورود را با دقتی بالا طی کرده بود و زمانی که با لباس فرم تکنسینهای تأسیسات و یک کارت تردد کلونشده، با خونسردی از گیت اول گذشت. او برای رسیدن به زیرزمین، دقیقاً از همان پنجاهوسه ثانیه طلایی تعویض شیفت نگهبانان استفاده کرد تا از زاویه کور دوربینهای حرارتی لابی عبور کند. وقتی با آسانسور باربری به طبقه منفی ۳ رسید و در سنگین فلزی پشت سرش بسته شد، او دیگر نتان تکنسین نبود؛ سایهای بود که برای مکیدن حیاتیترین اطلاعات سیستم اسراییل، جسم و جانش را کف دستش گرفته بود.
عاصف در پارکینگ طبقه منفی ۳ ساختمان یکی از شرکتهای پیمانکار وزارت جنگ اسراییل، مأموریتش را آغاز کرد و حدود یکساعتی زمان برد تا با استفاده از کابل نینجا دیتای حساس مربوط به رادارهای گنبد آهنین را تخلیه کند. دقایق پایانی عملیات بود که با یک اشتباه کوچک و خطای میلیمتری، سنسورهای لرزشی کف زمین فعال شدند.
صدای پوتینهای دو نگهبان مسلح در فضای بتنی و سرد پارکینگ پیچید. سیدعاصف عبدالزهرا، مردی که در الرمادی یاد گرفته بود چگونه از میان آتش بگذرد، حالا پشت یک ستون پهن پناه گرفته بود.
در دلم گفتم: «خدایا، این چه اوضاعی هست که عمار اون دفعه گیر افتاد، اینبار هم سیدعاصف.» دستانم را بر روی سرم گذاشتم و دعای «الهی عظم البلاء...» را زیر لب زمزمه کردم.
راه خروج مسدود به نظر میرسید و تیم امنیتی ساختمان در حال چک کردن تکتک خودروها بود. من از طریق هندزفری القایی استخوانی، صدای نفسهای تند عاصف را میشنیدم. با صدایی آرام و مسلط در گوشش به عبری گفتم: «آرام باش نتان. زمان استفاده از اسپری نانو رسیده. دستگیره ماشین سمت راستت رو لمس کن و به سمت خروجی اضطراری بدو.»
سیدعاصف گیج شده بود، گفت: «اثر انگشتم چی؟ اگه منو بگیرن یا حتی اگه فرار کنم، نمونه DNA و اثر انگشتم توی سیستم ثبت میشه و هویتم برای همیشه لو میره...»
گفتم: «فقط انجامش بده. لایه محافظ روی پوستت کارش رو بلده. وسط کار با من بحث نکن انقدر.»
عاصف اسپری بیرنگ را روی انگشتانش مجدد استفاده کرد. با قدرت از پشت ستون بیرون پرید و در قسمتی دیگر از همان محوطه پنهان شد. عاصف آمادهی حرکت شد. صدای خشخش لباسش را از پشت خط شنیدم. اما درست در لحظهای که میخواست خیز بردارد، صدای بیسیم یکی از نگهبانها با ولوم بالا در اکوی پارکینگ پیچید: «تیم آلفا، خروجیهای اضطراری طبق دستور شما قفل شدند. پروتکل قفل کامل اجرا شد.»
یخ کردم. نتوانستم خشمم و ترسم را متاسفانه کنترل کنم و برای همین محکم با مشت کوبیدم به میز شیشهای که روبرویم در خانه امن بود؛ شیشه خرد شد و دستانم پر از خون شد. دندانم را آنقدر فشار دادم که فکم درد گرفت؛ سعی کردم نفس عمیقی بکشم و به خودم مسلط باشم. در این فضای شدیداً امنیتی، تماس مستقیم یا پیام عادی به عمار یک خودکشی اطلاعاتی بود؛ طبق معمول باید از یک پروتکل اضطراری و غیرمستقیم استفاده میکردم که قبلاً بین تیم هماهنگ شده بود.
همزمان که تمام تمرکزم روی تنظیم ضربان قلب عاصف در آن تاریکی بود، دست چپم را روی کیبورد لپتاپ امنیتیام بردم و دست راست پر از خونم را به لباسم فشار میدادم تا حداقل جلوی خونریزیاش گرفته شود. باید عمار را هوشیار میکردم تا در صورت نیاز، برای یک استخراج خشن آماده باشد. اما هیچ سیگنال مستقیمی امن نبود.
وارد یک سرور ناشناس بازی آنلاین شطرنج شدم؛ همان سروری که عمار همیشه روی سیستمش باز نگه میداشت. در یک میز خالی، مهره اسب سیاه را در خانه F6 قرار دادم و بلافاصله بازی را بستم. در دایره لغات ما، این حرکت فقط یک معنا داشت: «نیروی ما در تله افتاده، ماشین را روشن کن و در شعاع یک کیلومتری هدف منتظر بمان.»
پنج ثانیه بعد، یک پینگ خالی و بیصدا روی مانیتورم ظاهر شد. عمار (آوی) پیام را گرفته بود و حالا همچون شبحی موتورسوار، داشت به سمت عاصف (نتان) میرفت.
عاصف حالا تمام دیتاها را در اختیار داشت و از همه مهمتر جان او بود که باید او را سالم از لانه کفتارها بیرون میکشیدم. لحنم را تغییر دادم. این بار نه به عبری، بلکه با همان لحن فرماندهی سالهای دور در تهران و عراق وسوریه زمزمه کردم:
«کنسل... عاصف، گوش کن. فراری در کار نیست. همونجا بمون. توی تاریکی حل شو. به هیچ عنوان فکر خروج نباش...»
به شرط حیات ادامه دارد