eitaa logo
مرصاد
627 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
2.2هزار ویدیو
134 فایل
ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش به آمریکا بگویید از دست ملت ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر فرمانده کل قوا اعلام آتش به اختیار کردن جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان @aliakbar_ajorloo علی اکبر آجرلو
مشاهده در ایتا
دانلود
امیرالمومنین علی علیه السلام : عَلى لِسانِ المُؤمِنِ نُورٌ یَسطَعُ وَعلى لِسانِ المُنافِقِ شَیطانٌ یَنطِقُ؛ بر زبان مؤمن نورى (الهى) است و درخشان و برزبان منافق شیطانى است که سخن مى گوید. شرح نهج البلاغه، ابن أبى الحدید، ج۲۰، ص۲۸۰، ح ۲۱۸
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت سی و چهارم عمار، که سال‌ها پیش در الرمادی یک تنه جلوی پیشروی یک گردان داعش ایستاده بود، حالا با آرامشی عجیب به ایزاک نزدیک شد. چندکوچه پایین‌تر از موقعیتی که ایزاک در آن مستقر شده بود، خودرو متوقف شد. عمار پیاده شد و رفت؛ و من ماندم داخل خودرو؛ ایزاک وارد کافه‌ای شده بود. پاهایش همه باند پیچی شده بود و سر و صورتش زخمی. عینکی به چشم زده بود تا کسی او را نشناسد. با عصا لنگان لنگان خودش را به کافه رساند. با خودم گفتم: «دشمن فکر می‌کنه ما هنوز تو خرابه‌های الرمادی دنبالشون می‌گردیم، اما ما الان داریم از پشت پنجره‌شون بهشون نگاه می‌کنیم...» شاید فکر کنید در مرحله دوم، ما بدنبال دسترسی به کدهای امنیتی تأسیسات دیمونا بودیم؛ خیر! بودیم، اما همه‌اش آن نبود؛ هدف دیمونا نبود و جایی دیگر بود. هدف بزرگتر از نقاط استراتژیک برای ما، چیزی نبود جز ادامه نفوذ به لایه‌های‌ تصمیم‌ساز. ایزاک، مشاور ارشد و کلیدی نخست وزیر اسراییل بود. دقیقا همان کلیدی بود که ما در تهران برای باز کردن قفل‌های استراتژیک در عمق تل‌آویو به آن نیاز داشتیم. همانطور که داخل ماشین نشسته بودم و به اطراف نگاه می‌کردم، پیامک رمز گذاری شده به عاصف و عمار و صلاح فرستادم. «نطفه نفوذ به طور کامل بسته شد. شکارچی، حالا بخشی از گله است.» آن شب ایزاک، در آن کافه با مسئول دفتر نتانیاهو دیدار داشت. جایی شلوغ که کسی نتواند به راحتی استراق سمع کند، یا مشکوک شود. هر دو با پوشش عادی وارد شده بودند. عمار هم وارد کافه شد. عمار (آوی) وقتی نزدیک میز ایزاک شد، برگه‌هایی روی میز بود که ایزاک برای مسئول دفتر نتانیاهو پرینت گرفته بود. وقتی به میز نزدیک شد، لنزهایی به چشم داشت که مجهز به لایه نازکی از مدارهای نوری بودند. این لنزها با هر بار پلک زدن ارادی، از اسناد روی میز یا چهره افراد عکس می‌گرفتند و با تکنولوژی OCR، متن‌ها را در لحظه اسکن می‌کردند. از طرفی دیگر عاصف وارد کافه شد؛ با تخلیه‌گر دیتای فیزیکی یا همان کابل‌های شارژ ظاهراً معمولی که در کافه‌ها یا محیط‌های اداری جا می‌گذاشتیم، با آن کابل‌ها به محض اتصال به هر سیستمی، به صورت خودکار یک در پشتی برایمان باز می‌شد و دسترسی از راه دور را برای تیم فنی فراهم می‌شد. وقتی برگه‌ها اسکن شد و تصویرش برای من ارسال شد، دیدم ایزاک دارد با اقدامی پیش دستانه برای خود راه نجاتی پیدا می‌کند تا در صورتی که آن اسناد را افشا کردیم، راه فرار و بقای در قدرت و حضور در ساختار رژیم را همچنان برای خود باز نگه دارد. او معتقد بود اسنادی که علیه او وجود دارد، کاملا ساختگی است! همان شب روی تکه کاغذی به عبری برای ایزاک نوشتم و به سمت محل اقامتش ارسال کردم که بهتر است دست از پیدا کردن من بردارد وگرنه برای خودش گران تمام خواهد شد و نیروهای من مثل سایه در کمین او نشسته‌اند. یک هفته‌ای زمان برد تا ایزاک به نامه من پاسخ بدهد. او خیلی زرنگ بود و فکر می‌کرد می‌تواند با این لفت دادن‌ها، مرا محتاج خودش کند. در یکی از ایمیل‌هایم او را تهدید کردم که من بعد، هر پاسخ که باید به من بدهد اگر بیشتر از سه ساعت زمان ببرد، سه سند در روز علیه او افشا خواهم کرد. شرط بعدی من این بود که باید کاری کند که من به ساختار قدرت در اسراییل راه پیدا کنم و هیچ تمایلی هم ندارم که دیگر با او دیدار داشته باشم؛ و اگر بخواهد دست از پا خطا کند و برای حذف فیزیکی من اقدامی انجام دهد، تمام اسناد فساد او توسط تیم من منتشر خواهد شد و او شبکه‌اش همه زیر ضربه خواهند رفت. یک روز در تحریریه روزنامه، وقتی عینک طبی‌ام را روی صورتم جابه‌جا کردم، اگر کسی دقیق نگاه می‌کرد شاید فقط حرکت ساده دستم را می‌دید، اما پشت آن حرکت عادی، چیز دیگری پنهان شده بود. دسته عینکم در واقع یک گیرنده کوچک سیگنال‌های وای‌فای بود؛ ابزاری که می‌توانست شبکه‌های داخلی جدا از اینترنت، همان شبکه‌های به‌اصطلاح ایرگپ، را هم شناسایی کند. من آرام پشت میز نشسته بودم و جرعه‌ای از قهوه‌ام را می‌نوشیدم؛ به طوری که انگار تنها دغدغه‌ام تمام کردن گزارش روز بود. اما در همان لحظه، عینک روی صورتم بی‌صدا در حال شنود بود. ترافیک داده‌های اتاق کناری، یعنی اتاق سردبیر سیاسی، مردی با روابطی که می‌گفتند به موساد می‌رسد، یکی‌یکی جمع می‌شد و روی حافظه کوچکی که داخل دسته عینک جاسازی شده بود ذخیره می‌گردید. برای بقیه تحریریه، آن روز فقط یک صبح معمولی بود. برای من، هر بیت داده‌ای که ثبت می‌شد تکه‌ای از پازلی بود که آرام‌آرام کامل می‌شد. یک شب حوالی ساعت سه بامداد به وقت تل‌آویو بود. پس از بیست و چهار ساعت توجیه دقیق عاصف، قرار شد او را به یکی از قسمت‌های حساس نفوذ بدهیم. عاصف از تهران آماده شده بود برای این مرحله و در آن بیست و چهار ساعت فقط توجیه نهایی شد.
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت سی و پنجم زمان عملیات فرا رسید و سیدعاصف عبدالزهراء که با نام عبری نتان در این عملیات حضور داشت و باید به یکی از نقاط فوق حساس و امنیتی رژیم نفوذ می‌کرد، توسط یکی از افسران ارتش اسراییل که برای ایران کار می‌کرد، به نزدیک‌ترین راهی که از قبل بررسی و تعبیه شده بود نزدیک شد تا به عمق استراتژی امنیتی دشمن رسوخ کند. عاصف مسیر ورود را با دقتی بالا طی کرده بود و زمانی که با لباس فرم تکنسین‌های تأسیسات و یک کارت تردد کلون‌شده، با خونسردی از گیت اول گذشت. او برای رسیدن به زیرزمین، دقیقاً از همان پنجاه‌وسه ثانیه طلایی تعویض شیفت نگهبانان استفاده کرد تا از زاویه کور دوربین‌های حرارتی لابی عبور کند. وقتی با آسانسور باربری به طبقه منفی ۳ رسید و در سنگین فلزی پشت سرش بسته شد، او دیگر نتان تکنسین نبود؛ سایه‌ای بود که برای مکیدن حیاتی‌ترین اطلاعات سیستم اسراییل، جسم و جانش را کف دستش گرفته بود. عاصف در پارکینگ طبقه منفی ۳ ساختمان یکی از شرکت‌های پیمانکار وزارت جنگ اسراییل، مأموریتش را آغاز کرد و حدود یکساعتی زمان برد تا با استفاده از کابل نینجا دیتای حساس مربوط به رادارهای گنبد آهنین را تخلیه کند. دقایق پایانی عملیات بود که با یک اشتباه کوچک و خطای میلی‌متری، سنسورهای لرزشی کف زمین فعال شدند. صدای پوتین‌های دو نگهبان مسلح در فضای بتنی و سرد پارکینگ پیچید. سیدعاصف عبدالزهرا، مردی که در الرمادی یاد گرفته بود چگونه از میان آتش بگذرد، حالا پشت یک ستون پهن پناه گرفته بود. در دلم گفتم: «خدایا، این چه اوضاعی هست که عمار اون دفعه گیر افتاد، این‌بار هم سیدعاصف.» دستانم را بر روی سرم گذاشتم و دعای «الهی عظم البلاء...» را زیر لب زمزمه کردم. راه خروج مسدود به نظر می‌رسید و تیم امنیتی ساختمان در حال چک کردن تک‌تک خودروها بود. من از طریق هندزفری القایی استخوانی، صدای نفس‌های تند عاصف را می‌شنیدم. با صدایی آرام و مسلط در گوشش به عبری گفتم: «آرام باش نتان. زمان استفاده از اسپری نانو رسیده. دستگیره ماشین سمت راستت رو لمس کن و به سمت خروجی اضطراری بدو.» سیدعاصف گیج شده بود، گفت: «اثر انگشتم چی؟ اگه منو بگیرن یا حتی اگه فرار کنم، نمونه DNA و اثر انگشتم توی سیستم ثبت می‌شه و هویتم برای همیشه لو می‌ره...» گفتم: «فقط انجامش بده. لایه محافظ روی پوستت کارش رو بلده. وسط کار با من بحث نکن انقدر.» عاصف اسپری بی‌رنگ را روی انگشتانش مجدد استفاده کرد. با قدرت از پشت ستون بیرون پرید و در قسمتی دیگر از همان محوطه پنهان شد. عاصف آماده‌ی حرکت شد. صدای خش‌خش لباسش را از پشت خط شنیدم. اما درست در لحظه‌ای که می‌خواست خیز بردارد، صدای بی‌سیم یکی از نگهبان‌ها با ولوم بالا در اکوی پارکینگ پیچید: «تیم آلفا، خروجی‌های اضطراری طبق دستور شما قفل شدند. پروتکل قفل کامل اجرا شد.» یخ کردم. نتوانستم خشمم و ترسم را متاسفانه کنترل کنم و برای همین محکم با مشت کوبیدم به میز شیشه‌ای که روبرویم در خانه امن بود؛ شیشه خرد شد و دستانم پر از خون شد. دندانم را آنقدر فشار دادم که فکم درد گرفت؛ سعی کردم نفس عمیقی بکشم و به خودم مسلط باشم. در این فضای شدیداً امنیتی، تماس مستقیم یا پیام عادی به عمار یک خودکشی اطلاعاتی بود؛ طبق معمول باید از یک پروتکل اضطراری و غیرمستقیم استفاده می‌کردم که قبلاً بین تیم هماهنگ شده بود. هم‌زمان که تمام تمرکزم روی تنظیم ضربان قلب عاصف در آن تاریکی بود، دست چپم را روی کیبورد لپ‌تاپ امنیتی‌ام بردم و دست راست پر از خونم را به لباسم فشار می‌دادم تا حداقل جلوی خون‌ریزی‌اش گرفته شود. باید عمار را هوشیار می‌کردم تا در صورت نیاز، برای یک استخراج خشن آماده باشد. اما هیچ سیگنال مستقیمی امن نبود. وارد یک سرور ناشناس بازی آنلاین شطرنج شدم؛ همان سروری که عمار همیشه روی سیستمش باز نگه می‌داشت. در یک میز خالی، مهره اسب سیاه را در خانه F6 قرار دادم و بلافاصله بازی را بستم. در دایره لغات ما، این حرکت فقط یک معنا داشت: «نیروی ما در تله افتاده، ماشین را روشن کن و در شعاع یک کیلومتری هدف منتظر بمان.» پنج ثانیه بعد، یک پینگ خالی و بی‌صدا روی مانیتورم ظاهر شد. عمار (آوی) پیام را گرفته بود و حالا همچون شبحی موتورسوار، داشت به سمت عاصف (نتان) می‌رفت. عاصف حالا تمام دیتاها را در اختیار داشت و از همه مهم‌تر جان او بود که باید او را سالم از لانه کفتارها بیرون می‌کشیدم. لحنم را تغییر دادم. این بار نه به عبری، بلکه با همان لحن فرماندهی سال‌های دور در تهران و عراق وسوریه زمزمه کردم: «کنسل... عاصف، گوش کن. فراری در کار نیست. همون‌جا بمون. توی تاریکی حل شو. به هیچ عنوان فکر خروج نباش...» به شرط حیات ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
⏪️ ✅️امام صادق علیه السلام فرمود: هر نعمتى كه خداوند تعالى به بنده خود ارزانى دارد- كم باشد يا زياد باشد- و آن بنده بگويد الحمد اللَّه (یعنی ستايش ويژه اللَّه است) ، بى‌ترديد شكر و سپاس آن نعمت را ادا كرده است(الكافي ج‌2ص96) ✅️ داستان شنیدنی: روايت شده كه حضرت داود عرض كرد: پروردگارا ميخواهم همنشينم را در بهشت بدانم كه كيست‌؟ پس خدا به او وحى فرستاد كه همنشين تو در بهشت متى پدر حضرت يونس پيغمبر است سپس از پروردگار اجازه‌ى ملاقات با او را خواست خدا هم به او اجازه داد داود دست پسرش حضرت سليمان را گرفت تا آنكه بمنزل متى رسيدند ديدند كه او خانه‌اى از نى دارد پرسيدند ایشان در كجاست گفته شد كه در بازار هيزم فروشان هيزم‌شكنى ميكند و ميفروشد. 🔶️ داود و سليمان منتظر او نشستند ناگاه ديدند مى‌آيد پشته‌ى هيزمى بر سر دارد هيزم را بزمين افكند بعد گفت: الحمدلله سپس گفت كيست كه از من جنس پاكيزه‌اى را در مقابل پول پاكيزه‌اى بخرد سپس يك نفر قيمت گذارد و ديگرى هم خريد سليمان و داود باو نزديك شدند سلام كردند او گفت بفرمائيد منزل برويم. با پول هيزم قدرى گندم خريد گندمها را با آسياب دستى آرد كرد سپس خمير نمود سپس آتش تنور را روشن كرد نان پخت و نانها را حاضر كرد قدرى نمك و ظرف آبی آورد دو زانو در مقابل سفره نشست لقمه‌ى اول را برداشت در دهان گذارد. 🔶️ «و بسم اللّٰه الرحمن الرحيم» گفت چون آن را جويد الحمد للّٰه رب العالمين گفت. هر لقمه‌اى كه برداشت تا بآخر حمد و ستايش خدا كرد آب آشاميد و خداى تعالى را حمد و ستايش نمود و گفت تو سزاوار ستايش و حمدى. 🔶️ اى پروردگار آنچنان كه مرا غرق در نعمت فرموده‌اى كسى را چنين مشمول نعمت قرار نداده‌اى‌؟ زيرا كه تنم را سالم، گوش و چشمم را سالم قرار داده‌اى آنقدر مرا نيرومند قرار داده‌اى كه بروم بسوى درختى كه نه نهالش را من كاشتم و نه كشاورزيش را نموده‌ام و نه آن را نگهدارى كردم روزى مرا در آن قرار داده‌اى و مرا بر قطع آن درخت كمك نمودى كه بدوش كشم بياورم بسوى كسى كه آن را بخرد. من از آن پول گندمى را كه نكاشته و رنج زحمتش را نكشيده‌ام بخرم و سنگ را در دست من رام قرار دادى كه آن را آرد كنم و آتش را در اختيار من گذاشتى كه نان بپزم و براى من ميل و اشتها قرار دادى كه از روى ميل آن را بخورم و نيرومند شوم بر پيروى و اطاعت فرمان تو. پس حمد و ستايش بر تو باد تا از من خوشنود شوى بعد با صداى بلند گريه كرد. داود بفرزندش سليمان گفت سزاوار است كه براى مثل اين بنده‌ى سپاسگزار در بهشت مقام و منزلتى بزرگ باشد من بنده‌اى را سپاسگزارتر ازين نديده‌ام. (إرشاد القلوب ج‌1ص120
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ضرر امثال علی ضیا برای روح و جان جوانان ما، از هروئین و شیشه خطرناکتر و آسیب‌زا ترند. 🔹در جامعه‌ای که بیش از هر چیزی امید و آرزو لازم دارد، 🔹در جامعه‌ای که نسل در معرض پیری است، و نیاز به ازدواج و فرزندآوری از هر دوره ای بیشتر است، 🔹در جامعه‌ای که رسانه‌های دشمن شبانه‌روز سگ‌فرزندی ، ازدواج سفید، بی تعهدی و... را تبلیغ می‌کنند، علی ضیاءها حکم موریانه‌ای را دارند که دارند این عمارت بزرگ را از درون می‌جَوند و کسی نیست دهان اینها را با حشره‌کش برای همیشه ببندد.
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت سی و ششم حال عاصف را درک می‌کردم که چه اضطرابی دارد. اما در آن لحظه حبس شدن در نقطه کور، تنها راه زنده ماندن برای نیروی من بود. صدای قدم‌های نگهبان‌ها نزدیک‌تر می‌شد؛ انعکاس صدای پوتین‌ها روی بتن، مثل ضربات پتک روی اعصاب بود. من در آپارتمانم در آن‌سوی شهر، در امنیت هویت دانیال الیعازر نشسته بودم، اما قلبم با ضربان قلب یکی از عزیزترین دوستانم و نیروهایم یعنی سیدعاصف عبدالزهراء در طبقه منفی سه یکی از امنیتی‌ترین ساختمان‌های رژیم صهیونیستی می‌تپید. می‌دانستم عاصف در آن لحظه چه می‌کشد. او یک مرد میدان بود؛ کسی که عادت داشت درگیر شود، شلیک کند، راه باز کند. اما حالا باید به سخت‌ترین دستور ممکن عمل می‌کرد، آن هم هیچ کاری نکردن. تبدیل شدن به سنگ. نگهبان اول به دو متری ستون رسید. نور تند و سفید چراغ‌قوه‌اش روی لبه ستون لغزید و این را از دوربینی که روی لباس عاصف کار شده بود، می‌دیدم. صدای قلب سیدعاصف را از طریق سنسورهای بیومتریک هندزفری می‌شنیدم که داشت آرام‌آرام کند می‌شد؛ او داشت از تکنیک کنترل ضربان که در تمرینات یاد گرفته بود استفاده می‌کرد. در گوشش زمزمه کردم: «یادت بیار عاصف... ما برای چی اینجاییم. جنگ ما جنگ صبره. پس، نفس نکش، فکر نکن، حتی وجود نداشته باش تا ببینم باید چه خاکی سرمون کنیم.» ۱۰ دقیقه بعد، تیم تشخیص هویت پلیس تل‌آویو به محل رسید. افسر فنی با دستگاه اسکنر بیومتریک روی دستگیره درب خروجی متمرکز شد. افسر اسراییلی گفت: «قربان، عجیبه. هیچ اثر انگشتی روی دستگیره نیست. انگار با دستکش کار کرده.» فرمانده تیم گفت: «غیرممکنه! دوربین‌ها نشون می‌دن که دستش کاملاً برهنه بوده. نمونه‌برداری DNA انجام بدید.» آن‌ها با گوش‌پاک‌کن‌های مخصوص، سطح دستگیره را برای یافتن سلول‌های پوستی خراشیدند. اما اسپری مسدودکننده DNA که در آزمایشگاه‌های تشکیلات خودمان در تهران سال‌ها قبل ساخته و تست شده بود و از طریق یکی از عوامل‌مان قبل از ورود به تل‌آویو، وارد سرزمین شده بود، کارش را بی‌نقص انجام داده بود. این اسپری نه تنها لایه‌ای فیزیکی ایجاد می‌کرد، بلکه حاوی آنزیم‌هایی بود که هرگونه بقایای بیولوژیکی را در عرض چند ثانیه تجزیه می‌کرد. چهل دقیقه طول کشید. چهل دقیقه کشنده که هر ثانیه‌اش مثل یک ساعت گذشت. نگهبان‌ها دور ستون چرخیدند، زیر ماشینی که عاصف کنارش بود را نگاه کردند، و حتی یکی از آن‌ها با پوتینش ضربه‌ای به لاستیک ماشین زد. در تمام این مدت، عاصف در فاصله چند سانتی‌متری آن‌ها، در تاریک‌ترین زاویه ممکن، خودش را مچاله کرده بود. بالاخره، صدای یکی از نگهبان‌ها آمد که با غرولند به عبری می‌گفت: «باز هم خطای سیستم لعنتی. این سنسورهای لرزشی روی حرکت موش‌ها هم حساس شدن. برگردیم بالا.» صدای قدم‌ها دور شد. صدای باز و بسته شدن در سنگین و فلزی پارکینگ آمد و بعد، سکوت مطلق. چند ثانیه گذشت تا صدای لرزان اما پر از غرور عاصف در هندزفری پیچید. گفت: «رفتند... دیتای رادار تو جیبمه...» چشم‌هایم را بستم و خودم را انداختم روی مبلی که پشت سرم قرار داشت. نفس عمیقی کشیدم و با دست‌های خونینم به موهایم کشیدم. خدا را شکر کردم و با اشاره چشمانم، سجده شکری به جای آوردم. این پیروزی ما بود؛ پیروزی انضباط بر هیجان. ما یاد گرفته بودیم که در شکم هیولا بمانیم، صدای تپش قلبش را بشنویم، اما هرگز هضم نشویم. نگهبان‌ها رفته بودند، اما پروتکل قفل کامل، هنوز فعال بود. درهای مغناطیسی خروجی اضطراری با هیچ کارتی باز نمی‌شدند و درهای اصلی پارکینگ هم کاملاً پلمپ بودند. عاصف در طبقه منفی ۳ گیر افتاده بود و تا روشن شدن هوا فقط دو ساعت زمان داشتیم. اینجا بود که مهره اسب سیاه، یعنی عمار ایران و آوی نفوذ کرده در دل رژیم صهیونیستی، وارد عمل شد. از پشت سیستم، مختصات پست برق فرعی خیابان پشتی ساختمان پیمانکاری وزارت جنگ را برای عمار فرستادم. تنها راه باز کردن درهای مغناطیسی، قطع کامل جریان برق قبل از روشن شدن ژنراتورهای اضطراری بود و یک پنجره زمانی ده ثانیه‌ای که به آن سکته سیستمی می‌گفتیم. در هندزفری خیلی آرام و به عبری، به سیدعاصف عبدالزهراء گفتم: «نتان، خیز بردار به سمت خروجی اضطراری جنوبی. آوی «عمار» بیرون، پشت همون دیواره. وقتی شمارش معکوسم تموم شد، با تمام قدرت در رو هل بده و بپر بیرون.» عاصف بی‌صدا مثل یک شبح روی بتن سرد حرکت کرد و پشت در سنگین فلزی قرار گرفت. روی کیبورد، دسترسی عمار را تأیید کردم و گفتم: «سه... دو... یک... تاریکی.» در همان لحظه، نزدیک درب خیابان پشتی، عمار با یک شوک الکتریکی قوی، مدار اصلی پست برق را منفجر کرد. تمام ساختمان مرتبط با وزارت جنگ اسراییل در تاریکی مطلق فرو رفت. صدای قطع شدن رله‌های مغناطیسی در، یک تق خشک و مکانیکی کرد و در سکوت پارکینگ پیچید. سیستم‌های امنیتی برای چند ثانیه فلج شدند.