eitaa logo
مرصاد
627 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
2.2هزار ویدیو
134 فایل
ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش به آمریکا بگویید از دست ملت ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر فرمانده کل قوا اعلام آتش به اختیار کردن جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان @aliakbar_ajorloo علی اکبر آجرلو
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت سی و چهارم عمار، که سال‌ها پیش در الرمادی یک تنه جلوی پیشروی یک گردان داعش ایستاده بود، حالا با آرامشی عجیب به ایزاک نزدیک شد. چندکوچه پایین‌تر از موقعیتی که ایزاک در آن مستقر شده بود، خودرو متوقف شد. عمار پیاده شد و رفت؛ و من ماندم داخل خودرو؛ ایزاک وارد کافه‌ای شده بود. پاهایش همه باند پیچی شده بود و سر و صورتش زخمی. عینکی به چشم زده بود تا کسی او را نشناسد. با عصا لنگان لنگان خودش را به کافه رساند. با خودم گفتم: «دشمن فکر می‌کنه ما هنوز تو خرابه‌های الرمادی دنبالشون می‌گردیم، اما ما الان داریم از پشت پنجره‌شون بهشون نگاه می‌کنیم...» شاید فکر کنید در مرحله دوم، ما بدنبال دسترسی به کدهای امنیتی تأسیسات دیمونا بودیم؛ خیر! بودیم، اما همه‌اش آن نبود؛ هدف دیمونا نبود و جایی دیگر بود. هدف بزرگتر از نقاط استراتژیک برای ما، چیزی نبود جز ادامه نفوذ به لایه‌های‌ تصمیم‌ساز. ایزاک، مشاور ارشد و کلیدی نخست وزیر اسراییل بود. دقیقا همان کلیدی بود که ما در تهران برای باز کردن قفل‌های استراتژیک در عمق تل‌آویو به آن نیاز داشتیم. همانطور که داخل ماشین نشسته بودم و به اطراف نگاه می‌کردم، پیامک رمز گذاری شده به عاصف و عمار و صلاح فرستادم. «نطفه نفوذ به طور کامل بسته شد. شکارچی، حالا بخشی از گله است.» آن شب ایزاک، در آن کافه با مسئول دفتر نتانیاهو دیدار داشت. جایی شلوغ که کسی نتواند به راحتی استراق سمع کند، یا مشکوک شود. هر دو با پوشش عادی وارد شده بودند. عمار هم وارد کافه شد. عمار (آوی) وقتی نزدیک میز ایزاک شد، برگه‌هایی روی میز بود که ایزاک برای مسئول دفتر نتانیاهو پرینت گرفته بود. وقتی به میز نزدیک شد، لنزهایی به چشم داشت که مجهز به لایه نازکی از مدارهای نوری بودند. این لنزها با هر بار پلک زدن ارادی، از اسناد روی میز یا چهره افراد عکس می‌گرفتند و با تکنولوژی OCR، متن‌ها را در لحظه اسکن می‌کردند. از طرفی دیگر عاصف وارد کافه شد؛ با تخلیه‌گر دیتای فیزیکی یا همان کابل‌های شارژ ظاهراً معمولی که در کافه‌ها یا محیط‌های اداری جا می‌گذاشتیم، با آن کابل‌ها به محض اتصال به هر سیستمی، به صورت خودکار یک در پشتی برایمان باز می‌شد و دسترسی از راه دور را برای تیم فنی فراهم می‌شد. وقتی برگه‌ها اسکن شد و تصویرش برای من ارسال شد، دیدم ایزاک دارد با اقدامی پیش دستانه برای خود راه نجاتی پیدا می‌کند تا در صورتی که آن اسناد را افشا کردیم، راه فرار و بقای در قدرت و حضور در ساختار رژیم را همچنان برای خود باز نگه دارد. او معتقد بود اسنادی که علیه او وجود دارد، کاملا ساختگی است! همان شب روی تکه کاغذی به عبری برای ایزاک نوشتم و به سمت محل اقامتش ارسال کردم که بهتر است دست از پیدا کردن من بردارد وگرنه برای خودش گران تمام خواهد شد و نیروهای من مثل سایه در کمین او نشسته‌اند. یک هفته‌ای زمان برد تا ایزاک به نامه من پاسخ بدهد. او خیلی زرنگ بود و فکر می‌کرد می‌تواند با این لفت دادن‌ها، مرا محتاج خودش کند. در یکی از ایمیل‌هایم او را تهدید کردم که من بعد، هر پاسخ که باید به من بدهد اگر بیشتر از سه ساعت زمان ببرد، سه سند در روز علیه او افشا خواهم کرد. شرط بعدی من این بود که باید کاری کند که من به ساختار قدرت در اسراییل راه پیدا کنم و هیچ تمایلی هم ندارم که دیگر با او دیدار داشته باشم؛ و اگر بخواهد دست از پا خطا کند و برای حذف فیزیکی من اقدامی انجام دهد، تمام اسناد فساد او توسط تیم من منتشر خواهد شد و او شبکه‌اش همه زیر ضربه خواهند رفت. یک روز در تحریریه روزنامه، وقتی عینک طبی‌ام را روی صورتم جابه‌جا کردم، اگر کسی دقیق نگاه می‌کرد شاید فقط حرکت ساده دستم را می‌دید، اما پشت آن حرکت عادی، چیز دیگری پنهان شده بود. دسته عینکم در واقع یک گیرنده کوچک سیگنال‌های وای‌فای بود؛ ابزاری که می‌توانست شبکه‌های داخلی جدا از اینترنت، همان شبکه‌های به‌اصطلاح ایرگپ، را هم شناسایی کند. من آرام پشت میز نشسته بودم و جرعه‌ای از قهوه‌ام را می‌نوشیدم؛ به طوری که انگار تنها دغدغه‌ام تمام کردن گزارش روز بود. اما در همان لحظه، عینک روی صورتم بی‌صدا در حال شنود بود. ترافیک داده‌های اتاق کناری، یعنی اتاق سردبیر سیاسی، مردی با روابطی که می‌گفتند به موساد می‌رسد، یکی‌یکی جمع می‌شد و روی حافظه کوچکی که داخل دسته عینک جاسازی شده بود ذخیره می‌گردید. برای بقیه تحریریه، آن روز فقط یک صبح معمولی بود. برای من، هر بیت داده‌ای که ثبت می‌شد تکه‌ای از پازلی بود که آرام‌آرام کامل می‌شد. یک شب حوالی ساعت سه بامداد به وقت تل‌آویو بود. پس از بیست و چهار ساعت توجیه دقیق عاصف، قرار شد او را به یکی از قسمت‌های حساس نفوذ بدهیم. عاصف از تهران آماده شده بود برای این مرحله و در آن بیست و چهار ساعت فقط توجیه نهایی شد.
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت سی و پنجم زمان عملیات فرا رسید و سیدعاصف عبدالزهراء که با نام عبری نتان در این عملیات حضور داشت و باید به یکی از نقاط فوق حساس و امنیتی رژیم نفوذ می‌کرد، توسط یکی از افسران ارتش اسراییل که برای ایران کار می‌کرد، به نزدیک‌ترین راهی که از قبل بررسی و تعبیه شده بود نزدیک شد تا به عمق استراتژی امنیتی دشمن رسوخ کند. عاصف مسیر ورود را با دقتی بالا طی کرده بود و زمانی که با لباس فرم تکنسین‌های تأسیسات و یک کارت تردد کلون‌شده، با خونسردی از گیت اول گذشت. او برای رسیدن به زیرزمین، دقیقاً از همان پنجاه‌وسه ثانیه طلایی تعویض شیفت نگهبانان استفاده کرد تا از زاویه کور دوربین‌های حرارتی لابی عبور کند. وقتی با آسانسور باربری به طبقه منفی ۳ رسید و در سنگین فلزی پشت سرش بسته شد، او دیگر نتان تکنسین نبود؛ سایه‌ای بود که برای مکیدن حیاتی‌ترین اطلاعات سیستم اسراییل، جسم و جانش را کف دستش گرفته بود. عاصف در پارکینگ طبقه منفی ۳ ساختمان یکی از شرکت‌های پیمانکار وزارت جنگ اسراییل، مأموریتش را آغاز کرد و حدود یکساعتی زمان برد تا با استفاده از کابل نینجا دیتای حساس مربوط به رادارهای گنبد آهنین را تخلیه کند. دقایق پایانی عملیات بود که با یک اشتباه کوچک و خطای میلی‌متری، سنسورهای لرزشی کف زمین فعال شدند. صدای پوتین‌های دو نگهبان مسلح در فضای بتنی و سرد پارکینگ پیچید. سیدعاصف عبدالزهرا، مردی که در الرمادی یاد گرفته بود چگونه از میان آتش بگذرد، حالا پشت یک ستون پهن پناه گرفته بود. در دلم گفتم: «خدایا، این چه اوضاعی هست که عمار اون دفعه گیر افتاد، این‌بار هم سیدعاصف.» دستانم را بر روی سرم گذاشتم و دعای «الهی عظم البلاء...» را زیر لب زمزمه کردم. راه خروج مسدود به نظر می‌رسید و تیم امنیتی ساختمان در حال چک کردن تک‌تک خودروها بود. من از طریق هندزفری القایی استخوانی، صدای نفس‌های تند عاصف را می‌شنیدم. با صدایی آرام و مسلط در گوشش به عبری گفتم: «آرام باش نتان. زمان استفاده از اسپری نانو رسیده. دستگیره ماشین سمت راستت رو لمس کن و به سمت خروجی اضطراری بدو.» سیدعاصف گیج شده بود، گفت: «اثر انگشتم چی؟ اگه منو بگیرن یا حتی اگه فرار کنم، نمونه DNA و اثر انگشتم توی سیستم ثبت می‌شه و هویتم برای همیشه لو می‌ره...» گفتم: «فقط انجامش بده. لایه محافظ روی پوستت کارش رو بلده. وسط کار با من بحث نکن انقدر.» عاصف اسپری بی‌رنگ را روی انگشتانش مجدد استفاده کرد. با قدرت از پشت ستون بیرون پرید و در قسمتی دیگر از همان محوطه پنهان شد. عاصف آماده‌ی حرکت شد. صدای خش‌خش لباسش را از پشت خط شنیدم. اما درست در لحظه‌ای که می‌خواست خیز بردارد، صدای بی‌سیم یکی از نگهبان‌ها با ولوم بالا در اکوی پارکینگ پیچید: «تیم آلفا، خروجی‌های اضطراری طبق دستور شما قفل شدند. پروتکل قفل کامل اجرا شد.» یخ کردم. نتوانستم خشمم و ترسم را متاسفانه کنترل کنم و برای همین محکم با مشت کوبیدم به میز شیشه‌ای که روبرویم در خانه امن بود؛ شیشه خرد شد و دستانم پر از خون شد. دندانم را آنقدر فشار دادم که فکم درد گرفت؛ سعی کردم نفس عمیقی بکشم و به خودم مسلط باشم. در این فضای شدیداً امنیتی، تماس مستقیم یا پیام عادی به عمار یک خودکشی اطلاعاتی بود؛ طبق معمول باید از یک پروتکل اضطراری و غیرمستقیم استفاده می‌کردم که قبلاً بین تیم هماهنگ شده بود. هم‌زمان که تمام تمرکزم روی تنظیم ضربان قلب عاصف در آن تاریکی بود، دست چپم را روی کیبورد لپ‌تاپ امنیتی‌ام بردم و دست راست پر از خونم را به لباسم فشار می‌دادم تا حداقل جلوی خون‌ریزی‌اش گرفته شود. باید عمار را هوشیار می‌کردم تا در صورت نیاز، برای یک استخراج خشن آماده باشد. اما هیچ سیگنال مستقیمی امن نبود. وارد یک سرور ناشناس بازی آنلاین شطرنج شدم؛ همان سروری که عمار همیشه روی سیستمش باز نگه می‌داشت. در یک میز خالی، مهره اسب سیاه را در خانه F6 قرار دادم و بلافاصله بازی را بستم. در دایره لغات ما، این حرکت فقط یک معنا داشت: «نیروی ما در تله افتاده، ماشین را روشن کن و در شعاع یک کیلومتری هدف منتظر بمان.» پنج ثانیه بعد، یک پینگ خالی و بی‌صدا روی مانیتورم ظاهر شد. عمار (آوی) پیام را گرفته بود و حالا همچون شبحی موتورسوار، داشت به سمت عاصف (نتان) می‌رفت. عاصف حالا تمام دیتاها را در اختیار داشت و از همه مهم‌تر جان او بود که باید او را سالم از لانه کفتارها بیرون می‌کشیدم. لحنم را تغییر دادم. این بار نه به عبری، بلکه با همان لحن فرماندهی سال‌های دور در تهران و عراق وسوریه زمزمه کردم: «کنسل... عاصف، گوش کن. فراری در کار نیست. همون‌جا بمون. توی تاریکی حل شو. به هیچ عنوان فکر خروج نباش...» به شرط حیات ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
⏪️ ✅️امام صادق علیه السلام فرمود: هر نعمتى كه خداوند تعالى به بنده خود ارزانى دارد- كم باشد يا زياد باشد- و آن بنده بگويد الحمد اللَّه (یعنی ستايش ويژه اللَّه است) ، بى‌ترديد شكر و سپاس آن نعمت را ادا كرده است(الكافي ج‌2ص96) ✅️ داستان شنیدنی: روايت شده كه حضرت داود عرض كرد: پروردگارا ميخواهم همنشينم را در بهشت بدانم كه كيست‌؟ پس خدا به او وحى فرستاد كه همنشين تو در بهشت متى پدر حضرت يونس پيغمبر است سپس از پروردگار اجازه‌ى ملاقات با او را خواست خدا هم به او اجازه داد داود دست پسرش حضرت سليمان را گرفت تا آنكه بمنزل متى رسيدند ديدند كه او خانه‌اى از نى دارد پرسيدند ایشان در كجاست گفته شد كه در بازار هيزم فروشان هيزم‌شكنى ميكند و ميفروشد. 🔶️ داود و سليمان منتظر او نشستند ناگاه ديدند مى‌آيد پشته‌ى هيزمى بر سر دارد هيزم را بزمين افكند بعد گفت: الحمدلله سپس گفت كيست كه از من جنس پاكيزه‌اى را در مقابل پول پاكيزه‌اى بخرد سپس يك نفر قيمت گذارد و ديگرى هم خريد سليمان و داود باو نزديك شدند سلام كردند او گفت بفرمائيد منزل برويم. با پول هيزم قدرى گندم خريد گندمها را با آسياب دستى آرد كرد سپس خمير نمود سپس آتش تنور را روشن كرد نان پخت و نانها را حاضر كرد قدرى نمك و ظرف آبی آورد دو زانو در مقابل سفره نشست لقمه‌ى اول را برداشت در دهان گذارد. 🔶️ «و بسم اللّٰه الرحمن الرحيم» گفت چون آن را جويد الحمد للّٰه رب العالمين گفت. هر لقمه‌اى كه برداشت تا بآخر حمد و ستايش خدا كرد آب آشاميد و خداى تعالى را حمد و ستايش نمود و گفت تو سزاوار ستايش و حمدى. 🔶️ اى پروردگار آنچنان كه مرا غرق در نعمت فرموده‌اى كسى را چنين مشمول نعمت قرار نداده‌اى‌؟ زيرا كه تنم را سالم، گوش و چشمم را سالم قرار داده‌اى آنقدر مرا نيرومند قرار داده‌اى كه بروم بسوى درختى كه نه نهالش را من كاشتم و نه كشاورزيش را نموده‌ام و نه آن را نگهدارى كردم روزى مرا در آن قرار داده‌اى و مرا بر قطع آن درخت كمك نمودى كه بدوش كشم بياورم بسوى كسى كه آن را بخرد. من از آن پول گندمى را كه نكاشته و رنج زحمتش را نكشيده‌ام بخرم و سنگ را در دست من رام قرار دادى كه آن را آرد كنم و آتش را در اختيار من گذاشتى كه نان بپزم و براى من ميل و اشتها قرار دادى كه از روى ميل آن را بخورم و نيرومند شوم بر پيروى و اطاعت فرمان تو. پس حمد و ستايش بر تو باد تا از من خوشنود شوى بعد با صداى بلند گريه كرد. داود بفرزندش سليمان گفت سزاوار است كه براى مثل اين بنده‌ى سپاسگزار در بهشت مقام و منزلتى بزرگ باشد من بنده‌اى را سپاسگزارتر ازين نديده‌ام. (إرشاد القلوب ج‌1ص120
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ضرر امثال علی ضیا برای روح و جان جوانان ما، از هروئین و شیشه خطرناکتر و آسیب‌زا ترند. 🔹در جامعه‌ای که بیش از هر چیزی امید و آرزو لازم دارد، 🔹در جامعه‌ای که نسل در معرض پیری است، و نیاز به ازدواج و فرزندآوری از هر دوره ای بیشتر است، 🔹در جامعه‌ای که رسانه‌های دشمن شبانه‌روز سگ‌فرزندی ، ازدواج سفید، بی تعهدی و... را تبلیغ می‌کنند، علی ضیاءها حکم موریانه‌ای را دارند که دارند این عمارت بزرگ را از درون می‌جَوند و کسی نیست دهان اینها را با حشره‌کش برای همیشه ببندد.
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت سی و ششم حال عاصف را درک می‌کردم که چه اضطرابی دارد. اما در آن لحظه حبس شدن در نقطه کور، تنها راه زنده ماندن برای نیروی من بود. صدای قدم‌های نگهبان‌ها نزدیک‌تر می‌شد؛ انعکاس صدای پوتین‌ها روی بتن، مثل ضربات پتک روی اعصاب بود. من در آپارتمانم در آن‌سوی شهر، در امنیت هویت دانیال الیعازر نشسته بودم، اما قلبم با ضربان قلب یکی از عزیزترین دوستانم و نیروهایم یعنی سیدعاصف عبدالزهراء در طبقه منفی سه یکی از امنیتی‌ترین ساختمان‌های رژیم صهیونیستی می‌تپید. می‌دانستم عاصف در آن لحظه چه می‌کشد. او یک مرد میدان بود؛ کسی که عادت داشت درگیر شود، شلیک کند، راه باز کند. اما حالا باید به سخت‌ترین دستور ممکن عمل می‌کرد، آن هم هیچ کاری نکردن. تبدیل شدن به سنگ. نگهبان اول به دو متری ستون رسید. نور تند و سفید چراغ‌قوه‌اش روی لبه ستون لغزید و این را از دوربینی که روی لباس عاصف کار شده بود، می‌دیدم. صدای قلب سیدعاصف را از طریق سنسورهای بیومتریک هندزفری می‌شنیدم که داشت آرام‌آرام کند می‌شد؛ او داشت از تکنیک کنترل ضربان که در تمرینات یاد گرفته بود استفاده می‌کرد. در گوشش زمزمه کردم: «یادت بیار عاصف... ما برای چی اینجاییم. جنگ ما جنگ صبره. پس، نفس نکش، فکر نکن، حتی وجود نداشته باش تا ببینم باید چه خاکی سرمون کنیم.» ۱۰ دقیقه بعد، تیم تشخیص هویت پلیس تل‌آویو به محل رسید. افسر فنی با دستگاه اسکنر بیومتریک روی دستگیره درب خروجی متمرکز شد. افسر اسراییلی گفت: «قربان، عجیبه. هیچ اثر انگشتی روی دستگیره نیست. انگار با دستکش کار کرده.» فرمانده تیم گفت: «غیرممکنه! دوربین‌ها نشون می‌دن که دستش کاملاً برهنه بوده. نمونه‌برداری DNA انجام بدید.» آن‌ها با گوش‌پاک‌کن‌های مخصوص، سطح دستگیره را برای یافتن سلول‌های پوستی خراشیدند. اما اسپری مسدودکننده DNA که در آزمایشگاه‌های تشکیلات خودمان در تهران سال‌ها قبل ساخته و تست شده بود و از طریق یکی از عوامل‌مان قبل از ورود به تل‌آویو، وارد سرزمین شده بود، کارش را بی‌نقص انجام داده بود. این اسپری نه تنها لایه‌ای فیزیکی ایجاد می‌کرد، بلکه حاوی آنزیم‌هایی بود که هرگونه بقایای بیولوژیکی را در عرض چند ثانیه تجزیه می‌کرد. چهل دقیقه طول کشید. چهل دقیقه کشنده که هر ثانیه‌اش مثل یک ساعت گذشت. نگهبان‌ها دور ستون چرخیدند، زیر ماشینی که عاصف کنارش بود را نگاه کردند، و حتی یکی از آن‌ها با پوتینش ضربه‌ای به لاستیک ماشین زد. در تمام این مدت، عاصف در فاصله چند سانتی‌متری آن‌ها، در تاریک‌ترین زاویه ممکن، خودش را مچاله کرده بود. بالاخره، صدای یکی از نگهبان‌ها آمد که با غرولند به عبری می‌گفت: «باز هم خطای سیستم لعنتی. این سنسورهای لرزشی روی حرکت موش‌ها هم حساس شدن. برگردیم بالا.» صدای قدم‌ها دور شد. صدای باز و بسته شدن در سنگین و فلزی پارکینگ آمد و بعد، سکوت مطلق. چند ثانیه گذشت تا صدای لرزان اما پر از غرور عاصف در هندزفری پیچید. گفت: «رفتند... دیتای رادار تو جیبمه...» چشم‌هایم را بستم و خودم را انداختم روی مبلی که پشت سرم قرار داشت. نفس عمیقی کشیدم و با دست‌های خونینم به موهایم کشیدم. خدا را شکر کردم و با اشاره چشمانم، سجده شکری به جای آوردم. این پیروزی ما بود؛ پیروزی انضباط بر هیجان. ما یاد گرفته بودیم که در شکم هیولا بمانیم، صدای تپش قلبش را بشنویم، اما هرگز هضم نشویم. نگهبان‌ها رفته بودند، اما پروتکل قفل کامل، هنوز فعال بود. درهای مغناطیسی خروجی اضطراری با هیچ کارتی باز نمی‌شدند و درهای اصلی پارکینگ هم کاملاً پلمپ بودند. عاصف در طبقه منفی ۳ گیر افتاده بود و تا روشن شدن هوا فقط دو ساعت زمان داشتیم. اینجا بود که مهره اسب سیاه، یعنی عمار ایران و آوی نفوذ کرده در دل رژیم صهیونیستی، وارد عمل شد. از پشت سیستم، مختصات پست برق فرعی خیابان پشتی ساختمان پیمانکاری وزارت جنگ را برای عمار فرستادم. تنها راه باز کردن درهای مغناطیسی، قطع کامل جریان برق قبل از روشن شدن ژنراتورهای اضطراری بود و یک پنجره زمانی ده ثانیه‌ای که به آن سکته سیستمی می‌گفتیم. در هندزفری خیلی آرام و به عبری، به سیدعاصف عبدالزهراء گفتم: «نتان، خیز بردار به سمت خروجی اضطراری جنوبی. آوی «عمار» بیرون، پشت همون دیواره. وقتی شمارش معکوسم تموم شد، با تمام قدرت در رو هل بده و بپر بیرون.» عاصف بی‌صدا مثل یک شبح روی بتن سرد حرکت کرد و پشت در سنگین فلزی قرار گرفت. روی کیبورد، دسترسی عمار را تأیید کردم و گفتم: «سه... دو... یک... تاریکی.» در همان لحظه، نزدیک درب خیابان پشتی، عمار با یک شوک الکتریکی قوی، مدار اصلی پست برق را منفجر کرد. تمام ساختمان مرتبط با وزارت جنگ اسراییل در تاریکی مطلق فرو رفت. صدای قطع شدن رله‌های مغناطیسی در، یک تق خشک و مکانیکی کرد و در سکوت پارکینگ پیچید. سیستم‌های امنیتی برای چند ثانیه فلج شدند.
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت سی و هفتم سیدعاصف عبدالزهراء، با تأسی و یاد پدرش امیرالموئمنین با شانه‌های ستبر خود، به در کوبید؛ طوری که انگار قرار بود خیبر را باز کند. لولای سنگین چرخید و او به داخل خیابان تاریک پشتی پرتاب شد. درست در همان ثانیه، صدای غرش خفه یک موتور سنگین (ب‌ام‌و) سکوت خیابان را پر کرد. عمار با کلاه کاسکت مشکی و چراغ‌های کاملاً خاموش، کنار پای عاصف ترمز کرد و کلاه دوم را به سمتش انداخت. عاصف روی ترک موتور پرید. درست در لحظه‌ای که چراغ‌های قرمز و گردان ژنراتورهای اضطراری ساختمان روشن شدند و آژیر خطر زوزه کشید، لاستیک موتور روی آسفالت تیکاف کرد. بچه‌ها پیش از آنکه حتی دوربین‌های دید در شب ساختمان ریبوت شوند، مثل یک سایه دوقلو در تاریکی شبانه خیابان‌های یافا حل شدند. دیتای رادارها از ساختمان خارج شده بود و هیچ‌کس نفهمید این ارواح چگونه آمدند و چگونه رفتند. من در خانه امن، هندزفری استخوانی را از گوشم درآوردم و روی میز، کنار لپ‌تاپ انداختم. با خروج موفقیت‌آمیز عاصف خیالم جمع شد. به خودم آمدم و دیدم خون روی دست‌هایم خشک شده و کنار میز کارم و اطرافم پر از خون شده و لباس‌هایم هم دست کمی از آن ندارد. بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم. شیر آب سرد را باز کردم و دست راستم را زیر آن گرفتم. خون‌های خشک‌شدۀ روی پوستم با آب ترکیب شد و روشویی را با رنگ خونم یکی کرد. دستم را به آرامی شستم، اما خرده‌شیشه‌هایی که زیر پوستم حبس شده بود، در اعصابم فرو می‌رفتند. به اتاق برگشتم. چراغ‌قوه کوچکی را روی لبه میز تنظیم کردم و زیر آن نور، با یک موچین و در سکوت سنگین آپارتمان به جان دستم افتادم. یک ساعت تمام با درد، حدود ده خرده‌شیشه بسیار کوچک و نامرئی را یکی‌یکی از زیر پوستم بیرون کشیدم. هر بار قطعه‌ای شیشه که آغشته به خونم بود روی میز می‌افتاد، یادآور لحظاتی بود که برای این شبح بودن می‌پرداختم. وقتی کارم تمام شد، دوباره به سرویس بهداشتی برگشتم. دستم را شستم و تجدید وضو کردم. جریان آب وضو روی زخم‌های باز و ملتهب می‌سوخت، اما این سوزش، ذهنم را شفاف‌تر می‌کرد. مثل آبی که روی آهن گداخته می‌ریزند تا محکم‌تر شود. دستم را با گاز استریل و باند محکم بستم. با همان دست باندپیچی‌شده، دوباره پشت سیستم برگشتم. لاگ‌های امنیتی را پاک کردم و به صندلی تکیه دادم. چند ساعت بعد، خورشید از روی دریای مدیترانه بالا آمد و من دیگر عاکف مجروح دیشب نبودم. اما می‌دانستم وقتی ساعات اولیه صبح، ایزاک بعنوان مشاور عالی نتانیاهو خطای سیستم در یکی از ساختمان‌های وزارت جنگ را بخواند، لبخند نخواهد زد؛ هم خودش، هم نتانیاهو. او به یقین می‌رسید این ارواحی که وارد شهر شده‌اند، حالا حالاها با او تمام رژیم کار دارند. بازی تازه داشت خطرناک می‌شد و یکی از سیستم‌های امنیتی جمهوری اسلامی ایران با سربازان گمنامش داشت قلب سیستم امنیتی رژیم حرامزاده صهیونیستی را می‌شکافت؛ مانند عصای موسی که قلب نیل را شکافته بود. حوالی 7:30 دقیقه صبح در حالی که در خانه امن نشسته بودم، صفحات داخلی نسخه چاپی معاریو را ورق می‌زدم، چشمم روی تیتر ستون اخبار داخلی قفل شد: «نفوذ نافرجام به اصلی‌ترین ساختمان مرتبط با وزارت جنگ اسراییل؛ نیروهای پلیس در جستجوی شبح.» زیر تیتر نوشته شده بود که (سیستم‌های امنیتی ساختمان مربوط به وزارت جنگ یک تلاش برای ورود غیرمجاز را خنثی کرده‌اند و هیچ دیتایی به سرقت نرفته است.) لبخندی زدم و گفتم: «نافرجام»؟ این دقیقاً همان روایتی بود که شرکت مربوط به وزارت جنگ اسراییل برای حفظ ارزش سهامش در بورس و ارتش برای پنهان کردن این رسوایی بزرگ نیاز داشت. آن‌ها حتی نمی‌دانستند عاصف با چه چیزی از ساختمان خارج شده است. به عمار پیام دادم: شبح بودن هزینه‌بره، ولی ارزشش رو داره. امشب جناب مشاور رو برای شام به رستوران دعوت کن. وقتشه قلاب رو بکشیم. با عمار لب ساحل قرار گذاشتم و قرار شد در داخل آب موقع شنا او را توجیه کنم... با شلوارک وارد آب شدیم و از زنان و مردان فاصله گرفتیم و به محیطی خلوت‌تر رفتیم... به عمار گفتم: «عاصف چطوره؟» گفت: «خیلی حالش به هم ریخت. داره استراحت می‌کنه. یکی دوبار بهم گفت نیاز داره با شما ارتباط بگیره، اما گفتم به صلاح نیست.» گفتم: «خوب کردی. بهش بگو منتظر بمونه. تو برای امشب آماده‌ای؟» عمار رفت زیر آب و حدود سی ثانیه بعد آمد بالا، گفت: «بله. آماده‌ام.»
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت سی و هشتم گفتم: «خوب گوش کن چی میگم...» کمی شنا کردیم و اطرافمان را چک کردیم. به او گفتم: «امشب می‌ری پیشش، بهش بگو از طرف من هستی و بهش تاکید کن سعی نکنه دنبال من باشه. بهش بفهمون که ما دستمون روی دکمه هست. تموم فسادهای اخلاقی و مالی خودش و شبکه‌اش و افشا می‌کنیم. اگر دیدی زر زر داره می‌کنه، بهش بفهمون که بخواد پاهاش و بیشتر از گلیمش دراز کنه، قطعا درمورد جاسوسی پسرش به نفع حزب‌الله افشاگری خواهیم کرد و با حزب‌الله هماهنگ هستیم... تیرخلاص رو هم باید بهش بزنی و بگی که جایگاه دانیال باید در معاریو حفظ بشه... این چند روز احساس کردم رفتارها باهام داره توی معاریو کمی عوض می‌شه که به نظر خودم خطرناکه. هر لحظه ممکنه اتفاقی بیفته.» گفت: «چشم...» ادامه دادم به شنا و کمی دوباره در آب نفس تازه کردم، گفتم: «حواست باشه، استفاده از داروهای حقیقت یاب در یک رستوران شلوغ، ریسک بالایی داره. به نظرم فراموشش کن؛ چون ممکن هست ایزاک دچار لکنت زبان یا حالت تهوع بشه و توجه گارسون‌ها رو جلب کنه. اون‌جا هم که فضای امنیتی و سیاسی حاکم هست، برای همین دردسر می‌شه. همون اول، حرف آخر و بزن و تمام.» کم‌کم داشتند زنان و مردان به سمت ما می‌آمدند که به عمار اشاره زدم از آب بیرون برویم و لباسمان را بپوشیم و از هم جدا شویم. آن شب برای این ملاقات امنیتی، تصور ایزاک این بود که آوی برای یک معامله سیاسی در پوشش یک تاجر و دلال اطلاعاتی یهودی وارد خواهد شد و قرار است به نتانیاهو در کارزار انتخابات کمک کند و بعدا سودش را در کابینه ببرد. محل قرار در رستوران «آلنا» در هتل نرمان بود. اول می‌خواستم مخالفت کنم اما با پیشنهاد عمار را پذیرفتم که در آنجا قرار برگزار شود. دلیل مخالفتم، به این دلیل بود که هتل مذکور و رستورانش، پاتوق دیپلمات‌ها، سرمایه‌دارهای بزرگ و مقامات امنیتی بود و لانه زنبور محسوب می‌شد؛ اما از سوی دیگر می‌توانست سند قوی برای اخاذی علیه ایزاک باشد. رستوران آلنا فضایی به‌شدت لوکس، کلاسیک و کنترل‌شده داشت و باغچه پنهان و میزهای بافاصله‌اش آن را به بهترین مکان برای یک گفت‌وگوی محرمانه سطح بالا تبدیل کرده بود. ساعت 20 به وقت سرزمین‌های اشغالی فرا رسیده بود و در دلم توسلی به امام رضا علیه‌السلام کردم. صلوات خاصه را فرستادم، دستور آغاز اقدامات را دادم. ساعت هشت شب، رستوران آلنا در هتل نرمان، ایزاک دعوت را قبول کرد و ما هم از قبل میز گوشه‌ حیاط روف‌گاردن را که از دید تک‌تیراندازها و شنود لیزری در امان بود، رزرو کرده بودیم. من در تاریکی ساختمانی امن پشت سیستم نشسته بودم و از طریق فید زنده عینک عمار، همه‌چیز را تماشا می‌کردم. فضای رستوران آلنا دقیقاً همان‌طور بود که انتظار داشتیم؛ نور ملایم و سایه‌روشن، صدای محزون و آرام یک پیانو در پس‌زمینه و بوی استیک گران‌قیمت که حتی از پشت خطوط دیتا هم می‌شد سنگینی آن را حس کرد. ایزاک، مشاور ارشد نخست وزیر اسراییل، با کت‌وشلواری که برخلاف همیشه کمی چروک شده بود، روبه‌روی عمار که ایزاک او را با هویت جعلی «یوناتان»، یک دلال اطلاعاتی می‌شناخت، نشسته بود. او به‌شدت خسته به نظر می‌رسید و طعمه‌ای عالی برای یک بازی روان‌شناختی. در تصویر مانیتورم می‌دیدم که عمار با خونسردی یک شکارچی، لیوانش را روی میز چرخاند و با لحنی بی‌تفاوت گفت: «ایزاک، مقاله‌ای که دانیال امروز در معاریو نوشت رو خوندی؟ می‌گفت دولت توی سیستم‌های دفاعی جدیدش بدجوری به بن‌بست خورده. من که فکر می‌کنم دانیال فقط داره سیاه‌نمایی می‌کنه تا لایک بگیره. مگه می‌شه سیستم‌های ما انقدر ضعیف باشن؟» با شنیدن این حرف، ایزاک تکانی خورد. سنسورهای حرارتی و بیومتریک عینک عمار، بلافاصله تغییرات چهره ایزاک را روی مانیتور من تحلیل کردند؛ نمودار ضربان قلبش بالا رفت و هاله‌ای قرمز روی گونه‌هایش در تصویر حرارتی شکل گرفت. رنگ و رویش سرخ شد و انگار با شنیدن نام دانیال کهیر زده باشد. خودش را روی صندلی چرمی جابه‌جا کرد و آب دهانش را به سختی قورت داد. عینک عمار همه‌چیز را با وضوح بی‌رحمانه‌ای از تصویر ایزاک به من نشان می‌داد. از لرزش نامحسوس پلک پایین چشم چپش تا انقباض عضلات فکش. انگار قلاب دقیقاً در سقف دهان ماهی گیر کرده بود. ایزاک دستش را جلو آورد، لبه میز را محکم گرفت، به اطرافش نگاهی کرد و با صدایی که سعی می‌کرد لرزشش را پنهان کند، به عمار گفت: «یوناتان... تو نمی‌فهمی. اون یارو، دانیال، فقط یه روزنامه‌نگار نیست. اون مقاله هم یه تحلیل ساده نبود؛ اون یه اعلان جنگ بود. سیستم‌های ما ضعیف نیستن، اما وقتی با ارواح می‌جنگی، دیوار بتنی و سنسور لیزری هم کم میاره.»
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت سی و نهم سپس ایزاک نفس عمیقی کشید، نگاهی پارانوئید به میزهای اطراف انداخت تا مطمئن شود کسی صدایشان را نمی‌شنود و زیر لب ادامه داد: «دیشب توی یکی از ساختمونای مرتبطبا وزارت جنگ یه اتفاقی افتاد که هیچ‌کس نباید می‌فهمید... اما دانیال امروز صبح توی روزنامه‌اش دقیقاً انگشت گذاشته روی همون نقطه. نخست وزیر به شدت شاکی هست که این خبر چطوری درز کرده و به موساد دستور بررسی و داده. من واقعا ازش می‌ترسم.» من پشت سیستمم لبخندی زدم، دست باندپیچی‌شده‌ام را روی میز تکیه دادم و در کانال صوتی مخفی عمار زمزمه کردم: «عالی بود. حالا وقتشه طناب رو کمی شل کنی. بهش بگو می‌تونی ترتیب یک ملاقات خصوصی رو بین اون و دانیال بدی... البته به شرطی که ایزاک شخصاً بیاد و هیچ تیم امنیتی‌ای در کار نباشه.» ایزاک که سخت ترسیده بود، کمی از الکل داخل لیوان مقابلش خورد، و سعی کرد حتی این سوال را که یوناتان«عمار»، من «دانیال» را از کجا می‌شناسد را هم فراموش کند. از سوی دیگر به عمار نگفت که دانیال نیروی امنیتی ایران است و این را در زد و خورد چندهفته قبل‌ترش از زبال دانیال فهمیده. ایزاک به شدت مرموز بود و محتاط. عمار با لحنی تمسخرآمیز خنده کوتاهی کرد، به صندلی‌اش تکیه داد و ادامه داد: «شرط می‌بندم حتی خود بی‌بی هم به‌عنوان نخست‌وزیر نمی‌دونه مشکل کجاست! اینا همه‌ش بازی‌های سیاسیه تا بودجه بگیرن. سیستم رادار اون ساختمون که می‌گن شاهکاره، حتماً فقط یه آپدیت نرم‌افزاری ساده‌ست که الکی بزرگش کردن.» رنگ ایزاک در یک ثانیه از سرخی به سفیدی متمایل شد. روی مانیتورم، نمودار فشار خونش که از طریق سنسورهای عینک عمار مخابره می‌شد، به محدوده هشدار رسید. کلمه «آپدیت نرم‌افزاری» برای ایزاکی که دیشب با چشمان خودش گزارش قفل شدن فیزیکی درها و سنسورهای لرزشی پارکینگ منفی ۳ را خوانده بود، مثل یک توهین احمقانه بود. ایزاک ناگهان به جلو خم شد، دستش را روی میز کوبید، آن‌قدر محکم که الکل در جام پرید؛ محافظانش نزدیک شدند، اما با اشاره آن‌ها را به عقب راند؛ با صدایی که از شدت خشم و استرس خش‌دار شده بود، به عمار گفت: «آپدیت نرم‌افزاری؟! تو هیچی نمی‌فهمی یوناتان! تو فکر می‌کنی کسی می‌تونه از راه دور سنسورهای لرزشی کف بتنی طبقه منفی سه رو دور بزنه؟ فکر می‌کنی یه باگ نرم‌افزاری می‌تونه درهای مغناطیسی رو تو ده ثانیه فلج کنه؟ مشکل اون ساختمون نرم‌افزار نیست، تداخل فرکانسی با دکل‌های شمالیه. ما مجبور شدیم پروتکل‌های رمزنگاری رو ضعیف کنیم تا رادارها از کار نیفتن. این رو حتی دانیال هم نمی‌دونه. اصلا تو کی هستی؟ چی می‌خوای بعنوان یه دلال اطلاعاتی؟» ایزاک که متوجه شد صدایش بالا رفته، بلافاصله مکث کرد. نگاهی وحشت‌زده به اطراف انداخت. متوجه شده بود که در اوج عصبانیت، اطلاعات به‌شدت طبقه‌بندی شده‌ای را به یک دلال اطلاعاتی لو داده است. دستش را روی پیشانی‌اش کشید و نفس لرزانی بیرون داد. او رسماً در تله روانی عمار گیر افتاده بود؛ نیازش به حرف زدن و تخلیه این فشار خردکننده، بر احتیاط امنیتی‌اش غلبه کرده بود. من در خانه امن، با دیدن چهره درهم‌شکسته ایزاک روی مانیتور، لبخندی زدم. همه چیز دقیقاً طبق نقشه پیش می‌رفت. در هندزفری عمار به عبری گفتم: «کیش و مات... حالا ضربه نهایی رو بزن آوی. بهش بگو اگه انقدر اوضاع خرابه، شاید تنها کسی که بتونه بهش کمک کنه بفهمه این "ارواح" کی هستن، همون روزنامه‌نگار باشه.» عمار در رستوران، بدون اینکه حتی پلک بزند، لحن تمسخرآمیزش را کنار گذاشت. چهره‌ای کاملاً جدی به خود گرفت، کمی به سمت میز خم شد و با صدایی پایین و مرموز گفت: «ببین ایزاک... من نمی‌دونم دیشب تو اون زیرزمین چه جهنمی به پا شده. اما اگه اوضاع انقدر که می‌گی بوی گند میده، شاید دانیال بدونه کلاف از کجا باز می‌شه. اون یه چیزهایی می‌دونه که تو سیستم شما ثبت نشده. اگه بخوای... می‌تونم یه ملاقات خصوصی بین تو و اون ترتیب بدم. دور از چشم سازمان، بدون اسلحه، بدون تیم شنود. فقط تو و دانیال.» بین عمار و ایزاک چند ثانیه‌ای به سکوت گذشت. صدای آرام پیانو و برخورد قاشق و چنگال آدم‌هایی که داخل رستوران بودند، در فضا می‌پیچید و ایزاک به صورت بی‌قرار انگشتش را به لبه لیوان می‌زد. بعد عمار آرام به جلو خم شد، گفت: «فکر کنم وقتشه دیگه بازی نکنیم.» ایزاک ابرو در هم کشید. «منظورت چیه؟» عمار نگاهش را مستقیم در چشم‌های او قفل کرد و آهسته گفت: «فکر کنم بهتره از اول شفاف باشیم. من برای معامله نیومدم... من از طرف دانیال اومدم.» ضربه روانی بعدی هم به ایزاک زده شد. برای یک لحظه، انگار صدای رستوران خاموش شد. رنگ از صورت ایزاک پرید. مردم هنوز مشغول خندیدن و غذا خوردن بودند، اما برای او، دنیا ناگهان تنگ و خفه‌کننده شده بود و فکر می‌کرد یوناتان از طرف دانیال آمده تا کار نیمه تمام را تمامش کند.
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت چهلم عمار ادامه داد: «نگران نباش. قرار نیست دوباره اون اتفاق تکرار بشه. دانیال علاقه‌ای به درگیری‌های بیهوده نداره. فعلا اولین و مهم‌ترین پیغامش اینه که تو و آدمات دنبالش نگردید چون خیلی براتون بد می‌شه.» ایزاک خواست چیزی بگوید، اما عمار اجازه نداد و گفت: «البته تو و آدمات عادت دارین هر چیزی رو که نفهمین، تعقیب کنین. این‌بار اون روش جواب نمی‌ده. بعضی درها اگه باز بشن، دیگه بسته نمی‌شن. دانیال دفعه قبل زنده گذاشت تو رو تا بهت بفهمونه چقدر بهت نزدیک هست. فکر کنم دفعه قبل که دانیال مجبور شد شخصاً باهات صحبت کنه، نتیجه‌اش خیلی خوشایند نبود. پس بهتره با من کنار بیای که خودش وارد گود نشه...» ایزاک با تردید پرسید: «اون دقیقاً چی می‌خواد؟» عمار مکث کرد؛ مکثی حساب‌شده که سنگینی‌اش از هر تهدید مستقیمی بیشتر بود. به آرامی گفت: «سوال خیلی خوبی پرسیدی! اون خیلی آدم قانعی هست؛ چیز زیادی ازت نمی‌خواد؛ فقط یه کم همکاری...» ایزاک با شنیدن این جمله به محافظانش اشاره زد بروند دورتر بایستند؛ عمار ادامه داد: «دانیال چیزهای زیادی می‌دونه، ایزاک. اما تو ظاهراً هنوز حرفاش و جدی نگرفتی. وقتی می‌گم اون خیلی چیزا می‌دونه، یعنی بیشتر از چیزی که تو فکر می‌کنی. نه فقط درباره بازی‌های پشت‌پرده‌ وزارتخانه‌ها و دفتر نخست وزیری و موساد و... . اون در مورد آدم‌ها می‌دونه. درباره شبکه‌هایی که همه وانمود می‌کنن وجود ندارن. خودت هم فهمیدی که اون یه افسر امنیتی هست، پس بهتره نخوای دورش بزنی.» ایزاک نگاهش را تیز کرد، عمار لبخندی زد و گفت: «ببین ایزاک، تو آدم مهمی هستی. آدم‌های مهم رو می‌شناسی. جلساتی هست که توشون حضور داری، گفتگوهایی که می‌شنوی، آدم‌هایی که بهشون دسترسی داری. برای تو این‌ها چیز خاصی نیست... اما برای کسی که بیرون اون حلقه ایستاده، این‌ها خیلی ارزشمنده.» ایزاک گفت: «یعنی از من می‌خواید که خبرچینی کنم؟» عمار لبخند کمرنگی زد: «نه. خبرچینی کلمه اشتباهیه. ما فقط می‌خوایم درها کمی راحت‌تر باز بشن.» ایزاک سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. عمار خودش را بی‌میل به پذیرش این کار توسط ایزاک نشان داد و به او گفت: «چه بخوای چه نخوای، ما اینجا حضور داریم و این کار و می‌کنیم. چه با تو، چه بدون تو. اما به نفعت هست که بپذیری... اینطوری کار ما رو راحت‌تر می‌کنی.» ضربان روی شقیقه ایزاک پیدا بود. عمار با صدایی پایین که چاشنی تهدید هم داشت ادامه داد: «دانیال نمی‌خواد چیزی علنی بشه. البته فعلا نمی‌خواد. ولی اگر کسی بخواد از خطوط تعیین‌شده عبور کنه، ممکنه کنترل اوضاع از دست همه خارج بشه. اون به شدت آدم صبوری هست، اما تو از صبر اون سوءاستفاده کردی.» ایزاک سعی کرد ظاهرش را حفظ کند، گفت: «داری منو تهدید می‌کنی؟» عمار شانه‌ای بالا انداخت، گفت: «دارم واقعیت رو برات تشریح می‌کنم.» چند ثانیه سکوت برقرار شد. بعد عمار کمی جلوتر خم شد و صدایش را پایین آورد، گفت: «اما برای اینکه سوءتفاهم پیش نیاد، دو قانون هست که اگر خواستی همکاری کنی، باید بدونی...» ایزاک منتظر ماند، عمار سیگارش را روشن کرد، پک اول را که زد، گفت: «قانون اول: جایگاه دانیال در معاریو دست‌نخورده باقی می‌مونه. این و خودش هم بهت گفت، منم بهت تاکید می‌کنم. دانیال متوجه عوض شدن برخی رفتارها شده که معتقده، تو داری این وسط غلطی می‌کنی. هیچ‌کس، تحت هیچ شرایطی، نباید سعی کنه اون موقعیت رو دستکاری کنه یا زیر سوال ببره. اون پوشش خوبی هست؛ بهتره هیچ‌کس وسوسه نشه که پشت پرده رو کنار بزنه. چون بعضی حقیقت‌ها، وقتی بیرون بیان، فقط یک نفر رو نابود نمی‌کنن. تو خیلی خوب می‌فهمی که من چی دارم می‌گم. برای همین بهتره همه اتفاقات چند هفته قبل و فراموش کنی.» ایزاک پلک زد، اما چیزی نگفت. عمار ادامه داد: «قانون دوم: تمام ارتباط‌ها فقط از طریق من انجام می‌شه. نه تماس مستقیم، نه جست‌وجو، نه کنجکاوی.» بعد مکث کرد و اضافه کرد: «این کار برای امنیت همه بهتره.» ایزاک چند لحظه به میز خیره ماند. در ذهنش داشت وزن پیشنهاد را می‌سنجید و با خودش احتمالا این‌طور فکر می‌کرد که چیزی در لحن یوناتان است که نشان می‌دهد پشت این آرامش، چیزهای زیادی پنهان است. ایزاک آهسته گفت: «و اگر من علاقه‌ای به این همکاری نداشته باشم؟» عمار خیلی آرام پاسخ داد: «اون هم یک انتخابه.» عمار سیگارش را در پک دوم خاموش کرد، جرعه‌ای از آب نوشید و ادامه داد: «اما دانیال فکر می‌کنه آدم عاقلی مثل تو ترجیح می‌ده اوضاع آرام بمونه. نه تنشی ایجاد بشه، نه سوال‌های غیرضروری.» او بلند شد، کت خود را مرتب کرد و آخرین جمله را قبل از رفتن گفت: «در نهایت، این همکاری برای تو هم بد نیست ایزاک. تو فقط همون کاری رو می‌کنی که همیشه می‌کردی... با این تفاوت که بعضی وقت‌ها من هم در اتاق حضور دارم.» به شرط حیات ادامه دارد