eitaa logo
مرصاد
627 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
2.2هزار ویدیو
134 فایل
ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش به آمریکا بگویید از دست ملت ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر فرمانده کل قوا اعلام آتش به اختیار کردن جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان @aliakbar_ajorloo علی اکبر آجرلو
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت پنجاه و هشتم خاطرم نیست دقیقاً چقدر از زمان گذشته بود که صدای قدم‌هایی کنترل‌شده از شاخه دوم تونل به گوشم رسید؛ همان مسیری که باید بچه‌ها از آن می‌آمدند. اسلحه را خیلی آرام بالا آوردم و آماده شلیک شدم. در آن شرایط، هیچ فرضی قطعی نبود. اگر آن‌هایی که نزدیک می‌شدند عمار و عاصف و رضوان و صلاح و راشد نبودند، باید پیش از هر واکنشی، تصمیم می‌گرفتم. هنوز سلاحم آماده بود که صدایی ضعیف شنیدم. بلافاصله نور چراغ‌قوه روی صورتم افتاد و صدایی آرام و پرسشی آمد: «عاکف؟» فهمیدم راشد است. دیگر نیازی به تأیید اضافه نبود. راشد جلو بود، عمار پشت سرش، رضوان در میانه، و صلاح و عاصف انتهای ستون را بسته بودند. از دیوار جدا شدم و بلند شدم. چراغ را انداختم روی صورت تک‌تکشان. بچه‌ها در آن عرض نیم متری تونل، به زحمت خودشان را کنار کشیدند؛ رضوان آمد جلو، همان‌جا احساس کردم قدم‌هایم شُل شده است. چندقدمی برداشتم و رفتم سراغش. من و رضوان همدیگر را محکم بغل کردیم. چشمان رضوان خیس شد؛ من هم همینطور. صورت خاکی و عرق کرده‌اش را بوسیدم. چشمان خسته‌اش را بوسیدم. پیشانی را بوسیدم؛ دوباره محکم بغلش کردم... به بچه‌ها که به صورت قطاری ایستاده بودند، آرام گفتم: «از این نقطه، دیگه مسیر ثابت و یک خط مشترک هست و دوراهی نداریم...» عاصف گفت: «آقا عاکف، قبلا اومدی اینجا؟» گفتم: «عاصف جان چرت و پرت نگو... به مسیر ادامه بده. پشت راشد راه بیفت برو. ما هم پشت سرتون...» عاصف خندید و گفت: «اینجا باید یه نخ بکشم همتون و خفه کنم، راحت بشید برید...» لبخندی زدم، دیگر جواب ندادم. عمار گفت: «برو سیدعاصف، خسته شدیم دیگه. چقدر فک می‌زنی؟» خیلی قاطع گفتم: «هیسسسس. همه به سمت ادامه مسیر... وقت نداریم. عاصف خان، شما هم تمومش کن این شوخی‌های وسط ماموریت و!» همه سکوت کردند و اتصال انجام شد. حالا یک خط واحد داشتیم که باید بدون اتلاف وقت، تا انتهای مسیر ادامه پیدا می‌کرد تا هر چه زودتر از این وضعیت جهنمی خلاص شویم. رضوان در طول مسیر، هر چنددقیقه برمی‌گشت و به من نگاه می‌کرد و لبخندی می‌زد... منم به او لبخند و چشمکی می‌زدم. حسابی دلمان برای هم دیگر تنگ شده بود. حدود سه ساعت بعد به انتهای تونل رسیدیم. بچه‌ها هر کدام خسته و کوفته به گوشه‌ای افتادند. کمی بطری آب را دست به دست کردند و چند جرعه‌ای هرکدامشان خوردند. به راشد اشاره زدم کارش را انجام دهد. با بی‌سیم اختصاصی خود که در قسمت خروجی تونل جاساز کرده بود، رفت روی خط حاج خلیل که مشغول رصد محیط از ارتفاع چندکیلومتری بود. وقتی تایید سلامت موقعیت را گرفت، از نردبان خروجی تونل بالا رفت، من هم دکمه دریچه فلزی را از پایین فشردم، در باز شد و همزمان راشد با احتیاط و خیلی آرام شاخ‌وبرگ‌ها را کنار زد و بیرون را بررسی کرد. چند لحظه بعد با صدایی پایین گفت: «امن هست.» به او اشاره زدم پایین آمد. جلو رفتم و خودم رفتم بالا و محیط را اسکن کردم. فوری برگشتم پایین، مچ دست راشد را گرفتم و به ساعتش نگاه کردم. نفس عمیقی کشیدم. به پشتش زدم و گفتم: «فوری برو بالا..». بعد عمار، رضوان، صلاح و عاصف یکی‌یکی خارج شدند و در آخر خودم بالا رفتم. پس از خروج، دریچه را با آهن، سنگ و شاخ‌وبرگ پوشاندیم. بعد با همان بیلچه کوچکی که پشت کیف راشد بود، روی آن خاک ریختیم تا محل خروج، تا حد ممکن با محیط یکی شود و هیچ نشانه مستقیمی از عبور ما باقی نماند. بعد از آن، آرایش حرکت عوض شد. رضوان دیگر توان راه رفتن نداشت. به نوبت او را روی دوش می‌گرفتیم و مسیر را ادامه می‌دادیم. بار اول، خودم او را روی شانه‌هایم گذاشتم و در پیشانی مسیر حرکت کردم. بقیه هم پشت سرم. مسیر آسان نبود. چیزی حدود دو کیلومتر از میان سنگ‌ها و لاخ‌های پراکنده و صعب‌العبور و سربالایی مرزی لبنان با فلسطین اشغالی، در دل کوه و از لای درختان گذشتیم تا مبادا توسط پهپهادهای اسراییلی که 24 ساعته بالای سر لبنان چرخ میزنند شناسایی شویم. خسته، کوفته و بی‌رمق، اما مصمم به رسیدن بودیم. در نهایت خودمان را به حاج خلیل که منتظرمان بود، رساندیم. حاج خلیل و پسرش اویس از نیروهای ایرانی و رابط ما با حزب‌الله در این پرونده بودند و سال‌ها بود در جنوب لبنان زندگی می‌کردند و حالا آمده بود بیخ مرز تا ما را سوار کند و به سمت خانه امن در لبنان برویم. پس از رسیدن، من و رضوان و عاصف سوار خودروی حاج خلیل شدیم و صلاح و عاصف و عمار هم سوار خودروی اویس، پسر حاج خلیل. فوری منطقه را ترک کردیم. به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت پنجاه و نهم پس از ماجرای رضوان در اسراییل، حالا اخبار پیدا و پنهان که به من می‌رسید، نشان از این داشت که در مقر اصلی موساد در نزدیکی تل‌آویو، فضا مسموم شده است. هیچ‌کس به دیگری اطمینان نداشت. یکی از عوامل من، که برای معاریو یادداشت می‌نوشت و در ساختمان معاریو هم مستقر بود، یک پیام به صورت رمزگذاری شده برای او ارسال کردم: «بازداشت‌های گسترده در بدنه امنیتی؛ آیا نفوذ تا بالاترین سطح ادامه دارد؟» معاون موساد که هنوز تحت کنترل من بود، کمیته‌ای برای بررسی خیانت در موساد تشکیل داد. او آگاهانه کسانی را در لیست سیاه قرار داد که جدی‌ترین موانع من و تیم من، در مسیر نفوذ به ساختار موساد بودند. دو روز بعد از آخرین ارتباط رمزگذاری شده‌ام با رابط بین خودم و معاون ضدجاسوسی موساد، از طریق یک سری اقدامات فنی و اطلاعاتی و یکی از عوامل‌مان در موساد، فهمیدم که راهروهای موساد پر شده از بازجویی از افسران اطلاعاتی و برخی عناصری که حریف معاون موساد در ساختار خودشان محسوب می‌شدند. من باید، هم معاون ضدجاسوسی موساد را حفظ می‌کردم، هم رقبای او را حذف می‌کردم، هم اینکه از آنان بهره‌برداری کنم، هم راه نفوذ خودمان را هموارتر کنم. دو هفته از خروج‌مان از اسراییل گذشته بود که متوجه شدیم یوسی بن‌عاموس از طریق نتانیاهو به دنبال این است تا جای معاون ضدجاسوسی موساد را بگیرد و این، هم برای ما خطر بود، هم فرصت. پس از نماز صبح یکی از همان روزها در لبنان بود که داشتم در داخل اتاقم ورزش می‌کردم، یک پیام رمزی از طرف یکی از عواملان آمد که یوسی را از خانه‌اش با دستبند بردند. او یکی از کسانی بود که هفت سال رضوان را شکنجه کرد. حالا قرار بود او در سلولی بخوابد که رضوان می‌خوابید. موقع صبحانه خوردن بود، خبرش را به رضوان دادم، به زبان لبنانی گفت: «حاج عاکف، چقدر کار خدا درسته و داره انتقام می‌گیره...» یک قاشق از حلوای عربی که یکی از بچه‌های حزب‌الله در آن خانه امن درست کرده بود خوردم، گفتم: «انتقام شیرینه، ولی هدف ما بزرگتره رضوان. وقتی اونا مشغول پاکسازی خودشون هستن، ما تمام مسیرهای نفوذ رو باز می‌کنیم. حالا دیگه کسی نیست که به جابه‌جایی‌های ما شک کنه.» من به جای تخریب، به فکر بازیافت نیرو افتادم. در روان‌شناسی اطلاعاتی و عملیاتی، هیچ مهره‌ای خطرناک‌تر و در عین حال مفیدتر از یک افسر رانده شده برای سرویس حریف نیست؛ کسی که تمام عمرش را فدای سازمان کرده و حالا به اتهام واهی خیانت، همه‌چیزش را از دست داده است. آن افسر اطلاعاتی اخراجی، تشنه انتقام بود و من ساقی این جام زهرآگین بودم. در حالی که راهروهای موساد پر شده بود از بازجویی‌های بی‌پایان و سوءظن، لیست افسران اخراجی را پیش روی رضوان و عمار گذاشتم. به عمار و رضوان گفتم: «من خیلی بازی شوگی رو دوست دارم و همیشه به جای شطرنج ترجیح میدم شوگی بازی کنم... از حالا، ما به دنبال کسی هستیم که نه برای پول، بلکه برای عدالت شخصی بجنگه. کسی مثل آریل زئوی...» به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت شصت اما آریل زئوی، چه کسی بود؟ مسئول سابق میز عملیات ویژه موساد در حوزه شمال (لبنان) بود. آریل مردی ایدئولوژیک، باهوش و بسیار مغرور بود که در تصفیه‌های درون سازمانی موساد، با پرونده‌سازی معاون ضدجاسوسی که حالا زیر بلیت من در پوشش کمال الحارثی بود، به اتهام واهی اهمال اطلاعاتی و فروش اسناد، اخراج شده بود. روی مانیتوری که روبروی من در اتاق خانه امن بیروت قرار داشت، نام آریل زئوی در حومه تل‌آویو سبز شد. سیدعاصف پشت سرم ایستاده بود و با چشمانی نگران رد تبادل داده‌ها را می‌پایید. زمزمه کرد: «حاج عاکف، مطمئنی کشش نمیده سمت تله موساد؟ زئوی گرگ بارون‌دیده‌ست. هفت سال تو میز شمال بوده، بوی ما رو از صد فرسخی می‌شناسه.» بی‌آنکه نگاهم را از خطوط کد بردارم، گفتم: «گرگ وقتی زخمی و بی‌آبرو میشه عاصف جان. فقط دنبال دریدن کسی هست که خنجر از پشت بهش زده. اون الان کوره عاصف. نفرت کورترین قطب‌نمای دنیاست.» رابط ما در اروپا، با هویت پوششی یک شبکه حقوقی و افشاگر سوئیسی، بسته اول را روی سرور امن آریل بارگذاری کرده بود: گزارش‌های فوق‌محرمانه تصفیه‌های داخلی موساد و دست‌خط شخص یوسی بن‌عاموس، مدارکی را نشان می‌داد که پرونده خیانت آریل، یک پاپوش ساختگی از سوی رقبا برای تسویه حساب بوده است. دقیقاً همان‌طور که در طراحی سناریو پیش‌بینی کرده بودیم، آریل، پیام را فوری باز کرد. پیام رمزگذاری شده دوم را به سیستمش تزریق کردیم: «اگر می‌خواهی نامت در تاریخ به عنوان قربانی خیانت ثبت نشود، باید اسناد میز عملیات مشترک در پایگاه گلیلوت را بیرون بکشی. ما مدارک تسویه را علنی می‌کنیم، تو شبکه فاسد پشت پرده را بسوزان.» برای آریل، پایگاه گلیلوت یعنی خانه سابقش. او هنوز کدهای بایگانی بخش یونیت ۸۲۰۰ و کلیدهای دستی ورودی سرورهای طبقه‌بندی‌شده را در ذهن داشت. رمزهایی که تغییر نداده بودند چون تصور می‌کردند آریل پس از اخراج، کاملاً خنثی و ایزوله شده است. همان شب، ساعت دو بامداد به وقت تل‌آویو بود. آریل با مدارک جعلی یکی از ناظران فنی زیرساخت وارد ایستگاه فرعی تبادل داده شد. با هر کلیک او در قلب شبکه حریف، یک بسته اطلاعاتی سنگین از رله‌های سوئیس می‌گذشت و مستقیم روی میز ما در بیروت رمزگشایی می‌شد: مختصات شبکه‌های حسگر مرزی در جنوب لبنان لیست انبارهای لجستیکی رزرو در عمق حیفا و از همه حیاتی‌تر، کدهای فرکانسی ارتباطی سامانه‌های پدافندی که ماه‌ها دنبالش بودیم و نمی‌شد بیش از این به معاون وزیر جنگ برای آن فشار بیاوریم. رضوان کنار میز آمد. لیوان چای را روی میز گذاشت و به سرازیر شدن فایل‌ها روی مانیتور خیره شد. روی لبش لبخند عمیقی نشست: «داره خودش تمام درها رو از پشت باز می‌کنه...» تکیه‌ام را به صندلی دادم و چشم دوختم به نقشه دیجیتال پایگاه‌های تل‌آویو: «این فقط فاز اوله رضوان. وقتی اسناد بیرون بیاد، آریل فکر می‌کنه یک قهرمان رسواکننده‌ست؛ اما قبل از اینکه بفهمه چه نقشی توی این پازل داشته، سیستم خودش برای پوشاندن رسوایی، اون و زیر چرخ‌دنده‌هاش له می‌کنه و تل‌آویو می‌مونه با شبکه‌ای که از درون سوراخ سوراخ شده.» رضوان گفت: «آریل کم در شمال جنایت نکرده. باید اینارو جوری از درون به هم بریزیم که خودشون، هم دیگر و تیکه و پاره کنن.» به شرط حیات ادامه دارد
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت شصت و یکم هفت سال قبل از ربایش و اسارت رضوان، یک واحد عملیات ویژه موساد در حومه بیروت به خانه‌ای امن ضربه زد که منجر به شهادت دو برادر اطلاعاتی ایران (شهید حبیب و شهید سجاد) و یک رزمنده حزب‌الله (شهید هادی) و اسارت رضوان شد. رضوان آن روز ربایش و سپس با یک طراحی ویژه توسط موساد به داخل سرزمین منتقل شد. این عملیات ربایش، خیلی برای اتاق مشترک ما و حزب‌الله گران تمام شده بود و سیدحسن نصرالله بارها تأکید کرده بود که باید ضربه متقابل در سطح بالا به رژیم بزنیم. عاملان اصلی آن عملیات، تیمی سه نفره شامل (مایکل سارونی فرمانده میدانی آن عملیات)، (الون کاتس متخصص تله‌گذاری و پشتیبانی) و (یوسی بن‌عاموس از مدیران رده بالای موساد که مسئول بازجویی رضوان می‌شد) بودند. رضوان پوشه قدیمی با جلد قرمز را روی میزم گذاشت. عکس‌های سه شهید که در صفحه اول سنجاق شده بود. حبیب، سجاد و هادی. هفت سال بود که این داغ روی سینه من و رضوان و بچه‌هایم سنگینی می‌کرد. رضوان با بغض، به عربی گفت: «ما باید انتقام بچه‌ها رو زودتر بگیریم. این خواسته‌ی سید هست، و خواسته‌ی سید، خواسته‌ی سیدالقائد هست.» برخاستم، به سمت رضوان رفتم. دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و به نقشه گلیلوت که روی مانیتور چشمک می‌زد نگاه کردم، رضوان فارسی می‌فهمید، گفتم: «ما تو زمین رژیم، با قواعد رژیم بازی نمی‌کنیم رضوان. آریل داره بدون اینکه بدونه، طناب دار رفقا و همکاران قدیمیش رو می‌بافه. خون شهید رو با خشم هدر نمیدن، با مهندسی اطلاعاتی نقدش می‌کنن. قطعا، این، خواسته‌ی هر دو عزیز ما هست.» به سمت تخته وایت برد رفتم. ماژیک قرمز را برداشتم و دور اسم و تصویر یوسی بن‌عاموس خط کشیدم، برگشتم به عقب و رضوان را نگاه کردم، گفتم: «عاموس مدیر ارشده؛ دست زدن مستقیم بهش در تل‌آویو هزینه سیاسی داره برای موساد. ما فعلا نمی‌خوایم هزینه سیاسی رو برای موساد و نتانیاهو بالا ببریم. می‌خوایم خودشون، آرام آرام خودشون و بزنن و این موضوع پس از نجات تو از اون جهنم شروع شده و کم کم دارن خودشون هزینه‌ها رو برای خودشون بالا می‌برن. اگر معاون ضدجاسوسی احساس کنه عاموس داره به میزهای دیگه خط میده و پرونده گلیلوت به خاطر فساد اون لو رفته، خودش دست‌بند رو به دستش می‌زنه. وقتی پای منافع سیستم بیاد وسط، خود موساد عاموس رو در انفرادی خفه می‌کنه تا دهانش تا ابد بسته بمونه.» سپس انگشتم را روی عکس الون کاتس گذاشتم، به صحبت‌هایم ادامه دادم: «کاتس در اون عملیات متخصص تله بود، اما خبر نداره بزرگ‌ترین تله زندگیش داخل خونه خودشه. ورود به حریم کاتس مثل آب خوردنه؛ پرونده هفت‌ساله ما باید برای همیشه بسته بشه.» و در آخر نگاهم را به عمار و رضوان دوختم و چندبار با انگشتانم روی عکس مایکل سارونی کوبیدم، گفتم: «سارونی، در اون عملیات فرمانده میدانی بود. اون روز، هفت سال پیش دستور شلیک به حبیب و سجاد و هادی رو داد. سارونی باید بفهمه سرعت ماشینش در اتوبان ساحلی، نمی‌تونه جلوی تقاص خون بچه‌های ما رو بگیره. با یک خطای نرم‌افزاری در سیستم ترمز، به همون جهنمی می‌ره، که باید بره.» رضوان نفس عمیقی کشید؛ بغض هفت‌ساله‌اش با این نقشه، کمی آرام گرفت. باز هم قرار بود بدون آنکه گلوله‌ای از تفنگ ما و حزب‌الله شلیک شود، افسران دشمن با تبر خودشان، یک‌دیگر را قطع کنند. نگاهم روی تصویر یوسی بن‌عاموس، همچنان متوقف شده بود. مدیری جاه‌طلب، نخبه و بی‌رحم از اداره عملیات ویژه که هفت سال پیش بازجویی‌های بی‌رحمانه رضوان را مستقیماً هدایت می‌کرد. عاموس فقط یک مدیر امنیتی نبود؛ او سایه‌ای سنگین بر صندلی معاونت ضدجاسوسی موساد انداخته بود. در تمام بولتن‌های محرمانه‌ای که در آن روزها تخلیه کرده بودیم، یک واقعیت مثل روز روشن بود، آن هم اینکه رقابت زهرآگین میان عاموس و معاون ضدجاسوسی به شدت قوت گرفته بود؛ بخصوص پس از رهایی رضوان. عاموس در لابی‌های سیاسی کنست و محافل تصمیم‌گیر، خودش را جانشین قطعی و بلامنازع صندلی معاونت جا انداخته بود و معاون فعلی، شب‌ها با کابوس از دست دادن جایگاهش چشم بر هم می‌گذاشت. برای ایران و حزب‌الله هم حالا معاون موساد بهترین گزینه بود تا بقا داشته باشد؛ چون او عملا مهره ما بود. معاون موساد می‌دانست که اگر عاموس فقط یک دستاورد دیگر ثبت کند یا پرونده‌ای بزرگ را به رخ بکشد، کار او تمام است و باید میزش را خالی کند. این همان شکاف مرگباری بود که ما باید تیغه‌مان را درست وسط آن فرو می‌کردیم. حفظ صندلی معاون در ازای حذف عاموس. تا هم انتقام رضوان گرفته شود، هم اینکه معاون موساد همچنان مهره ما بماند و در آن جایگاه حفظ شود.
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت شصت و دوم به رضوان اشاره کردم. رضوان با همان دست‌هایی که هنوز رد شکنجه‌های هفت سال پیش را با خود داشت، فلش‌مموری حاوی اسناد تقطیع‌شده و مکمل را روی میز گذاشت. رو به بچه‌ها گفتم: «ما به دفتر عاموس حمله نمی‌کنیم. ما حتی یک مأمور به تل‌آویو نمی‌فرستیم. خود معاون ضدجاسوسی، بهترین، دقیق‌ترین و بی‌رحم‌ترین مأمور ما برای نابودی عاموس خواهد بود. معاون برای نجات صندلیش هم که شده، حاضر هست کل سیستم و به آتش بکشه، فقط کافیه حس کنه عاموس نه یک رقیب، بلکه یک خائن نفوذی هست که قصد کودتای اطلاعاتی داره.» مهندسی کار از طریق دسترسی‌های پنهان آریل زئوی کلید خورد. آریل هنوز کدهای خاکستری اطلاعات در شبکه داخلی موساد را مثل کف دستش می‌شناخت. ما یک پازل ساختگی اما از نظر فنی بی‌نقص سرهم کردیم. آن هم اینکه یک سری سرنخ‌های دیجیتال رمزنگاری‌شده، صورت‌جلسات محرمانه از درز اطلاعات عملیات‌های گذشته، و یک حساب واسط در قبرس که رد پای تراکنش‌های مبهم آن دقیقاً به IP اختصاصی لپ‌تاپ شخصی عاموس در دفتر کارش ختم می‌شد. از طرف دیگر، فایلی را که رضوان از جزئیات فنی بازجویی‌های سال‌های قبل تکمیل کرده بود، به‌گونه‌ای بازنویسی کردیم که نشان می‌داد عاموس بخشی از اطلاعات حیاتی پرونده مقاومت را سال‌ها پیش پنهان کرده تا در بزنگاه مناسب از آن برای باج‌گیری سازمانی و بالا رفتن از نردبان قدرت استفاده کند. این بسته اطلاعاتی مسموم، نه به صورت مستقیم، بلکه از طریق هشدار خودکار سیستم پایش نفوذ داخلی، روی مانیتور شخص معاون ضدجاسوسی موساد بالا آمد. می‌توانستم ثانیه به ثانیه آن لحظه را در مقر ضدجاسوسی تجسم کنم؛ لحظه‌ای که معاون روی صندلی چرمی‌اش می‌نشیند، فنجان قهوه‌اش روی میز می‌ماند و چشمانش روی سند خیانت رقیب مستقیمش قفل می‌شود. برای معاون، این یک سند امنیتی نبود؛ این یک هدیه آسمانی برای بقا و ذبح رقیبی بود که داشت جایگاهش را غصب می‌کرد. او نه تنها نمی‌خواست به اصالت کامل اسناد شک کند، بلکه تشنه باور کردنش بود. به شرط حیات ادامه دارد
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت شصت و سوم دو هفته بعد... ساعت سه و نیم بامداد، ساختمانی در حومه هرتزلیا؛ جایی که یوسی بن‌عاموس در آرامش توهم امنیتش خوابیده بود. طبق سناریویی که طراحی کرده بودیم، معاون شخصاً دستور عملیات ویژه ضدجاسوسی را صادر کرده بود. در سکوت کامل، بدون هماهنگی با رئیس کل و در پوشش اقدام اضطراری برای جلوگیری از فرار مهره نفوذی. چهار خودروی ون سیاه با شیشه‌های دودی و پلاک‌های دولتی، بدون آژیر وارد خیابان اختصاصی شدند. تیم عملیات واکنش سریع ضدجاسوسی موساد، مسلح به سلاح‌های بی‌صدا، چندمحافظ عاموس را دستگیر کردند، سپس قفل‌های الکترونیکی خانه را با کدهای اضطراری بای‌پس کردند. عاموس حتی فرصت نکرد دستش را به سمت کلت کمری زیر بالشش ببرد. درب اتاق خواب با لگد باز شد و نور خیره‌کننده لیزرهای قرمز روی سینه‌اش نشست. وقتی چشمانش را باز کرد، به جای تروریست‌های فرضی، چهره مأموران بخش حفاظت خود موساد را دید. عاموس با وحشت فریاد زد: «شما دیوونه شدید؟ من مدیر عملیات ویژه‌ام! به معاونتون بگید این کثافت‌کاری چیه؟!» اما سرتیم بازداشت با خونسردی سردی دست‌بندهای فولادی را بر مچ‌های او قفل کرد و برگه حکم امضاشده توسط معاون ضدجاسوسی را جلوی صورتش گرفت، خیلی آرام گفت: «یوسی بن‌عاموس؛ شما به اتهام اقدام علیه امنیت ملی، نگهداری غیرقانونی اسناد طبقه‌بندی‌شده و ارتباط با کانال‌های متخاصم بازداشت هستید.» عاموس در آن لحظه هنوز نمی‌فهمید چه اتفاقی افتاده است. او خیال می‌کرد این یک تسویه‌حساب سیاسی کثیف از طرف معاون است تا او را از کورس رقابت حذف کند؛ او فریاد می‌زد و تهدید می‌کرد، غافل از اینکه مدارکی که در سیستم ثبت شده بود، راه هرگونه بازگشتی را برایش مسدود می‌کرد. عمار به صفحه مانیتور که گزارش اولیه رسانه‌های غیررسمی تل‌آویو درباره «یک بازداشت امنیتی فوق محرمانه در سطح بالا» را نشان می‌داد نگاه کرد و با صدایی آرام گفت: «معاون موساد احساس امنیت می‌کنه؟» پاسخ دادم: «بیشتر از همیشه. معاون الان فکر می‌کنه با دستگیری عاموس، هم بزرگ‌ترین خطر بقای خودش روی صندلی قدرت رو خنثی کرده و هم یک امتیاز بزرگ سازمانی ثبت کرده. اما حقیقت اینه که اون دست‌های خودش رو به خونی آلوده کرده که ما مسیرش رو کشیدیم. عاموس دیگه از اون سلول انفرادی زنده بیرون نمیاد؛ چون معاون برای اینکه رازش فاش نشه و اعترافات عاموس پایه‌های صندلی خود معاون رو نلرزونه، پرونده رو در همون انفرادی که رضوان بوده، با یک ایست قلبی ناگهانی برای همیشه خواهد بست.» ماژیک قرمز را روی میز گذاشتم. چهره عاموس روی وایت‌برد ضربدر خورد. عاصف گفت: «یک رأس از مثلث هفت‌ساله سقوط کرد. بدون اینکه تیری از سمت ما شلیک بشه، خود گرگ‌ها افتادن به جون هم.» گفتم: «حالا نوبت کاتس و سارونی هست و پایه‌های ساختارشون زیر بار شک و وحشت داره خرد میشه.» یک هفته پس از زیر ضربه رفتن عاموس و از درون بلعیده شدن افسران و مقامات عالیرتبه موساد به دلیل اتهام کشته شدن رضوان، فضا در سرزمین اشغالی به شدت متشنج شده بود و رصد و پایش ما از درون کابینه نتانیاهو حکایت از یک خانه تکانی اساسی داشت. رییس وقت موساد به شدت نگران بود تا مبادا خودش قربانی بعدی باشد، غافل از اینکه زیر مجموعه‌اش قربانی‌های اولیه بودند و برای خودش برنامه‌ای جداگانه داشتیم. ساعت 4 صبح بود و مشغول خواندن نماز شب بودم. نماز شبم را به دلیل خستگی زیاد، خلاصه کردم. از طرفی از روز قبلش که صبحانه خورده بودم، دیگر چیزی نخورده بودم و رمقی برایم نمانده بود. پس از نماز شب، دیدم نیم ساعت تا نماز صبح به وقت بیروت باقی مانده و از جایی که گرسنه‌ام شده بود، رفتم به سمت میز کارم و با خستگی نشستم تا کمی خرما و گردو و حلو و نان میل کنم. به عمار گفتم: «چی دیدی توی مانیتور که یک ربع هست ایستادی جلوش و تکون نمی‌خوری؟» عمار جلوی مانیتورها خشکش زده بود. دستش روی سوئیچ قطع اضطراری شبکه ماند و با لحنی که اضطراب کنترل‌شده‌اش در آن موج می‌زد، گفت: «حاج عاکف... نود ارتباطی سوم در حومه خلده قطع شد. البته، نه از نوع خطای سرور.» نگران شدم، لقمه اول را نیمه کاره رها کردم و گذاشتم روی میز، بلند شدم و فوری به سمت مانیتور رفتم. گفتم: «توضیح بده دقیق ببینم چی شده؟» گفت: «الگوی بسته‌ها نشون میده که یک پکت آنالیز عمیق، دقیقاً روی کانال انتقال داده‌های عاموس سوار شده. به نظرم یه تمی امنیتی توی موساد داره مثلث‌بندی فرکانسی می‌زنه. حداقل دو پهپاد شناسایی پنهان‌کار بالای خط ساحلی ضاحیه، پترن چرخشی گرفتن.» گفتم: «برو به عقیل بگو فوری بیاد پیشم کارش دارم...»