eitaa logo
مرصاد
627 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
2.2هزار ویدیو
134 فایل
ای لشگر صاحب زمان آماده باش آماده باش به آمریکا بگویید از دست ملت ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر فرمانده کل قوا اعلام آتش به اختیار کردن جنگ جنگ تا رفع فتنه از جهان @aliakbar_ajorloo علی اکبر آجرلو
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
بسم الله و بالله و علی ملة رسول‌الله قسمت شصت و نهم ساعت سه و نیم بامداد بود. فرودگاه امام خمینی در سکوتی سنگین و وزش بادهای پاییزی فرو رفته بود. وقتی پرواز نشست، جک‌های هیدرولیکی باز شدند و هوای خشک، سرد و آشنای تهران به صورتم خورد، ریه‌هایم بعد از یک سال دوباره طعم خاک وطن را چشید. پایین پله‌ها، یک دستگاه پژو پارس سفید با شیشه‌های ۱۰۰ درصد دودی منتظر بود. دیدم یک نفر از خودرو پیاده شد، دقت کردم، فهمیدم حاج کاظم است و راننده‌اش. از پله‌ها پایین رفتم و آغوشش را باز کرد: «خسته نباشی پسرم. بفرمایید بالا...» در عقب را باز کردم و سوار شدم، حاج کاظم نشست کنارم. پرده بین صندلی عقب و جلو را کشید و در تاریکی مطلق فرو رفتیم. گفت: «اول یک ایستگاه فرعی داریم.» چیزی نگفتم. کیف فلزی حاوی اسناد و هارد رمزگذاری‌شده بیروت را محکم بین پاهایم فشردم. داخل ماشین بوی عطر گل محمدی و چرم خنک می‌داد. بویی که انگار از دنیایی دیگر آمده بود. ماشین از گیت‌های حفاظتی چندلایه عبور کرد. تهران را از پشت شیشه دودی، زیر نور زرد و کم‌رمق تیرهای برق اتوبان داشتم می‌دیدم و داشتم جان تازه‌ای می‌گرفتم. در منطق نبردهای اطلاعاتی و امنیتی، افسری که زنده از دل آتش بیرون می‌آید، تا زمانی که تمام خطوط پشت سرش پاک نشده باشد، یک شبح نامرئی است. برای سیستم اداری و برای مردم و خانواده‌ام، یک سال پیش در جاده فرودگاه بغداد، در اصابت ترکش‌های هدفمند آمریکایی به همراه حاج قاسم و ابومهدی به شهادت رسیده بودم؛ برایم سنگ قبری نمادین در یکی از قطعه‌های بهشت‌زهرا درست شده بود و مادرم در آن یک سال هر عصر پنجشنبه روی آن سنگ آب و گلاب می‌ریخت. ماشین به سمت منطقه‌ای حفاظت‌شده در شمال غرب تهران پیچید. ساختمانی آجری در میان کاج‌های بلند که هیچ پلاک و نشانه‌ای نداشت، خانه امن و قرنطینه من قرار بود بشود. وقتی وارد پارکینگ شدیم، به یکی از طبقات منفی رفتیم. راننده ماشین را خاموش کرد و پیاده شد. آنقدر فضا تاریک بود که صورت حاج کاظم را که در کنارم نشسته بود، نمی‌دیدم. حاجی گفت:  «پروتکل سطح یک اجرا شده عاکف. هیچ تلفن همراهی در شعاع پانصد متری روشن نیست. دوربین‌های شهری مسیر انتقال مادر با لوپ آفلاین جایگزین شدن. مادر فکر می‌کنه برای تحویل گرفتن برخی وسایل تفحص‌شده بغداد به دفتر ایثارگران داره میاد اول صبح. وقتی اومد، بیست دقیقه وقت دارید. نباید از خط زمان، مأموریت و وضعیت پرونده کلمه‌ای رد و بدل بشه. بعد از اون، مستقیم به اتاق قرنطینه ستاد منتقل می‌شی.» سرم را تکان دادم. قلبم که در بدترین کمین‌های بیروت با ضربان پنجاه در دقیقه می‌زد، حالا به دیواره سینه‌ام می‌کوبید. مادرم، همه زندگی‌ام را قرار بود ببینم. پایم را روی سنگ‌فرش خنک طبقه منفی گذاشتم. به سمت آسانسور حرکت کردیم با حاج کاظم. حاجی دکمه آسانسور را برای رفتن به طبقه پنجم فشرد. وقتی رسیدیم، در باز شد. وارد واحد شدیم. به اتاق رفتم و نشستم روی صندلی. دقایقی گذشت و به سرویس بهداشتی رفتم... مقابل آیینه ایستادم. چقدر عوض شده بودم. محاسنم بلند شده بود و چهره‌ام تغییر کرده بود. دست و صورتم را شستم. آمدم بیرون و روی مبل نشستم. ساعت ۷ و نیم صبح صدای زنگ واحد به صدا آمد. در باز شد، به سمت چپم نگاه کردم، مادرم را دیدم... مادرم یک لحظه مرا دید، اما نشناخت، سرش را پایین انداخت و از کنار در اتاق عبور کرد... بغضم شکست. اما فوری خودم را جمع کردم. صدا زدم، «حاج خانم، سلام. نرو وایسا ...» از اتاق زدم بیرون، مادرم ایستاده بود، حاج کاظم هم نزدیکش. مادرم برگشت نگاهم کرد. چادر مشکی‌اش را زیر چانه محکم گره زده بود، با دستانی استخوانی و لرزان که دانه‌های تسبیح شاه‌مقصود را یکی‌یکی رد می‌کرد، بدون توجه به من چیزی به حاج کاظم گفت و حاجی هم در پاسخش گفت: بفرمایید بنشینید روی صندلی. وقتی نشست، رفتم روبرویش ایستادم. دیدم بهت زده دارد نگاهم می‌کند.
هدایت شده از خیمه گاه ولایت
قسمت هفتاد نزدیکش، یکی از برادران حفاظت با احترام و فاصله‌ای استاندارد ایستاده بود تا سکوت و امنیت محیط حفظ شود. گرد پیری، چین‌های عمیقی بر صورتش نشانده بود؛ چین‌هایی که هر کدام سهم یک شب گریستن برای پسری بود که پیکرش در ظاهر برگشته بود، اما... ایستادم. زبانم قفل شده بود. تمام آموزش‌های بازجویی، فن بیان، حفظ خونسردی و کنترل زبان بدن، جلوی آن قامت خمیده مادرم فرو ریخت. حاج کاظم به آن برادر امنیتی‌مان اشاره زد بیرون برود. وقتی رفت، آهسته و به طوری که انگار می‌ترسیدم این تصویر شیشه‌ای با یک صدا بشکند، زمزمه کردم: «مادر... من و نشناختی؟ محسن هستم...» تسبیح از میان انگشتانش افتاد. سرش را آرام بالا آورد. چشم‌های کم‌سویش روی تاریکی چهره‌ام افتاد. چند ثانیه سکوت محض بود؛ سکوتی کشنده‌تر از صدای انفجار در اتاق‌های امنیتی. گفت: «صدات صدای محسن هست، اما چرا چهره‌ات انقدر تغییر کرده؟ تو واقعا محسن منی؟» حاج کاظم سری به نشانه تایید تکان داد... مادرم با ناتوانی از جا کنده شد. دست‌های لرزانش را جلو آورد و صورتم را بین دستانش گرفت. دستانش را بوییدم و بوسیدم. چشمانش هنوز در ناباوری میان خواب و بیداری می‌سوخت. زانو زدم. درست روبروی پاهایش، روی زمین نشستم. دست‌های چروکیده‌اش را روی شقیقه‌ها و صورتم کشید و تمام خون در رگ‌هایم را به جریان انداخت... صدایش مثل ناله‌ای که یکسال سال در گلو خفه شده بود، شکست:  «محسن...؟ واقعا تویی مادر...؟ یا دارم توی خواب می‌بینمت؟... گفتن شهید شدی... گفتن تکه‌ای از لباست هم نمونده... یه کفن بهم دادن و گفتن تویی...» به حاج کاظم نگاه کرد گفت: «پس اون قبر...؟» بغض سنگینی راه گلویم را بست. طبق پروتکل نباید می‌گفتم کجا بودم، نباید می‌گفتم این یکسال و اندی در کدام دخمه‌ها و زیرزمین‌ها برای بستن پرونده داشتم می‌جنگیدم، نباید می‌گفتم که هویت من حتی اکنون هم برای حفظ جان او باید مخفی بماند. دست‌های سرد و استخوانی‌اش را گرفتم و روی چشمانم گذاشتم. عطر چادرش مستم کرد. گفتم: «منم مادر... محسن هستم... زنده‌ام. حلالم کن که هر پنجشنبه با سنگ سرد حرف زدی... حلالم کن که پیرت کردم. حلالم کن که زندگیت و خراب کردم...» مادر سرم را در آغوش کشید. چادرش مثل سایه‌بانی امن روی سرم افتاد. اشک‌های داغش روی گردنم می‌چکید؛ گریه‌ای نه از جنس سوگ، بلکه از جنس حیاتی دوباره. شانه‌های نحیفش می‌لرزید اما دستش را پشت سرم محکم گرفته بود، انگار می‌ترسید اگر دست بردارد، دوباره ناپدید شوم. گریه می‌کرد و می‌گفت: «فدای غربتت بشم... فدای اون چشمات... می‌دونستم... قلب مادر دروغ نمیگه... هر وقت سر مزارت می‌نشستم، دلم گواهی می‌داد تنت زیر خاک نیست... چرا چشمات تغییر کرده؟ چرا گونه و بینی و صورتت انقدر تغییر کرده...» حاج کاظم که چشمانش خیس شده بود، نگاهی کوتاه به ساعتش انداخت و آرام سر تکان داد: «پنج دقیقه تا پایان پنجره زمانی. حاج خانم، باید زودتر تمومش کنید. محسن باید بره قرنطینه.» به چشم‌های خیس و خسته مادرم نگاه کردم. دست‌هایش را بوسیدم. گفتم: «مادر... الهی دور سرت بگردم، من باید برم. هنوز کارم تموم نشده. هیچ‌کس نباید بدونه، میترا و حسنا و صائب و از طرف من ببوس... هیچ کسی نباید بفهمه من زنده‌ام. نه خاله، نه همسایه‌ها، نه فامیل. اگر بفهمن، کار خراب می‌شه. تا روزی که بهت بگم، من همون شهیدی هستم که ازم پیکری نموند... تو فقط برام دعا کن مادر. دعای تو همیشه من و نجات داده. برام نماز بخون. برام استغفار کن. من دیوونه‌ی تو هستم. قول می‌دم به زودی هم و بازم ببینیم. فقط کسی نفهمه.» مادر با چشمانی پر از اشک، اما این بار با همان صلابت مادرانه زن‌های باحیا و عفیف و غیور ایران، گوشه چادرش را روی صورتش کشید. اشک‌هایش را پاک کرد و با صدایی که استوار شده بود، گفت:  «برو مادر... برو به امان خدا و صاحب‌الزمان. دست مهدی فاطمه روی سرت. پسری که وقف این راه شده، مال مادرش نیست... مال این کشوره. فقط بدون، دیگه سر خاکت گریه نمی‌کنم؛ از امشب هر بار دلم تنگ شد، رو به قبله می‌شینم و برات آیةالکرسی می‌خونم تا از تو تاریکی‌ها سالم برگردی.» ایستادم. دوباره کلاه کاپشنم را روی سرم کشیدم و ماسکم را کشیدم روی صورتم. مادرم را با احترام بدرقه کردند. در بسته شد. دقایقی بعد، به پارکینک برگشتیم. کیف فلزی اسناد را برداشتم و سوار ماشین شدم. راننده دنده را جا زد، بدون هیچ حرفی گاز داد و خودرو به سمت طبقه چهارم خیابان پاستور شتاب گرفت. حالا نوبت تحویل بزرگ‌ترین محموله اطلاعاتی به قلب نظام بود. پایان یا حیدر مدد اللهم عجل لولیک الفرج
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
را فرزندان ایران تجسم بخشیدند؛ در پروژه‌هایی مثل تونل مرگ یا نوسود، در عمق ۱۰۰۰ متری زمین. وقتی غربی‌ها تحریم را ابزار اعمال فشار کردند، غیرت ایرانی به جوش آمد، شگفتانه تولید شد و غیرممکن را ممکن کرد. همیشه، موانع، باعث رشد نوآوری و خلاقیت می‌شوند؛ پس می‌توان جور دیگری به تحریم و محاصره نگاه کرد.
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آخه احمق جان ، رای جلیلی حدود 15 میلیون نفر بود و رای شما و پزشک تسلیم طلبتان 16 میلون نفر ولی عجیبه شما به 16 میلیون رای میگی 95 درصد جامعه ولی به 15 میلیون رای میگین 5 درصد ، چقدر حساب دقیقی ... این آثار لقمه های حرامی هست که حتی محاسبه کلاس سوم دبستان را هم از یاد کسی که مدعی داشتن مدرک دکترا می باشد برده است ... راستی تکلیف اون چند میلیاردی که از مردم بابت کمک به زلزله زده ها گرفته بودید چه شد ؟
هدایت شده از مرصاد
✨ ﴾﷽﴿✨ 🌿السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتي حَلَّتْ بِفِنائِكَ عَلَيْكَ مِنّي سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِيَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّي لِزِيارَتِكُمْ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْن🌿 @mersad598