مِشکالیس
-
کتاب پنج دالان به دنیای صورتی رو تموم کردم و به عنوان یک کتاب ساده و پرمفهوم دوستش دارم. شاید بهترین بخش خوندنش اینه که میدونم نویسندش یک دختر نوجوونه و داستانی که نوشته توی مسابقهی مدرسه برنده شده و منتشر شده. یه حسِ خوب، امیدواری برای اینکه همه میتونن به رویاهاشون برسن. کتاب از پنج بخش تشکیل شده که پنج داستان مختلف رو با یک شخصیت تجربه میکنیم. بنظرم یک نقص بزرگش توی فضاسازیه؛ هیچ تصوری نداشتم که شخصیت اریکا اصلا کجا زندگی میکنه، جاهایی که سفر میکنه چه شکلین و منطقی پشت اتفاقاتی که براش میافتاد نبود. یک غلط خیلی بزرگ و رو اعصاب دیگه، غلطهای املاییِ واضح و نداشتن هیچ ویراستاری بود. یعنی چند بار از هکسره استفاده شده بود داخل داستان، یا طرز املای غلط کلمات... البته میتونه به این دلیل باشه که ناشر خواسته اون قلم نوجوانانه رو حفظ کنه و تغییری داخلش نده. قلم نویسنده خامه و خب خیلی طبیعیه، چون اولین کتاب نویسندست و از صمیم قلب امیدوارم توی کتابهای بعد پیشرفت داشته باشه. نقطه قوت کلِ این پنج داستان، مفاهیمش بود. نویسنده خیلی زیبا و دلنشین دغدغههای یک انسان پاک رو داخل داستان آورده بود. بین مفهوم پنچ داستان، از مسئلهی کمبود آب، داستان حشرات و حس خوشبختی بیشتر خوشم اومد. تقریبا داستانها جورین که هر آدمی بتونه باهاشون همذاتپنداری کنه. یکی دیگه از نکات جالبش برای من این بود که بنظرم تجربیات داخل کتاب، از زندگیِ واقعیِ نویسنده بود... یه همچین حسی دارم چون نویسنده داخل مقدمه گفت که اریکا از روی شخصیت خودشه. بنظرم نویسنده یکم پراکندهگویی داشت و میتونست دیالوگها رو بهتر بنویسه. از شخصیت اون دخترِ کوچولو که گم شده بود بیشتر از همه خوشم اومد. و خب در نهایت، بنظرم به عنوان یک کتاب متوسط با نقاط مثبت و منفی زیبا و دلنشین بود و دوستش دارم.
#ادمینمآلیس - #نظرات
مِشکالیس
-
کتاب فهرست مهمانان رو تموم کردم و بعد از پایانش واقعا نمیدونم باید چطوری نظرمو دربارش بنویسم. بهش چی باید بگم؟ یک جناییِ خستهکننده؟ یا کتابی که تو بیست صفحهی آخر واقعا پیشرفت کرد؟ خب، بذارین اول از نکات منفی شروع کنم. بزرگترین ایرادش اینه که داستان هیچ هیجانی نداره؛ روی کلمهی هیچ تاکید میکنم چون اصلا باعث نمیشه خواننده بخواد صفحات رو ورق بزنه و ادامه بده. بنظر من، کلِ داستان توی نهایتا دویست صفحه تموم میشد. دومین ایرادش شاید تفاوتش با بقیهی کتابهای جنایی باشه؛ شما فقط دارین پیش میرین و هیچ قتلی اتفاق نیفتاده که بخواین حدس بزنین قاتل کیه یا انگیزش چیه. صرفا توی یه جزیرهی عجیبغریب و متروکه با یه سری شخصیت رومخ حبس شدین، و باید حدس بزنین که چه رازهایی توی دل شخصیتها هست و این حجم از کینه و خشم، کِی قراره فوران کنه. سومین ایراد، شخصیتهای فوقالعاده رو اعصاب و دیوونست که غیرقابل تحملن. شاید توی این یکی، یکم طبق سلیقم نظر میدم، اما جز شخصیتهای اولیویا، هانا و کمی هم ایفا، هیچکس رو نمیشه تحمل کرد. چهارمین ایراد که خیلی رومخِ منه، استفادهی زیاد از نوشیدنیهای الک*لیه. تو هر فصل، خیلی بیدلیل هزار نوع ازشون استفاده میشه و نود درصد داستان شخصیتها مستن و پِی خوشگذرونی. البته که قطعا لا*س زدن و خیانت کردن توی روز روشن رومخِ من بود. بنظرم نقطهضعفهای دیگهای هم وجود داره؛ مثل روند خیلی کند و چیزهای دیگه که باعث شدن بدون اشتیاق کتاب رو بخونم. حالا وقتشه بریم سراغ نقطهقوتهایی که باعث میشه سه ستاره رو بهش بدم. اول از همه، شیفتهی فضاسازیِ فوقالعادشم. نویسنده با توصیف عالی تونسته بود اون حسوحال توفانی و مرموز جزیره رو بهم منتقل کنه. با هر بادِ توی جزیره، حس میکردم سردم شده یا لرز گرفتم. دومین نقطه قوت، توصیف خوبِ شخصیتهاست. با اینکه از بیخ رومخن، ولی تصور کاملی از ظاهر و خصوصیات اخلاقیشون داشتم. شاید داستان کشش نداشته باشه یا کسلکننده باشه، اما نویسنده خوب تونسته گذشتهای بسازه که با پرده برداشتن ازش، غافلگیریهایی رو کشف کنیم که باعث شوکه شدن میشن. تلفیق گذشته با حال رو تحسین میکنم و نویسنده تونسته بود هوشمندانه انجامش بده. بنظرم پایانبندیِ فصلها و جملات شخصیتها خوب نوشته شده بود و باعث میشد به همشون شک کنم. میرسیم به بخش غافلگیریها؛ من یکیشون رو حدس زده بودم ولی درکل هر چهار، پنج تا غافلگیریها غافلگیرم کردن. بخش مفاهیم داستان رو هم تحسین میکنم؛ نویسنده نقدی به رابطههای مجازی و گول زدن افرادی که با سادگی خودشون رو در اختیار طرف مقابل میذارن کرده بود. و قطعا مهمترین پیام اخلاقیش این بود: به ظاهر جذاب آدمها اعتماد نکن! با خوندن این کتاب باز هم به این قضیهی دردناک پی بردم که چقدر دنیا بیعدالته. ممکنه از یک دوستی ساده بازی بخورید و فقط به عنوان یک وسیله استفاده بشید. نویسنده خوب تونسته بود این پیامها رو داخل کتاب بگنجونه و تحسینش میکنم. قطعا از شخصیتِ ویل متنفرم و امیدوار بودم تیکه تیکه شه. در نهایت، فهرست مهمانان یکی از جناییهای متوسط و معمولیه و امتحان کردن و خوندنش ضرری نداره.
#ادمینمآلیس - #نظرات
مِشکالیس
-
کتاب بادیگارد رو تموم کردم و برای من، مطالعهش واقعا حس خوبی داشت. میتونم این حس رو به خوردن یه نوشیدنیِ لذتبخش توی پاییز، یا فکر کردن به فانتزیهای نوجوانانه با بازیگر موردعلاقه تشبیه کنم. ما اینجا با یک کلیشهی قدیمی روبهرو هستیم: عشق بین یک بازیگر و بادیگاردش؛ اما این بار از نوعی متفاوت. همیشه توی این مدل از داستانها با یک مردِ هیکلیِ جذاب روبهرو بودیم که به عنوان بادیگارد، از عشقش که از قضا همون بازیگر باشه مراقبت و محافظت میکرد. اما این بار کلیشهها تغییر داده شدن و بادیگاردِ داستان، یک زنِ ریز جثهی معمولیه که از قضا یک احساساتی هم به مشتریش داره. مثل همیشه از کلیشهای نبودن کتابها استقبال میکنم و این برام یک نقطهی قوت محسوب میشه. بنظرم قلم نویسنده خیلی دلنشین و دوستداشتنی بود؛ اصلا سنگین نبود و تقریبا هر خوانندهای میتونه باهاش ارتباط بگیره. شخصیتپردازی کتاب رو دوست داشتم و شخصیتها برای من قابل لمس و قابل درک بودن. شوخطبعی نویسنده خیلی ستودنی بود خیلی بخشها از کتاب باعث خندیدن من شد. مفاهیم داخل کتاب واقعا عالی بودن؛ از جمله عشق، سواستفاده کردن و مقابله باهاش، احساسات، خود دوستی و زندگی کردن. بنظرم درک کردن مفاهیم داخل کتاب برای هر انسانی نیازه و خوبه که بفهمیم هر آدمی ارزشمنده و عشق رو نمیشه با علاقهمند شدن به قیافهی یک نفر اشتباه گرفت. خیلی خوب به این که توی بعضی روابط شخص متقابل ازمون سواستفاده میکنه و حس ناکافی بودن بهمون میده پرداخته شده بود. نقد نویسنده به علایقِ افراطی طرفداران به بازیگرها رو دوست داشتم و اینکه داخل کتاب به این اشاره شده بود که بازیگرها و مشاهیر، مثل افراد عادی زندگی خودشون رو دارن و اکثر مواقع هیچچیز اونطور که بهنظر میرسه نیست. همینطور اشاره به اینکه یک خانواده افرادین که هر موضوعی پیش بیاد باز هم هم رو دوست دارن، برام زیبا بود. فضاسازی کتاب واقعا برام دلچسب بود؛ مخصوصا اینکه لوکیشن کتاب، اون مزرعهی خانوادگی توی واقعیت وجود داره و برای مادربزرگ و پدربزرگ خود نویسندست. اینکه نویسنده این کتاب رو توی دورهی کرونا نوشته (طبق برداشت من از یادداشت نویسنده) خیلی برام جالب بود. بنظرم هر جمله از این کتاب، حس امیدی رو ساطع میکنه که بهش نیاز داریم. اگر بخوام به نقاط منفی هم اشاره کنم، باید بگم که بنظرم کتاب زودتر میتونست تموم بشه و نویسنده زیادی کشش داده بود. یا اینکه میشد هیجان خیلی بیشتری به کتاب تزریق کرد. در مورد پایانبندی باید بگم که خیلی دلنشین و دوستداشتنی بود و حالم رو خوب کرد. از نویسنده بابت لبخندهایی که با این کتاب بهم هدیه داد ممنونم. خیلی دوست دارم نسخهی فیزیکیش رو داشته باشم اما نسخهی صوتی کتاب که توی اپلیکیشن کتابراه هست خیلی خوب بود و از صدای گوینده لذت بردم. در نهایت، این کتاب رو بیشتر به افرادی پیشنهاد میکنم که دنبال یک حال خوبن و میخوان از افسردگیِ یک قضیهی خاص رها بشن. در کل برای من دوستداشتنی و زیبا بود.
#ادمینمآلیس - #نظرات