ماٰدرمن مؤمن نشدم،
ولي هرشب
سجادهای که برایم فرستادی را باز
میکنم و یادت را تا میکنم.
ماٰدر تو دلت ميخواست
من طلبهی حاج سیدعلیاَصغر شوم
ولي حالا من
تنھا
غمگین
شدم.
اسکاٰرلٺدههیشصت.
سجاد ِافشاریان ..
_ازتومیخوامکهمنوحرمبیاری🥲 .
بي جار و شیتیل
صبحها پی ِ مکتب و دانشگاه و الباقی
را پی ِ آوینی و مرتضاٰ مطهری
دویدیم ..
و َ
در اِزای همهٔی لکه غمها،
گِرهها و خَلاها و
بمبارانهای مجازي ،
نسترن و داوودی .. کاشتیم
تا مبادا استخوانِـمان
تیره شود به
روزگار ِ آزگار..
و تنها همین :) .
نیازبهمشهددارمواسهبرگشتنبهحالتکارخونه.
غمیدارمزدلتنگیکهدرعالمنمیگنجد ...