eitaa logo
طنز و خاطرات جبهه
728 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
1هزار ویدیو
7 فایل
تنها ره سعادت ایمان ،جهاد ،شهادت مهدی فاتحی @FDocohe
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸امام و آزادگان یکی از روزهای ماه رمضان بود. همه روزه بودیم و با اذان مغرب که از بلندگوهای نصب شده در اردوگاه به گوش رسید، همگی آماده شدیم که افطار کنیم. این اذان از رادیویی که خود عراقی‌ها کنترل می‌کردند، پخش می‌شد، اما برایمان خیلی آشنا بود. صدای مؤذن با حنجره ایرانی‌های متدین بیشتر جور می‌آمد تا یک عراقی. وقتی بلافاصله پس از تمام شدن اذان، صدای حضرت امام در اردوگاه طنین انداخت، تمام ذوق‌ها در لبخند‌های ناگهانی شکفت و اشک‌های شوق، گونه‌ها را در هم رساند. سربازان عراقی که تازه متوجه شده بودند موج رادیو را اشتباه گرفته‌اند، خیلی سریع رادیو را خاموش کردند. @mfdocohe🌸
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خاطره ای طنز از واحد تخریب در زمان دفاع مقدس @mfdocohe🌸
🌹؛🌴🌹 🌴؛🌹 🌹 جنایت در خرمشهر / ۶۸ از زبان افسران حاضر در خرمشهر ‌‌‍‌‌‌┄═❁๑❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ 🔸 سرقت خودروها از خرمشهر سرهنگ دوم منیر مروان العبیدی سرهنگ عمر در مورد ملاقات اخیَرشان با عدی، گفتند که ایشان گفته‌اند به منطقه بروید و با فرماندهان دلایل کاهش ارسال کالاها را بررسی کنید. ایشان خواستار خودروها و طلای بیشتری هستند. سرهنگ سامر برخاست و گفت جناب سرهنگ جمع آوری غنائم کاهش نیافته است. اما افراد رذلی پیدا می‌شوند که برای ما مزاحمت ایجاد می‌کنند. ما نامه های رسمی و محرمانه ای در این باره صادر کرده ایم. اما برخی فقط زبان اعدام را می فهمند. سرهنگ عمر گفت بسیار خوب اعدام کنید. حداقل سه نفر را اعدام کنید تا درس عبرتی برای کسانی باشد که غنایم آنها را وسوسه می کند. جناب عدی از اینکه ملاحظه می‌کنند روزانه تنها ۲۰ دستگاه خودرو وارد بغداد می شود ناراحت هستند. نظر ایشان حدود ۱۰۰ دستگاه در روز است. سرهنگ سامر گفت: جناب سرهنگ چرا برای مجازات سرهنگ رمزی اقدامی نمی شود. به ویژه که ایشان به سمبل عزت و شرف عراق جناب عدی تعدی کرده‌اند. او به سربازان میگوید ایشان خودروها و تجهیزات و دستگاه ها را سرقت کرده است. بعد از لحظه ای سکوت، سرهنگ عمر گفت: والله بد فکری نیست. با جناب عدی صدام حسین تماس خواهم گرفت و او را در جریان امر خواهم گذاشت. سرهنگ عمر بعد از یک مکالمه تلفنی لبخندی زد و گفت: جناب سرهنگ سامر جناب عدی در جریان امر قرار گرفتند و در این باره دستورات لازم را صادر خواهند کرد. بعد از دو روز بحث و مناقشه میان فرماندهان بر سر موضوع برخورد با سرهنگ رمزی، جریان امر به وزارت دفاع کشیده شد و سرانجام فرمانده تیپ یکم تکاور بدون محاکمه نظامی محکوم به اعدام شد. یکی از افراد در حضور جمعیتی که برای مشاهده مراسم اعدام گرد آمده بودند حاضر شد و گفت: ای سربازان غیرتمند و ای افسران شجاع، شخص خائنی که در مقابل شماست، مرتکب چندین جنایت شده است که عبارت اند از: ۱- اهانت به شخصیت جناب وزیر دفاع و متهم کردن ایشان به سرقت. ۲- تعرض به شخصیت جناب عدی فرزند حضرت رئیس جمهور محبوب، بنیانگذار عراق و حامی عزت و شرف کشور و فرمانده کل، صدام حسين. - توهین به فرماندهان عراق و متهم کردن آنها به دزدی. ۴- سرقت بیش از ۵۰ دستگاه کولر. با توجه به این مسائل دادگاه نظامی در جلسه ۴/۵/۱۹۸۱ خود حکم اعدام این افسر را همراه با تنزیل درجه او به ستوانی و قطع کلیه حقوق اداری وی و ثبت نام او در فهرست خائنان عراق صادر کرد. ‌‌‍‌‌‌┄═❁๑🍃๑🌺๑🍃๑❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ پایان لا حول و لا قوه الا بالله
سلام طاعات و عبادات دوستان قبول پروردگار از فردا شب داستان زندگی آزاده عزیز، مهدی لندرودی را در کانال طنز و خاطرات جبهه تقدیم دوستان می کنیم این خاطرات زیبا و خواندنی از کتاب باغ ملکوت انتخاب شد و در ادامه به بخش های عملیاتی و اسارت و جریان های متفاوت در عراق خواهیم رسید @mfdocohe🌸
تو جبهه ماه رمضون یه حال‌وهوای خاص خودش رو داشت، ولی نه از اون جنس که آدم فکر کنه همه روزه بودن و سفره‌های افطار مفصل پهن بوده. نه، خیلی وقت‌ها به‌خاطر مسافر بودن، روزه‌داری پررنگ نبود… اما یه چیز خیلی زنده بود اونم قرآن‌خوانی و دعا و ذکر و نماز.
اردوگاه کارون، 9 اسفند 1365 (قبل از عملیات تکمیلی کربلای 5)، دسته کربلا؛ شهید محمدرضا سعیدی
(بخش نوزدهم) 12 اسفند ۱۳۶۵ ـ شلمچه آخرین وداع هم‌زمان با ما، قرار بود «خاک‌ریز ۱۰۰۰» هم که سمت چپ ما بود، تصرف شود. فهمیدم چرا آن‌قدر تأکید می‌کردند ما سمت چپ نرویم؛ چون ممکن بود با نیروهای خودی درگیر شویم. یاد دیشب افتادم که دو نفر از نیروهای گردان مقداد، اشتباهی سر از خاک‌ریز ما درآورده و اگر لطف خدا نبود، به دست من نفله می‌شدند. بچه‌ها توانسته بودند، نزدیک صبح به خاک‌ریز ۱۰۰۰ برسند؛ اما نتوانسته بودند آن را حفظ کنند. بعدازظهر تعدادی نیرو از گردان علی‌اصغر لشکر سیدالشهدا آمدند. قرار است زرهی لشکر۴۱ ثارالله (ع) در کنار کانال پرورش ماهی پیشروی کند. با آمدن سه تانک، حمله شروع شد. دو تانک، جلو و یک تانک هم عقب ایستاده و آن‌ها را حمایت می‌کرد. عراقی‌ها از دیدن تانک‌های ایرانی، غافل‌گیر شدند. آن‌چنان ترسیده‌اند که ما رفته‌ایم روی خاک‌ریز و با پیشروی تانک‌ها تکبیر می‌گوییم و عراقی‌ها قایم شده و جرئت ندارند به سمت ما شلیک کنند. آرپی‌جی‌زن عراقی پرید این‌طرف خاک‌ریز، و دستپاچه یک موشک طرف تانک شلیک کرد که به خطا رفت. نیروهای گردان علی‌اصغر، همراه تعدادی از بچه‌های گردان ما، پشت تانک‌ها حرکت کردند و خود را به خاک‌ریز نونی سوم رساندند و مواضع عراقی‌ها را گرفتند. با خودم گفتم: خاک‌ریز را توی روز روشن با سه تا تانک چقدر راحت و با کمترین تلفات گرفتند؛ درحالی‌که ما برای گرفتن هر خاک‌ریز، تعداد زیادی نیروی پیاده را فدا می‌کنیم! عصر که شد، دستور تعویض نیرو دادند. باید برگردیم. برای اینکه دست‌خالی نباشم، یک قبضه آرپی‌جی و یک کلاش اضافی هم برداشته‌ام. برادر تاج‌بخش که از بچه‌های پایگاه شهید بهشتی است، مضطرب بین سنگرها را وارسی می‌کند. مرتب اسم رفیقش امیر رفیعی را می‌برد و می‌گوید: «بچه‌ها! تو را به خدا جنازه‌اش را پیدا کنید. تازه عروسی کرده؛ زنش حامله است. جنازه‌اش جا نَمونه.» امیدوارم که محمدرضا را برده باشند. وقتی به خاک‌ریز قبلی رسیدیم، دیدیم هنوز شهدا را عقب نبرده‌اند. به او که رسیدم، نتوانستم از کنارش بگذرم. سلاح‌های اضافی را انداختم و به کمک بچه‌ها برانکارد محمدرضا را برداشتیم تا بیاوریم عقب. به انتهای خاک‌ریز رسیدیم؛ سر همان کانالی که دیشب از آنجا وارد خاک‌ریز شدیم. نمی‌دانستیم دیده‌بان عراقی روی اینجا دید دارد. تا بچه‌ها را دید، شروع کرد به زدن خمپاره. فضای باز است و جان‌پناهی نیست. ناگهان، یک خمپاره 120 جلوی‌مان خورد. ترکش‌ها وزوزکنان از کنارمان رد شد. چند نفر مثل برگ خزان روی زمین ریختند. سرعت گرفتیم. با برانکارد شروع به دویدن کردیم، تا از آن نقطه زودتر عبور کنیم. به کانال که رسیدیم، دو نفری که سمت چپ برانکارد را گرفته بودند، پریدند داخل کانال. تعادل برانکارد به هم خورد و چپه شد و پیکر محمدرضا افتاد داخل کانال. خمپاره، پشت سر هم می‌آید. برانکارد را لب کانال گذاشتیم، تا پیکر محمدرضا را برداریم و بگذاریم داخلش که برادر نبی‌لو سررسید. = دارید چی کار می‌کنید؟ ـ جنازه را برمی‌داریم. به پشت سرمان اشاره می‌کند و باناراحتی می‌گوید: «اینجا مجروح افتاده؛ اون وقت شما شهید می‌برید عقب؟» به پشت سرم نگاه می‌کنم. چند تا از بچه‌ها افتاده‌اند. معاون فرمانده گروهان برادر ابوالفضل پناه، به کانال تکیه داده و مظلومانه نگاهمان می‌کند. بعداً فهمیدم همان‌جا قطع نخاع شده و نمی‌توانسته حرکت کند. برانکارد را می‌گیرند تا مجروحان را ببرند. می‌خواهیم جنازه را با دست برداریم و ببریم که بافریاد می‌گوید: «اینجا معطل نکنید! زیر آتیش خمپاره است.» نگذاشت جنازه را برداریم. مجبور می‌شویم راه بیفتیم. با نگاهی به محمدرضا که مظلومانه در کانال آرمیده، آخرین وداع را با او می‌کنم. گفتم: «رسمش نیست رفیق! اگر دست ما را نمی‌گیری با خودت ببری، چرا لایق نمی‌دانی تو را با خودمان ببریم؟» من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او/گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون/پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود کتاب «تا آسمان راهی نبود»، جلد 3 ، ص 78 (خاطرات مربوط به عملیات تکمیلی کربلای 5) ادامه دارد ...
(بخش بیستم) 12 اسفند ۱۳۶۵ ـ شلمچه روزم چو هفته، هفته چو ماه از فراق یار نگذاشتند جنازه محمدرضا سعیدی را برداریم. مجبور می‌شویم راه بیفتیم. صد متری که عقب رفتیم، ایستادیم. دوباره یکی شدیم که برویم محمدرضا را بیاوریم. هنوز دیر نشده است. راه که افتادیم، یکی از فرمانده‌ها ما را دید. =کجا می‌رید؟ ـ جنازه دوست‌مون افتاده؛ می‌ریم بیاریمش. = لازم نیست؛ الآن ماشین رفت بیاردشون. در همان حین که اصرار می‌کنیم، یک وانت که پشتش شهداست، از کنارمان رد می‌شود. جنازه شهدا را باعجله روی‌ هم ریخته‌اند، ببرند عقب. ما که داریم برمی‌گردیم؛ اما صحنه بدی است و روحیه نیروهایی را که جلو می‌روند، خراب می‌کند. مخصوصاً سر همان شهیدی که ایستاده شهید شده بود، به لبه وانت آویزان است و با هر تکان، لنگر می‌اندازد و مغزش هم قلفتی روی سپر وانت افتاده است. به وانت اشاره می‌کند و می‌گوید: «بفرمایید این هم از شهدا.» یاد طلائیه افتادم که موقع عقب رفتن نگذاشتند برویم جنازه عبدالحمید را بیاوریم؛ الحمدلله جنازه‌اش جا نماند. می‌رویم مقرّ شهید چمران، و بعدش به اردوگاه کارون. اردوگاه کارون، دیگر مثل قبل نیست. دیگر قبل از اذان صبح، از همهمه مناجات پرندگان عاشق خبری نیست. هرکسی عزیزی را از دست ‌داده و گوشه‌گوشه اردوگاه خاطره‌ای را زنده می‌کند. کم‌کم خبرها می‌رسد. از بچه‌های بسیج مسجد علی بن ابی‌طالب (ع) مجید خیری از ناحیه پا، و مسعود شریفی از گردن، مجروح شده‌اند. امیر رفیعی، رفیقِ برادر تاج‌بخش هم همان اوّل کار، مجروح شده بود؛ نه شهید. از برادر شهباز قمی، همان آرپی‌جی‌زنی که سر کوتاه کردن ریش عذرخواهی کرده بود، خبری نبود؛ احتمالاً مجروح شده است. بااینکه گردان تلفات داده و ناقص شده، ولی هنوز توان عملیاتی دارد. منتظریم مشخص شود چه تصمیمی برای ما می‌گیرند. تا آن دو هفته ماه ز من دور شد، شدست/روزم چو هفته، هفته چو ماه از فراق یار اللهم صل علی محمد و آل محمد ادامه دارد ...
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم الله گفتید ✅⬅️ روایت علی زاکانی از فرمانده اش 🔸سردار شهید حاج عبدالله نوریان فرمانده تخریب و مهندسی رزمی لشگر10 شهادت 4 اسفند 1364 فاو @alvaresinchannel
🌸 بند ۳ قطعنامه و آسایشگاه ۳ حاج صادق مهماندوست ‌‌‍‌‌‌┄═❁❁═‌‌‍‌‌‌‌‌‍‌‌‌┄ پس از صدور قطعنامه ۵۹۸ توسط سازمان ملل ، که به آتش بس و پایان جنگ ۸ ساله عراق علیه ایران انجامید . بند ۳ آن قطعنامه ، برای بچه های اردوگاه ، بیشتر مورد توجه قرار گرفت ، چون در بند « ۳ » ، به بحث شیرین !! تبادل اسرا پرداخته شده بود . اما جالب اینکه در مقابل هر آسایشگاه هم بندهایی از طناب یا سیم برق مستهلک بسته شده بود تا بچه ها ، لباس های شسته خود را روی آن آویزان کنند و از آنجا که بند رخت آسایشگاه ۳بدلیل کهنه گی ، زود به زود پاره می شد و لباس های شسته شده بچه ها به روی زمین می ریخت کار بچه ها را زیاد می کرد و باید با آن وضعیت کم آبی اردوگاه ، دوباره لباس ها را آب می کشیدند!! و بچه ها این بند را با بند ۳ قطعنامه در کنار هم در مقام مقایسه قرار داده بودند چون تا در بند سه مذاکرات هم می خواستند به نتیجه برسند، مذاکرات شکست می خورد و نتیجه نمی داد و بچه ها اینطور به هم می گفتندکه بند ۳ بدلیل فرسودگی قابلیت اجرا و استفاده ندارد و هر وقت که مذاکرات دو کشور ایران و عراق در این خصوص به بن بست می رسید ، می گفتند ، نگفتیم بند 3 پاره شد ، پس تبادل بی تبادل ، دنبال بند دیگری بگردیم ! @mfdocohe🌸
🌸ستون پنجم رفتیم کنار آب، دست و رویمان را شستیم و با آقا موسی مشغول گپ زدن شدیم. - «بابا، این دیگر چه عملیاتی است؟ والله که ما خسته‌ایم. چرا از گردان‌های دیگر استفاده نمی‌کنند؟» ناگهان صدای گلنگدن همه را میخکوب کرد. - «ایست!» دو پیرمرد مسلح، اسلحه‌هایشان را به سمت ما نشانه گرفته بودند. راستش، زهره‌ترک شدم—لحظه‌ای تصور کردم که حالا است که ماشه را می‌کشند. - «بابا، ما ایرانی هستیم… شلیک نکنید!» یکی از آن‌ها گفت: «شما اینجا چه‌کار می‌کنید؟ ستون پنجم نباشید؟» - «نه، حاج‌آقا! به خدا ما هیچ ستونی نیستیم.» آن‌ها تا دم چادرهایمان آمدند و وقتی فهمیدند که خودی هستیم، اسلحه‌ها را پایین آوردند. @mfdocohe🌸
www.tebyan.net/SoundGallery4-tarkeshhaye_velghard.mp3_95333.mp3
زمان: حجم: 975.1K
📚 3⃣ قسمت سوم 🔹 ... گودزیلای عراقی 😍 🎙با صدای : محمدرضا سرشار ﴿گوینده قصه ظهر جمعه﴾