8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جنوب، قبلهی دلهاییست که گم شدهاند...
روایت تحول
سفر راهیان نور،
تجربهای عمیق و سرشار از معنویت است...
راهیان نور دانشجویی ۱۴۰۴
🥀 @yousefi_ravi باماهمراه باشید
🍂
🔻 باغ ملکوت
قسمت ۲
خاطرات آزاده
مهدی لندرودی
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
▪︎ چفیههای گلآلود
جزیره مجنون
جنب و جوشی برپا بود و همه در تکاپو بودند، هرکس چیزی میگفت. فرمانده گروهان گفت: «تو لازم نیست بیایی.» اما گفتم: «حالم خوب است.» سپس پرسیدم: «راستی کجا میرویم؟» آهسته پاسخ داد: «به کسی نگو! ما عازم جزیره مجنون هستیم.»
اتوبوسها آمدند.
گفتند: «عکس دستهجمعی بگیرید، شاید شهید شوید.»
عکس گرفتیم. حالم زیاد خوب نبود، سرم درد میکرد و بدنم سنگین شده بود. دستهایم به کار نمیرفت، اما بچهها مشغول بودند و وسایل را بار کامیون کردند. سوار اتوبوس شدیم. از شش نفر فقط من و حبیب شیری مانده بودیم. چند قرص خوردم و خوابیدم. ماشین تکان میخورد، انگار لالایی میخواند...
وقتی بیدار شدم، شنیدم:
«ده کیلومتر تا پل دختر!»
با خودم گفتم: «حتماً میخواهد دور بزند.» دوباره خوابیدم.
زمانی که بیدار شدم، نمیدانستم چقدر گذشته است، اما تابلویی دیدم که رویش نوشته بود: «شصت کیلومتر تا همدان.»
پرسیدم: «حبیب! داریم کجا میرویم؟»
- «نمیدانم! کسی نمیداند.»
گفتم: «همدان کجا و جزیره مجنون کجا؟»
به همدان رسیدیم و به پادگان اعزام نیرو رفتیم. هوای سرد، حالم را بهتر کرد اما هر چه میخوردم، تلخ بود.
صبح روز بعد دوباره راه افتادیم.
پرسیدم: «داریم میرویم به کردستان؟»
- «نه، ما را برای از کار انداختن ماهوارههای دشمن دوباره به دزفول خواهند برد.»
هر کس چیزی میگفت، اما ما در مسیر سهراهی قزوین بودیم.
«داریم میرویم برای دیدار امام؟»
ساعت هفت به تبریز رسیدیم.
- «خوب شد، چند روزی میتوانیم مرخصی بگیریم.»
اما اتوبوس بیوقفه به سمت آذرشهر رفت. هالهای از ابهام چهره همه را پوشانده بود.
سؤال بزرگی در دل همه ریشه دوانده بود: کجا میرویم؟
از مقابل پادگان هفتتیر و خاصبان گذشتیم و شبهنگام به پادگان مراغه رسیدیم. سه آسایشگاه برای استراحت ما در نظر گرفته بودند. جای مرتبی بود و احتمال رفتن به کردستان قوت گرفته بود.
فردای آن روز به حمام بزرگ پادگان رفتیم، و آب ولرم چقدر چسبید. چند روزی را در آنجا گذراندیم، به قدمزنی پرداختیم و در نماز جماعتها و مراسم عزاداری شرکت کردیم. صفای آن روزها هرگز از یادم نخواهد رفت.
بالاخره راهی اشنویه شدیم و در مدرسهای ساکن شدیم که برای چهارصد نفر تنها سه دستشویی داشت! بعدازظهر، حوالی ساعت دو بود که کمپرسیها آمدند. تجهیزات خود را برداشتیم و سوار کمپرسیهایی شدیم که گل به بدنههایشان مالیده بودند. پرچمهایی نیز همراه داشتیم و هنگام عبور از داخل اشنویه، یک رژه حسابی رفتیم.
کمکم از اشنویه خارج شدیم. فضا سرسبز بود و جاده خاکی. آن روزها، همه چیز را چه ساده و چقدر زیبا میدیدیم؛ از ارتفاعات گرفته تا درههای عظیم. باد تندی میوزید و گردوخاک ماشینهای جلویی را به چشمهای ما میپاشید. یک استوار و یک سرگرد ارتش، با جیپی جلوتر از همه حرکت میکردند.
پس از چهار ساعت، در جایی توقف کردیم. آبی به سر و صورتمان زدیم و چفیههایمان را خیس کردیم؛ البته بعد از سوار شدن و حرکت ماشینها، حسابی گلی شدند!
از گرمای طاقتفرسای خوزستان رسته بودیم و حالا در میان کوهسارها و در حاشیه رودخانه بودیم. هنوز به جنگل نرسیده بودیم. غرق تماشا بودیم که ناگهان گلولهی توپی کنار جاده فرود آمد.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#باغ_ملکوت
لا حول و لا قوه الا بالله
(بخش بیست و سوم)
اسفند ۱۳۶۵ ـ شلمچه
اجساد بیصاحب
روزها در سنگرهای استراحت محبوسیم و شبها داخل سنگرهای نگهبانی مشغول نگهبانی هستیم.
سنگرهای استراحت، از سنگرهای خطّ پیشانی فاو امالقصر هم کوچکتر است.
بوی تعفن اجساد بیجان عراقی، آزاردهنده است؛ مخصوصاً موقع نگهبانی.
یکشب که از بوی جنازه کلافه شده بودم، رفتم یک سنگر دیگر گلایه کردم.
بنده خدا گفت: «بااحتیاط سرت را بلند کن و لب سنگر را نگاه کن.»
چشمم بهردیف پوتینهای عراقی افتاد که جنازههایشان لب کانال است.
باز اجساد قسمت ما را بچههای تخلیه که بادگیر و دستکش و چکمه بلند پلاستیکی تنشان بود، هُل داده بودند و انداخته بودند پایین دژ.
امکان دفن جنازهها نیست و اجساد بیجان مدتها زیر آفتاب و باد و باران میماند.
بالأخره، این جنازهها صاحبانی دارند که چشمانتظار عزیزانشان هستند.
ایکاش گروهی بینالمللی همت میکرد و بین دو کشور واسطه میشد تا گروههای بیطرف در زمان آرام بودن جبهه و پایان عملیات، میرفتند و اجساد را برمیداشتند و تبادل میکردند و خانوادهها را از بلاتکلیفی درمیآوردند.
***
یکشب دادوفریاد یک افسر عراقی به گوشمان رسید.
داشت نیروهایش را جابهجا میکرد و سر نیروها داد میزد.
آنجا بود که متوجه شدم عربها به سبب ادای مخارج حروف، نمیتوانند خیلی آهسته حرف بزنند و پچپچ کنند؛ همیشه تُن صدایشان بالاست.
سریع منور زدیم.
ستون عراقی را دیدیم که بین ما و دژ عراق است؛
همانجایی که ما شب اوّل، اشتباهی رفتیم.
نمیدانم راه را اشتباه آمده بودند که از آنجا سر درآورده بودند یا قصد تک ایذایی داشتند.
درهرحال، دادوفریاد فرماندهشان موقعیتشان را لو داد و ما هم از خجالتشان درآمدیم.
کتاب «تا آسمان راهی نبود»، جلد 3 ، ص 88
(خاطرات مربوط به عملیات تکمیلی کربلای 5)
ادامه دارد ...
#تکمیلی_کربلای_پنج
(بخش بیست و چهارم)
اسفند ۱۳۶۵ ـ شلمچه
آستانه طاقت
آتش شدیدی روی خط است.
خمپاره صد جدیدی که ارتش عراق آورده، بدجوری موی دماغ است.
لامصب، مثل خمپاره شصت بیصدا میآید؛ اما قدرت تخریب و ترکشش زیاد است.
غیر از خمپاره صد، عراق از گلولههای خمپاره جدیدی استفاده میکند که به «خمپاره زمانی» معروف است.
فیوز مجاورتی دارد و قبل از برخورد با زمین، منفجر میشود؛
یعنی وقتی نشستهای، بیهوا بالای سرت خمپارهای منفجر میشود و بند دلت را پاره میکند.
از همه طرفت، ترکش رد میشود؛ باید چمباتمه بزنی و خودت را جمع کنی و اگر خیز بروی احتمال خوردن ترکش بیشتر میشود.
معمولاً عراقیها در ریختن آتش، دستودلباز هستند و مثل ما محدودیت قبضه توپ و خمپاره و گلوله ندارند.
گاهی اوقات، آتشباریشان طاقتفرسا میشود.
آنوقت قبضههای خمپاره بیوقفه روی خط آتش میریزند و همه مجبور میشوند به سنگر پناه ببرند.
رفتوآمد داخل کانال، به حداقل میرسد و تنها افرادی بیروناند که باید سر پست دیدهبانی باشند.
همه داخل سنگرها چمباتمه میزنند و از تنگی جا، به هم میچسبند.
صدای شلیک خمپاره و انفجارشان در هم میآمیزد و انفجار خمپارهها مثل دفّه قالیبافی رجبهرج خط را میکوبد و رفتوبرگشت میکند.
وقتی به سنگر نزدیک میشوند، صدای انفجارها مهیبتر میشود و سنگر، محکمتر تکان میخورد.
در این موقع، وقتی زیر نور لرزان فانوس نفتی که با هر انفجار تکان میخورد و تا مرز خاموشی پیش میرود، به چهرهها نگاه میکنی، عدهای را بیخیال و خونسرد میبینی. برخی لبشان به ذکر و دعا مشغول است و هنگامی که انفجار نزدیک میشود، صدای ذکرشان بلند و واضح میشود و بعضی هم رنگ رخسارهشان پریده و با هر انفجار، به خود میلرزند و چشمان خویش را تنگ میکنند و یا میبندند و پلکها و دندانها را به هم میفشارند.
کمکم تاریکی داخل سنگر، همراه گردوغباری که با هر تکان و لرزیدن سنگر در هوا معلق میشود و کمبود اکسیژن، باعث میشود نفس کشیدن سخت شود و روی سینه احساس سنگینی کنی.
لامصب، عین افرادی میشویم که توی تابوتی زندهبهگور شدهاند و منتظر رسیدن نکیر و منکرند.
انفجارها مثل ضربات پتک بر سرت فرود میآید و زوزه مرگبار فرود آمدن خمپارهها و سپس صدای انفجارشان، در گوشَت میپیچد.
این وضعیت ممکن است ساعتها ادامه یابد و عراقیها ولکن نباشند.
زمان بهکندی میگذرد و نزدیک است به ستوه بیاییم.
اعصاب بعضی به آستانه تحریک نزدیک شده است و چشمشان تیک میزند.
باید مراقب باشیم کسی به سرش نزند و برای خلاص شدن از این اضطراب، از سنگر بیرون نرود.
بعضی خمپارهها نزدیک سنگر فرود میآید و با انفجارشان همهچیز زیرورو میشود. فانوس نفتی در اثر موج انفجار، خاموش و همهجا تیرهوتار میشود؛ گوشها کیپ میشود و طنین سوت بمی در کلهات پژواک پیدا میکند؛ فضای سنگر با غباری سنگین پُر میشود و نفس کشیدن سختتر از قبل میگردد؛ اسباب و تجهیزاتی که گوشه و کنار سنگر آویزان و لابهلای تراورسهای سقف جا دادهای، روی سر و کولت میریزد و افراد که قبلاً از تنگی جا به هم چسبیده بودند، رویهم ولو میشوند.
(ادامه در پست بعدی)👇
در ثانیههای اوّلِ پس از انفجار، هنوز گیج و منگی؛ فکر میکنی سنگر خراب شده است؛ وقتی گیجی میرود، اوّل دنبال جراحت خودت و دیگران میگردی؛ اسم همسنگران را صدا میکنی تا از حالشان باخبر شوی؛ بهتدریج که مطمئن میشوی خمپاره نتوانسته وارد سنگر شود، لبخند رضایتی بر صورتت نقش میبندد و شروع به جمعوجور کردن اوضاع و برگرداندن وضعیت سنگر به حالت قبل میکنی و بساط گفتوگو و شوخی که معمولاً موضوعش وقایع حین انفجار خمپاره است، پهن میشود.
«شکر خدا، اینیکی بهخیر گذشت.»
اگر ریختن آتش سنگین زیاد طول بکشد، در ذهنمان خطور میکند شاید «آتش تهیه حمله» است و باید خود را آماده درگیری و مقابله با تک عراقیها کنیم.
سعی میکنیم اسلحه و تجهیزاتمان آماده و دمِ دست باشد.
در خاطرمان مرور میکنیم چقدر مهمات داریم و کجا هستند.
بررسی سلاح و تجهیزات، خودش مشغولیتی میشود تا حواسمان کمی از خطری که ما را فرا گرفته است، پرت شود.
آنها که تجربه بیشتری دارند، یا از روحیه قویتری برخوردارند، سعی میکنند فضا با را شوخی و گفتن خاطرات، قابلتحمل کنند.
اگر آتشباری طول بکشد، از برخی سنگرها صدای خواندن قرآن یا دعای دستهجمعی بیرون میآید.
معمولاً کسی زیر آتش سنگین، دلودماغ خوردن ندارد.
با هر رفتوآمدی داخل کانال، گوشها تیز میشود تا بفهمیم چه خبر شده است؟
آیا خمپاره سنگری را خراب کرده است؟
کسی شهید یا مجروح شده است؟
عراقیها دارند جلو میآیند؟
سرانجام، عراقیها فتیله آتشباری را بهتدریج پایین میکشند.
گاهی هم ناگهان قطع میشود و سکوت سنگینی سراسر خط را در برمیگیرد.
یواشیواش داخل دژ، زندگی به جریان میافتد.
از سوراخ سنگر، به بیرون سرک میکشیم.
یکنفر یکنفر، از سنگر بیرون میزنیم.
اوّلش چشمانمان را تنگ میکنیم تا به نور بیرون عادت کند.
بدنمان را که ممکن است ساعتها در هم فرورفته باشد، کشوقوس میدهیم تا خستگیاش در رود.
با ولع هوای تازه بیرون سنگر را که بوی خرج سوخته خمپاره میدهد، به ریه میفرستیم.
به سایر سنگرها سر میزنیم و احوال میپرسیم.
نقاطی از کانال، با انفجار خمپاره خراب شده است که باید درست شود.
چیزی نمیگذرد که یادمان میرود در چه مخمصهای گرفتار شده بودیم.
اللهم صل علی محمد و آل محمد
ادامه دارد
#تکمیلی_کربلای_پنج
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بزرگترین ۲قطبی تاریخ، کدام بود؟
↩️ و کدام کشور این ۲قطبی وحشتناک را بهم ریخت؟
🔰 برشی از سخنرانی حجتالاسلام راجی در روز هفتم ماه رمضان
🔻 این تفاسیر تبیینی را هر روز صبح حوالی ساعت ۵:۴۵ از شبکه یک سیما #به_صورت_زنده ببینید
💠 اندیشکده راهبردی سعداء
🆔 @soada_ir
🌸استخاره شیرین
جعفر_طهماسبی
روزهایی که برای پاکسازی #میدون_مین میرفتیم قبل از حرکت #استخاره میکرد و هر آیه ای میومد اول اون رو بلند میخوند و بعد ترجمه و مقداری پیرامونش صحبت میکرد.یه روز قبل از حرکت که #قرآن رو باز کرد ،آیه ای که اومد در مورد نعمات بهشت به خصوص #حور_العین بود فقط آیه رو خوند و ما منتظر ترجمه و توضیحات در موردش بودیم که آقاسید با جدیت فریاد زد.
#بدو_سوار_شو_دیر_شد.
بچه ها شوخیشون گل کرد و میگفتند آقا سید بقیه اش رو نگفتی.. #حور_العین هم یکی از#نعمات_الهی است
اما اون روز تا از پاکسازی برگشتیم بحث شیرین #حور_العین بود.
البته بعضی ها تفعل به شهادت زدند و گفتند این آیه یعنی اینکه یکی شهید میشه اما اون روز هممون سالم برگشتیم
#شرح_تصویر
🔷پاکسازی میادین مین پنجوین
تابستان 1364
@mfdocohe🌸
www.tebyan.net/SoundGallery1_3942099964.mp3
زمان:
حجم:
588K
📚 #کتاب_صوتی
4⃣ قسمت چهارم
🔹 ... پرسپولیس هورا 😍
🎙با صدای : محمدرضا سرشار
﴿گوینده قصه ظهر جمعه﴾
#ترکشهای_ولگرد
🍂
🔻 باغ ملکوت
قسمت ۳
خاطرات آزاده
مهدی لندرودی
༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐
▪︎ گوسفند قربانی
سرانجام به جنگل انبوه رسیدیم. در حقیقت، از مرز گذشته بودیم و حدود پنجاه کیلومتر در داخل خاک دشمن پیش رفته بودیم.
عصر بود. پیاده شدیم.
به حبیب گفتم: «چقدر شبیه شمال خودمان است.» او گفت: «هوا جان میدهد برای پیادهروی.»
حدود نیم ساعت راه رفتیم تا به رودخانهای رسیدیم. باید همانجا اتراق میکردیم. پایینتر از ما، گروهانی دیگر بود و پایینتر از آن، گروهانی دیگر. با شتاب، چادرهای انفرادی را به ما دادند. زدن چادرهای بزرگ در کوهستان امکان نداشت، پس چادرها را باز کردیم، به درخت بستیم و کف محل را با پتو پوشاندیم. چادرم را میان دو سنگ بزرگ برپا کردم؛ جای امنی بود و فاصلهاش تا رودخانه فقط دو سه متر بود. سقف چادر کوتاه بود و نمیشد تمامقد ایستاد؛ در حالت نشسته باید وارد چادر میشدیم.
چند روز گذشت و با درختها، آب رودخانه، سنگها و هوای خنک آنجا مأنوس شدیم. کمی بالاتر، درختهایی پر از انگورهای سیاه وحشی و گردو بود. سوختمان چوب خشک بود که با اره میبریدیم. غذایمان را ارتش تأمین میکرد. جلوتر از ما لشکر ۱۷ علیابنابیطالب (ع) بود و پاییندست ما، لشکر ۵۸ ذوالفقار که بچههایشان لباس پلنگی به تن داشتند. تا دلتان بخواهد خرچنگ بود که غذای اضافی بچهها را نوش جان میکردند!
بعدها به ما دیگ، برنج و سیبزمینی دادند و خودمان غذا را طبخ کردیم. روزها و شبها سپری میشد، و کسی جز خدای مهربان از آینده خبر نداشت.
از بابت غذا وضع خوبی داشتیم؛ صبحانه املت بود و ناهار و شام هم گوسفند میدادند. گوشتش را میپختیم و با برنج میخوردیم. آموزشهای کوهستانی شروع شده بود و ما در جنگل از این کوه به آن کوه میرفتیم. البته، پوتین از پی پوتین بود که پاره میشد.
حدود دو هفته سپری شده بود و ما بلندترین قلههای منطقه را فتح کرده بودیم. بالای دسته ما مسجدی درست کرده بودند و روحیه بچهها با نزدیک شدن زمان عملیات روزبهروز بالاتر میرفت. به سختی میشد کسی را پیدا کرد که نماز شبش را ترک کند. نماز عصر را میخواندیم و پس از آن دعا و نمازهای اضافی، که اغلب به طول میانجامید.
مرگ برای بچههای گردان مسئلهای حلشده بود. هوا رفتهرفته سردتر میشد؛ اواخر تیرماه بود. حالا دیگر صبح، ظهر و شب در کوهها بودیم. یکیدو بار مانور رفتیم که بیستوچهار ساعت طول کشید. مانور خستهکنندهای بود. بعد از تمام شدن مانور، صبح زود نمازمان را خواندیم و فرماندهی گردان فرمان حرکت داد.
🔸 باغ ملکوت
نجوایی بود که از گوشهوکنار به گوش رسید. کمی که پایین رفتیم، درخت انجیر کهنسالی جلویمان سبز شد.
"انجیرها را نگاه کنید!"
یکمرتبه تمامی نفرات با تمام تجهیزات یورش بردند و پس از چند لحظه، روی هر شاخهای ده بسیجی سبز شده بود. چه لحظات زیبایی بود. خسته بودیم، اما پرتوان و با روحیه. خنده و شوخی همراه انجیرهای خوشمزه.
پای درخت ایستاده بودیم و انجیرهایی را که از درخت میافتاد، میخوردیم.
آخرین روزهای اقامت ما در آن منطقه زیبا و سرسبز داشت تمام میشد. نه امکان نوشتن نامه بود، نه تماس تلفنی. «یعنی متوجه شدهاند؟» قیافه تکتک اعضای خانواده را در ذهنم مجسم میکردم و میکوشیدم صحبتهای آنها را در آن ساعت بخصوص حدس بزنم.
در این مدت تنها یکبار، که برای صبحگاه به کوه رفته بودیم، هواپیمای شناسایی را بالای سرمان دیدیم و به سمت جنگل رفتیم. یکی از روزها، بعد از مراسم صبحگاه، فرمانده گروهان صدایم کرد. گفت:
"ببین آقا مهدی، ما داریم به یک پیادهروی بزرگ میرویم. تو بمان و از گروهان و چند نفر بیمار مراقبت کن. ما برای صبحانه نان و پنیر میبریم و برای ناهار برمیگردیم."
بچهها نان و پنیر و چای و قندشان را گرفتند و رفتند. من ماندم و دو نفر دیگر که حالشان زیاد خوب نبود. نشستیم جلوی چادر، گوشت سهچهار گوسفند را ریختم توی دیگ و زیر دیگ را روشن کردم. آن دو نفر هم پیاز پوست کندند و سیبزمینی.
ساعت دوازده ظهر شد اما خبری از آنها نشد. نگران شده بودم. آن دو نفر هم، که آفتابنشین بودند، مرا با نگرانی نگاه میکردند. سیبزمینی و پیاز و نخود را هم ریختم توی دیگ. دیگ برنج را هم با زغالهایی که زودبهزود میریختم، گرم نگه میداشتم.
ساعت یک بعدازظهر نمازمان را خواندیم. باز هم خبری نشد. دل توی دلم نبود. ساعت دو و سه و چهار شد و خبری نشد. "چه بلایی سرشان آمده؟" گروهانهای دیگر هم برنگشته بودند. انگار رفته بودند تا مرز ترکیه. روز قبل از عید قربان بود. روز بعد صبحگاه نداشتیم و من چه خوشحال بودم. اما خوشحالی از ظهر به بعد جایش را به نگرانی و دلهره داد.
نیم ساعت به اذان مغرب مانده بود که برادر سید فاطمی پرسید:
"هنوز برنگشتهاند؟"
گفتم: "نه."
با ناراحتی برگشت. ناگهان دیدم بچههای گروهانهای دیگر کمکم پیدایشان شد. دلم روشن شد و گفتم: "خدا را شکر."
ساعت هفتونیم بود که دیدم دو نفر از کوه پایین میآیند. سراپا گردوخاک بودند و تنها چشمهایشان دیده میشد. یکی از آنها سعید، پیک گروهان بود و دیگری را نشناختم. نزدیک که آمدند، دستوپای هر دویشان از خس و خار و خاشاک خونی بود.
"شماها کجا بودید تا حالا؟"
"ما گرسنهایم."
برایشان غذا کشیدم. با ولع شروع به خوردن کردند.
"بچهها کجایند؟"
با اشاره پشت سرشان را نشان دادند.
"دارند میآیند."
با خشم گفتم: "چرا عین لشکر شکستخورده میآیید؟"
گفت: "چه میدانم. یکی رفته سوریه، یکی ترکیه، یکی به اشنویه!"
خندهام گرفت. بچهها یکییکی نقزنان پیدایشان شد. انگار همه از قحطی فرار کرده بودند. اما وضع فرمانده گروهان و همراهان او خوب بود. گوسفندی را که از ترکیه به عراق فرار کرده و میان صخرهها گیر افتاده بود، با خود آورده بودند.
"فردا عید قربان است. این هم گوسفند قربانی فردا!"
شب بود و فانوسها روشن شده بودند. بچهها خسته بودند، اما خوشحال. با شکم سیر دستوپایشان را در رودخانه میشستند! شب و چه خواب سنگینی...
یک ساعت مانده به نماز صبح، کلهپاچهی گوسفند قربانی حاضر بود. من و فرمانده گروهان و چند نفر دیگر نوشجان کردیم، که چسبید.
┄┅••༅✦༅••┅┄
#باغ_ملکوت
لا حول و لا قوه الا بالله