زمستان یک تو می خواهد
یک تو که دستانش را بشود بی هیچ دلهره ای گرفت
یک تو که بشود این خیابان هایِ یخ زده را گرم قدم زد
یک تو که بشود با فکرش بغض ها را پوشاند
بشود چایِ تازه دم در یک سبدِ کوچک گذاشت
و کنارش میانِ برف ها نوشید
خیلی سخته تو جمع باشی و سعی کنی بغضتو قورت بدی که کسی نفهمه...:)))
بعد اشک جمع شده تو چشمتو پاک کنی که نریزه و بگی چشمم میسوزه....:)))