مــmanــاه
دیشب دوباره
بیتاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم
و جیب هایم را
از پارههای ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
عادی شدن منو میترسونه....
عادی شدن ذوقی که برای کار داری،
عادی شدن قشنگیهای کوچک ،
عادی شدن روابط،
عادی شدن حسها،
عادی شدن زندگی.
مــmanــاه
یه وقتایی بهش بگو: «تو قشنگترین دلیل برای نشون دادن مهربونی خدا رو زمینی..» بزار بدونه که چقدر برات
پلان اول: دیشب همه چیز به «مو» رسید
پلان دوم: صبح معجزه شد و «مو» پاره نشد
پ.ن: دو ساعت بعد از معجزه، مامانِ بیخبر از اتفاقات اخیر، برای احوال پرسی زنگ زد و گفت «دیشب کلی دعات کردم»
مــmanــاه
قوی بودن از کجا شروع میشه؟!
از خط زدن آدمای اضافی
بدون ترس از تنهایی...!
جایی باید باشد
غیر از این کنج تنهایی !
تا آدم گاهی آنجا جان بدهد ...
مثلا آغوش تو ،
جان می دهد برای جان دادن ...