عادی شدن منو میترسونه....
عادی شدن ذوقی که برای کار داری،
عادی شدن قشنگیهای کوچک ،
عادی شدن روابط،
عادی شدن حسها،
عادی شدن زندگی.
مــmanــاه
یه وقتایی بهش بگو: «تو قشنگترین دلیل برای نشون دادن مهربونی خدا رو زمینی..» بزار بدونه که چقدر برات
پلان اول: دیشب همه چیز به «مو» رسید
پلان دوم: صبح معجزه شد و «مو» پاره نشد
پ.ن: دو ساعت بعد از معجزه، مامانِ بیخبر از اتفاقات اخیر، برای احوال پرسی زنگ زد و گفت «دیشب کلی دعات کردم»
مــmanــاه
قوی بودن از کجا شروع میشه؟!
از خط زدن آدمای اضافی
بدون ترس از تنهایی...!
جایی باید باشد
غیر از این کنج تنهایی !
تا آدم گاهی آنجا جان بدهد ...
مثلا آغوش تو ،
جان می دهد برای جان دادن ...
یکی ام نداریم بشینیم سیر نگاش کنیم بعد بهمون بگه :
چته دیوونه؟ چرا انقد نگام میکنی؟
و در جواب بگی:
«سیر نمیشوم زِ تو ای مَهِ جان فزایِ من...»