یه وقتایی ادم اونقدر نیاز داره با یکی حرف بزنه تا مگه سنگینی غم دلش با حرف زدن سبک شه!
اما یه وقت هایی هم هست که ما هیچکسو نداریم که باهاش حرف بزنیم...
و این خودش یه غم سنگینی واسه دلمون...!
به چشمهایم زل زد و گفت :
– با هم درستش می کنیم !
و من تازه فهمیدم تنهایی چه وسعت نامحدودی دارد،
“با هم”……چه لذتی داشت این با هم، حتی اگر با هم هیچ چیزی هم درست نمی شد ؛
حتی اگر تمام سرمایه ام بر باد می رفت .
حسی که به واژه ی ” با هم ” داشتم را
با هیچ چیزی در این دنیا معاوضه نمی کردم!…
تنها کسی که وحشت تنهایی را درک کرده باشد،
می توانست حس من را در آن لحظات، درک کند!
یهجایی شاملو میگه:«من در بیحوصلگیهایم، با تو زندگیها کردهام»،
و چه شبایی که تو زندگیمون، حوصله هیچ بنیبشری رو نداشتیم، ولی وسطِ همون بیحوصلگی، غرقِ فکر و خیالِ یهآدم بودیم...