مــmanــاه
من از تمام اين دنيا عشق مي خواهمُ مشتي شعر گل هاي شمعداني پشت پنجره و لبخندهاي تو كه تكثير مي كند ع
نمیدانم چرا؟ اما تو را هرجا که می بینم
کسی انگار می خواهد ز من، تا با تو بنشینم
تن یخ کرده، آتش را که می بیند چه می خواهد؟
همانی را که می خواهم، تو را وقتی که میبینم
تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی
و بی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم
تو آن شعری که من جایی نمی خوانم، که میترسم
به جانت چشم زخم آید چو می گویند تحسینم
زبانم لال! اگر روزی نباشی، من چه خواهم کرد؟
چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم؟
نباشی تو اگر، ناباوران عشق می بینند
که این من، این منِ آرام، در مردن به جز اینم
مــmanــاه
منی که از سحر دارم سعی میکنم بخوابم خوابم نمیبره و هیچ کاری هم نکردم و کلی کار دارم🚶🏻♀🕳
مــmanــاه
حقیقتی تلخ🙃
آدم ها می میرند، سکته می کنند یا زیرِ ماشین می روند، گاهی حتی کسی عمداً از بالای صخره ای پرتشان می کند پایین!
این ها البته مهم است، ولی مهم تر، همان نبودنِ آن هاست!
این که آدم بیدار شود و ببیند که نیستش، کنار تو خالی است. بعد دیگر جایشان خالی می ماند، روی بالش، حتی روی صندلی که آدم بعد از مردنشان خریده است.
آن وقت است که آدم حسابی گریه اش می گیرد، بیشتر برای خودش، که چرا باید این چیزها را تحمل کند!
از کتاب آینه های دردار |
نوشتهی هوشنگ گلشیری