اين هم يک تعريف براى خوشبختى است :
كسى را داشته باشی كه اجازه دهد
تاریک ترين فكرهایت را برايش
برهنه كنى، بیان كنی...
او همچنان بماند!
یه دیالوگی هست که میگه:
"دوست داشتن آدما ربطی به کنار هم بودنشون نداره"و من اینو با تموم وجودم درک میکنم.
حکایت من...
حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما
قایقی نداشت...
دلباخته سفر بود اما...
همسفر نداشت...
حکایت کسی بود که زجر کشید اما
ضجه نزد...
زخم داشت اما
ننالید...
گریه کرداما اشک نریخت...
حکایت من حکایت کسی بود
که....
پراز فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها
رابشنود...
وقتی داری از زندگیم میری اونقدر به رفتنت ادامه بده و دور شو که هیچوقت نتونی برگردی چون هیچکس دیگه اینجا منتظر تو نیست!
یه پادکست گوش میدادم که تعریف میکرد :
مادربزرگم آلزایمر گرفت و یکروز عکس عروسی خودشو روی دیوار دید و گفت این زن کیه که آرش منو بغل کرده..؟!
خودش و فراموش کرده بود ولی پدربزرگم و نه. به نظرم عشق همینه، همینقدر ساده، همینقدر وحشتناک..