یه دیالوگی هست که میگه:
"دوست داشتن آدما ربطی به کنار هم بودنشون نداره"و من اینو با تموم وجودم درک میکنم.
حکایت من...
حکایت کسی بود که عاشق دریا بود اما
قایقی نداشت...
دلباخته سفر بود اما...
همسفر نداشت...
حکایت کسی بود که زجر کشید اما
ضجه نزد...
زخم داشت اما
ننالید...
گریه کرداما اشک نریخت...
حکایت من حکایت کسی بود
که....
پراز فریاد بود اما سکوت کرد تا همه ی صداها
رابشنود...
وقتی داری از زندگیم میری اونقدر به رفتنت ادامه بده و دور شو که هیچوقت نتونی برگردی چون هیچکس دیگه اینجا منتظر تو نیست!
یه پادکست گوش میدادم که تعریف میکرد :
مادربزرگم آلزایمر گرفت و یکروز عکس عروسی خودشو روی دیوار دید و گفت این زن کیه که آرش منو بغل کرده..؟!
خودش و فراموش کرده بود ولی پدربزرگم و نه. به نظرم عشق همینه، همینقدر ساده، همینقدر وحشتناک..
ما بهش میگیم « رویا »
انگلیسی ها میگن « Dream »
عربها میگن « حلم » ؛
ولی بهترین تعریف رو پائولو کوئیلو کرده که میگه :
« افسانه شخصی »
وقتی برای اولین بار دیدمش...!
هرگز فکرش را هم نمیکردم
که"او"
همان کسی ست که بعدها،
بارها برایش بمیرم...!
شدم عین نمکی که تا کسی نزدیکش میشد میگفت: «چیه؟ میخوای اذیت کنی؟» همونجوری ترسیده شدم و بدبینم. اینقد بگایی دیدم که باورم نمیشه کسی قراره رک و راست هم مسیرم شه و بدون آزار، کنارم باشه.