یهسلاممبدیمخدمتآقاجانمون؛
اَلسَلامُعَلَیكیاصاحِباَلعَصروَالزَمان..(:💚
السَّلامُعلیکیابقیَّةَاللّٰہ
یااباصالحَالمَهدییاخلیفةَالرَّحمن
ویاشریکَالقرآن
ایُّهاالاِمامَالاِنسُوالجّانّسیِّدی
ومَولایالاَمانالاَمان . . . 🌱.
ღ𝐌𝐢𝐚𝐚𝐝|میعاد
جالب بود:)))) .
من حسابم ز همه
مردم این شهر جداست
من امیدم به خدا ،
بعدِ خداهم به خداست :)💕✨
ღ𝐌𝐢𝐚𝐚𝐝|میعاد
💔.
یا بقیة الله منی ترانا و نراک؟
چه زمانی ما تورا میبینیم و تو مارا ؟
.
هر وقت میخواست
برای جوونا یادگاری بنویسه،
مینوشت:
'مَن کانَ للّه،کانَ اللهُ لَه'
هر که با خدا باشد،خدا با اوست
رسم عاشق نیست با یک دل
دو دلبر داشتن.🖇❤️🩹
#شهیدمحمدابراهیمهمت
.
دلتنگی کلمه عجیبیه...!
هرکسی اونو یه جوری معنی میکنه.
باتوجه به اون چیزی که خودش تجربه کرده.
خیلی عادی نشستی و یهو بغض مهمون گلوت میشه،بغضی که نفس کشیدنو سخت میکنه .
بغضی که نه میره نه میشکنه نه ول میکنه.
دلتنگی یعنی:بغض های گلوگیر؛فکرهای طولانی؛خیال بافی های شیرین؛صبر طاقت فرسا؛قلب رنجور و. . .
بیشتر از قبل دلم واست تنگ شده؛
باشه من بازم صبر میکنم ولی بادلتنگیت چیکار کنم؟!
دلتنگی تنها چیزیه که هیچ چاره ای نداره...
هرچقد فک میکنم درمانی واسه دلتنگی نیست؛فقط باید بسوزی و بسازی!
رفتی و هیچ نگفتی که چه در سر داری،
رفتی و هیچ نگفتی که چه آمد به سرم
دوست دارم♥️.
مواظب خودت باش:)
-
چهل پنج روز دلتنگی
روز²⁰
از طرف²نفر
#دلی
⇜[ #به_وقت_رمان😍📚 ]⇝
﷽
#سه_دقیقه_در_قیامت
#قسمتــ_چهلوسومـ
#باغ_بهشتـ
این باغ دو در دارد و یڪی از آنها برای پدر شماست ڪه به زودی باز مےشود. در نزدیڪی باغ عمویمــ ، یڪ باغ بزرگ بود ڪه سرسبزی آن مثال زدنی بود. این باغ متعلق به یڪی از بستگان ما بود. او به خاطر یڪ وقف بزرگ ، صاحب این باغ شده بود.🌴🌺🌱🌹🌿
همین طور ڪه به باغ او خیره بودمـ، یڪباره تمام باغ سوختــ و تبدیل به خاکستر شد.🍂🥀
این فامیل ما، بنده خدا با حسرت به اطرافش نگاه مےڪرد. من از این ماجرا شگفتزده شدمــ. با تعجبــ گفتمــ: چرا باغ شما سوخت؟؟🤔🙄
او هم گفتــ: پسرم، همه اینها از بلایی استــ ڪه پسرمـ بر سر من مےآورد. او نمیگذارد ثواب خیرات این زمین وقف شده به من برسد.😞😔
این بنده خدا با حسرت این جملات را تڪرار مےڪرد. بعد پرسیدمـ: حالا چه میشود؟؟ چه ڪار باید بڪنید؟؟
گفتــ: مدتے طول مےکشد تا دوباره با ثواب خیرات باغ من آباد شود. به شرطی ڪه پسرمـ نابودش نڪند. 😔😔
من در جریان ماجرای او و زمین وقفی و پسر ناخلفش بودمـ برای همین بحثــ را ادامه ندادمــ.✋
آنجا مےتوانستیمـ به هر ڪجا ڪه میخواهیمـ سر بزنیمـ. یعنی همین ڪه اراده مےڪردیمـ بدون لحظهای درنگ به مقصد مےرسیدیمـ.☺️
پسرعمهام در دوران دفاع مقدس شهید شده بود. یڪ لحظه دوستــ داشتمـ جایگاه او را ببینمـ. بلافاصله وارد باغ زیبایے شدمـ.
مشڪلی ڪه در بیان مطالبــ آنجاستــ ، عدمـ وجود مشابه در این دنیاستــ. یعنے نمی دانیمــ زیبایی آنجا را چگونه توصیفــ ڪنیمـ ؟
کسے ڪه تاڪنون شمال ایران و دریا و سرسبزی جنگلها را ندیده و هیچ تصویر و فیلمے از آنجا مشاهده نڪرده هر چه برایش بگوییمــ نمےتواند تصور درستی در ذهن خود ایجاد ڪند.💭💭
حڪایتـــ ما با بقیه مردم این گونه استــ. اما باید طوری بگویم تا بتواند به ذهن نزدیڪ باشد.
وارد باغ بزرگے شدمـ ڪه انتهای آن مشخص نبود. از روی چمنهایے عبور مےڪردمـ ڪه بسیار نرم و زیبا بودند.
بوی عطر گلهای مختلفــ مشامــ انسان را نوازش مےداد. درختان آنجا همه نوع میوهای در خود داشتند. میوههایی زیبا و درخشان.✨✨
من بر روی چمن ها دراز ڪشیدمـ. گویے یڪ تختــ نرمـ و راحتــ و شبیه پر قو بود. بوی عطر همه جا را گرفته بود. نغمه پرندگان و صدای شُرشُر آب رودخانه به گوش مےرسید.
#ادامه_دارد
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄
😌👌.•░از ڪسےڪه ڪتاب نمےخونه بترس
از اونےڪه فڪر میڪنه
خیلے ڪتاب خونده بیشتـــــر ヅ
⇜[ #به_وقت_رمان😍📚 ]⇝
﷽
#سه_دقیقه_در_قیامت
#قسمتــ_چهلوچهارمـ
#باغ_بهشتـ
اصلا نمےشود آنجا را توصیف ڪرد. به بالای سرم نگاه ڪردمــ. درختان میوه و یڪ درختـ نخل پر از خرما را دیدمـ. با خودم گفتمـ خرمای اینجا چه مزهاے دارد🤔😍
یڪباره دیدمـ درخت نخل به سمت من خمــ شد . من دستم را بلند ڪردمـ و یڪی از خرماها را چیدمـ و داخل دهانمــ گذاشتمـ . نمےتوانمـ شیرینے آن خرما را با چیزی در این دنیا مثال بزنم.😊😋
در اینجا اگر چیزی خیلے شیرین باشد باعث دلزدگے میشود. اما آن خرما چهقدر خوشمزه بود.!!! از جا بلند شدمـ دیدمـ چمنها به حالت قبل برگشت.
به سمتــ رودخانه رفتمـ ، در دنیا ڪنار رودخانهها گلآلود است و باید مراقب باشیم تا پای ما ڪثیف نشود. اما همین ڪه به ڪنار رودخانه رسیدمـ ، دیدمـ اطراف رودخانه مانند بلور زیباستـ.☺️
به آب نگاه کردمـ آنقدر آب زلال بود ڪه تا انتهای رود مشخص بود. دوست داشتم داخل آب بپرمــ. اما با خودم گفتمـ: بهتر استــ به سمتـ قصر پسرعمهام برومـ .
نا گفته نماند آن طرف رود ، یڪ قصر سفید بزرگ نمایان بود . نمیدانم چطور توصیف ڪنمـ با تمامـ قصرهای دنیا متفاوت بود 😍😊
چیزی شبیه قصرهای یخی ڪه در ڪارتون های بچگے دیده بودیم. تمامـ دیوارهای قصر نورانے بود. میخواستم دنبال پلی برای عبور باشمـ اما متوجه شدم اگر بخواهمـ مےتوانم از روی آب عبور ڪنم.
#ادامه_دارد
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄
😌👌.•░از ڪسےڪه ڪتاب نمےخونه بترس
از اونےڪه فڪر میڪنه
خیلے ڪتاب خونده بیشتـــــر ヅ
⇜[ #به_وقت_رمان😍📚 ]⇝
﷽
#سه_دقیقه_در_قیامت
#قسمتــ_چهلوپنجمـ
#باغ_بهشتـ
از روی آب گذشتمـ و مبہوتــ قصر زیبای پسرعمهم شدم.😱😳
وقتی با او صحبت مےڪردمـ ، مےگفتـ ما اینجا در همسایگی اهلبیت(علیهمالسلام) هستیمـ . ما مےتوانیمـ به ملاقات امامان برویمـ و این یڪی از نعمتــهای بہشتــ برزخے است. حتے مےتوانیمـ به ملاقات دوستان شہید، شهداے محل و دوستان و بستگان خود برویمـ.😍☺️
#جانبازیدررڪابمولا
سال ۱۳۸۸ توفیق شد در ماه رجب و شعبان زائر مکه و مدینه باشمـ . ما مُحرم شدیمـ و وارد مسجدالحرامـ شدیمـ 🕋
بعد از اتمام اعمال، به محل قرار آمدمـ. روحانے ڪاروان به من گفتــ : سه تا از خواهران الآن آمدند. شما زحمتـ بڪشید و این سه نفر را برای طواف ببرید.
خسته بودمـ اما قبول ڪردمـ . سه تا از خانمهای جوان ڪاروان به سمتمــ آمدند. تا نگاهمـ به آنها افتاد، سرم را پایین انداختمـ .
یڪ حوله اضافه داشتمـ . یڪ سر حوله را در دست خودمـ گرفتمـ و سر دیگرش را در اختیار آنها قرار دادمـ. گفتمـ : من در طی طواف نباید برگردمـ ، حرم الهے هم به خاطر ماه رجبــ شلوغ استــ. شما سر این حوله را بگیرید و دنبال من بیاید.
یڪی دو ساعت بعد با خستگی فراوان به محل قرار ڪاروان برگشتمـ . در ڪل این مدت اصلا به آنها نگاه نڪردم و حرفے نزدمـ.😞😶
وظیفه ای برای انجام طواف آنها نداشتمـ اما فقط برای رضای خدا این ڪار را انجامـ دادمـ . در روزهایی ڪه در مڪه مستقر بودیمـ خیلی ها مرتبــ به بازار مےرفتند. اما من به جاے اینڪارها چندین بار برای طواف اقدامـ ڪردمـ.
ابتدا به نیت رهبر معظمـ رهبر انقلاب و سپس به نیابت شهدا مشغول شدمـ و از فرصتها برای ڪسب معنویات استفاده مےڪردمـ. در آن لحظاتے ڪه اعمال من محاسبه مےشد، جوان پشت میز به این موارد اشاره ڪرد و گفتــ: به خاطر طواف خالصانهاے ڪه همراه خانمها انجام دادی ثواب حج واجبــ در نامه اعمالت ثبتــ شد.🕋📿
#ادامه_دارد
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄
😌👌.•░از ڪسےڪه ڪتاب نمےخونه بترس
از اونےڪه فڪر میڪنه
خیلے ڪتاب خونده بیشتـــــر ヅ
⇜[ #به_وقت_رمان😍📚 ]⇝
﷽
#سه_دقیقه_در_قیامت
#قسمتــ_چهلوششمـ
#جانبازیدررڪابمولا
بعد گفتــ : ثوابــ طوافهایی ڪه به نیابتــ از دیگران انجام دادی دو برابر در نامه اعمالت ثبت مےشود. 📝
اوایل ماه شعبان بود ڪه راهے مدینه شدیمــ. یڪ روز صبح درحالے ڪه مشغول زیارت بقیع بودمـ، متوجه شدمـ مأمور وهابی دوربین یڪ پسر بچه را ڪه مےخواست از بقیع عڪس بگیرد را گرفته. جلو رفتمـ و به سرعتــ دوربین را از دست او گرفتمـ و به پسر بچه تحویل دادمـ.📷 📷
بعد به انتهای قبرستان رفتمـ، من در حال خواندن زیارت عاشورا بودمـ ڪه به قبر عثمان رسیدمـ . همان مأمور وهابے به دنبال من آمد و چپــچپــ مرا نگاه مےڪرد. یڪباره ڪنار من آمد و دستــ من را گرفتــ و به فارسے و با صداي بلند گفتــ : چی گفتے؟؟ لعن مےڪنی؟؟😠😠
گفتمـ: نخیر . دستم رو ول ڪن . اما او همان طور داد مےزد و با سر و صدا بقیه مأمورین را دور خود جمع ڪرد. در همین حال یڪ دفعه به من نگاه ڪرد و حرف زشتے را به مولا امیرالمؤمنین (ع) زد.🤭😑
من دیگر سڪوت را جایز ندانستمـ. تا این حرف زشتــ از دهان او خارج شد و بقیه زائران آن را شنیدند، دیگر سڪوت را جایز ندانستمـ و ڪشیــده محڪمے به صورت او زدم.
بلافاصله چهار مأمور بر سر من ریختند و شروع به زدن ڪردند. یڪی از مأمورین ضربه محڪمي به ڪتف من زد ڪه درد آن تا ماهها اذیّتم مے ڪرد. چند نفر از زائرین جلو آمدند و مرا از زیردست آنها خارج ڪردند. و سریع فرار ڪردمـ.🏃♂🏃♂
اما در لحظات بررسی اعمال، ماجرای درگیری در قبرستان بقیع را به من نشان دادند و گفتند : شما خالصانه و فقط به عشق مولاعلی(ع) با آن مأمور درگیر شدید و ڪتف شما آسیب دید. براے همین ثواب جانبازی در رڪاب مولا علی(ع) در نامه عمل شما ثبتــ شده استــ.📝📝
#ادامه_دارد
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄
😌👌.•░از ڪسےڪه ڪتاب نمےخونه بترس
از اونےڪه فڪر میڪنه
خیلے ڪتاب خونده بیشتـــــر ヅ
⇜[ #به_وقت_رمان😍📚 ]⇝
﷽
#سه_دقیقه_در_قیامت
#قسمتــ_چهلوهفتمـ
#شهیدوشهادت
در این سفر ڪوتاه به قیامتــ ، نگاه من به شہید و شہادتــ را تغییر ڪرد. وعلت آن هم چند ماجرا بود.
یڪے از معلمین و مربیان شهر ما، در مسجد محل تلاش فوقالعادهای داشت ڪه بچهها را جذب مسجد و هيئت ڪند.
او خالصانه فعالیتــ مے ڪرد و در مسجدی شدن ما هم خیلے تأثیر داشت.
این مرد خدا یڪبار ڪه با ماشین در حرڪت بود، از چراغ قرمز عبور ڪرد و سانحهاے شدید رخ داد و ایشان هم موحوم شد.
من این بنده خدا را دیدمـ ڪه در میان شہدا و هم درجه ایشان بود! من توانستم با ایشان صحبت ڪنم. ☺️☺️
ایشان به خاطر اعمال خوبی ڪه در مسجد و محل انجام داشتــ و رعایتــ دستورات دین، به مقام شهدا دست یافته بود. در واقع او در دنیا شهید زندگے ڪرد و به مقام شهدا دست یافت.🕯🕯
اما سؤالے که در ذهن من بود، تصادف و عدم رعایت قانون و در واقع علت مرگش بود .
ایشان به من گفت: من در پشتـ فرمان ماشین سڪته ڪردم و از دنیا رفتمــ.
سپس با ماشین مقابل برخورد ڪردمـ . هیچ چیزی از صحنه تصادف دست من نبود.🙂🙂
در جایی دیگر یڪی از دوستان پدرم ڪه اوایل جنگ شهید شده بود و در گلزار شهدای شهرمان به خاڪ سپرده شده بود را دیدمـ. اما خیلی گرفتار بود و اصلا در رتبه شهدا فرار نداشت.
#ادامه_دارد
┄┅═══••✾❀✾••═══┅┄
😌👌.•░از ڪسےڪه ڪتاب نمےخونه بترس
از اونےڪه فڪر میڪنه
خیلے ڪتاب خونده بیشتـــــر ヅ