- در روزگاری که جهان هنوز سرد و بیروح بود و زمستان, سایهی سنگینی روی زمین انداخته بود, هیچ جرقهای برای بیداری طبیعت وجود نداشت. اون زمان بود که, بریجید در بین مه غلیظ و جنگلهای یخزده, تنها کسی بود که در قلبش, اون گرمای پنهان رو داشت. اون فقط یه الهه نبود, خب اون نگهبان اولین شعله بود.
افسانهها میگن, روزی که زمین از شدت سرما رو به مرگ بود, بریجید روی یه تپهی تنها وایساد. اون میدونست که اگه این سکوتِ طولانی ادامه پیدا کنه, زیبایی جهان برای همیشه از بین میره. و با خود گفت: حتی در تاریکترین قلبِ یخ, باید جرقهای از حیات باشد.
از همهی قدرت جادوییش استفاده کرد, از قدرت کلماتش که مثل موسیقی توی باد میپیچید و از قدرت شفاش که توی رگهاش جاری بود. اون شروع کرد به رقصیدن در برفها, و با هر قدمی که روی زمین میذاشت, از بین انگشتاش شعلهای طلایی و خیلی ملایم بیرون میومد. خب این شعله, آتشی برای تخریب نبود, این شعله,آتش آگاهی بود.
وقتی شعلهی اول از دستهاش به زمین رسید, یخها شروع به ترک خوردن کردن و از دل اون گرمای مقدس, اولین جوونههای سبز بیرون اومدن. اون روز, بریجید با بخشیدن آتشی کوچک به زمین, نه تنها فصل بهار رو به دنیا هدیه داد, بلکه به موجودات یاد داد که چطور با هنر, شعر و شفا، میتونن از بین تاریکی هر زمستانی, دوباره بلند بشن. از اون به بعد, هربار که شعلهای توی آتشدانها روشن میشه یا شاعرها با کلماتشون روحها را زنده میکنن, میگن که روح بریجید داره به دنیای ما لبخند میزنه.
- از طرف ستارههای نیمهشب.
- Γνῶθι σεαυτόν, ὅτι ἡ ἀλήθεια ἐν τῷ σκότῳ κρύπτεται. Οὐ γὰρ τὸ φῶς μόνον δείκνυσι τὰ ὁρτά, ἀλλὰ καὶ αἱ σκιῶς αἰνιγματικαὶ τὴν φύσιν ἀποκαλύπτουν.