- او دوباره خودش را در همان جایی پیدا کرد که به آن جنگل تاریک و ترسناک میگفتند.
به علفها که مثل زمرد سبز بودند نگاه کرد, تنها راه میرفت, در حالی که پاهایش زخم شده بود و صورتش خیلی رنگ پریده شده بود.
برف سنگینی میبارید, او تکههای بلورین و آبیرنگ برف را لمس کرد و سردی آنها را حس کرد, برایش تازگی داشت. گم شده بود و با ذهنی که پر از افکر عجیب, دنبال راه برگشت بود, اما هرچه بیشتر میرفت بیشتر به دل جنگل نفوذ میکرد.
ناگهان پایش گیر کرد و توی گودال بزرگی افتاد, جایی که یک زن ژولیده به او لبخند زد و از او خواست هر آرزویی دارد, بگوید...
- از طرف ستارههای نیمهشب.