آموزشگاهمون یه گربه داره که کلا با همه بده امروز منتظر کلاس بودم که یهو اومد چسبید بهم. منم یکم نازش کردم. یهو خوابید . انقدر قلبم نرم شده بود که دلم نمیومد پاشم برم سر کلاس
واقعا نود و نه درصد انرژی روزانه من صرف خوشحال نشون دادن خودم به اطرافیان و پیش دوستام میشه که اونم بعدش بگن وای چرا انقدر اور ری اکت میدی.
ری اکتی ندارم بدم برای اینکه ناراحت نشی دارم تلاش میکنم مَلعون.
آدما اصولا زود بهم اعتماد میکنن. خودشون نمیفهمن ولی یهو میبینن یه چیزی رو بهم گفتن که تاحالا حتی خودشون هم قبول نکرده بودن. ویژگی بدی نیست ولی باعث میشه حس مسئولیتی بهم بده که نمیدونم چیکارش کنم
داشتم مثل آدم درسمو میخوندم که طبق معمول یهو نمیدونم از کجا یه ایده داستانی اومد به ذهنم و همونجا ذهنم قفل شد و جز داستان نویسی کار دیگه ای نتونستم بکنم.