ᴸᵒˢᵗ ⁱⁿ ᵗʰᵉ ᵈʳᵉᵃᵐ
داشتم مثل آدم درسمو میخوندم که طبق معمول یهو نمیدونم از کجا یه ایده داستانی اومد به ذهنم و همونجا ذه
عجب داستانی از توش در اومد .کاشکی اولا حسشو داشتم میاوردمش رو کاغذ دوما جرعتشو داشتم با بقیه به اشتراک بزارمش.
واقعا دوشنبه ها روز شکنجس برام. قشنگ تک تک سلولای بدنم برای استراحت التماس میکنن.
جوری دوستامو از ۶ صبح تا ۱۰ شب میبینم(مدرسه و کلاسا...) که همه مون از اینکه ۵ روز هم و نمیبینیم خیلی خوشحالیم.