از تو کوچه خیابون رد میشی همه جا اعلامیه زدن. از کنار هرکدومشون که رد میشم وایمیستم نگا میکنم انگار نمیدونم چی توش نوشته.
حفظ شدم همه نوشته هاشو
حسنا گلی شیرین ما امشب توی اون تابوت کوچیک بر خلاف همیشه ساکت و آروم بود. معلوم بود خوابه.
وگرنه به ذهنم هم نمیگنجید روزی رو ببینم که این بچه آروم یه جا نشسته و ورجه وورجه نمیکنه
از سختی اون حس براتون بگم.
تصورش عذاب دهنده اس. بچه ای که تا چند هفته پیش جلو چشمت مثل فرفره میچرخید حالا برای جابهجا کردنش باید زیر تابوتش رو بگیرن
منو ببخشید. همش دارم از حسنا میگم. بخوامم نمیتونم چیز دیگه ای بگم. حالا دارم اون بخش از آهنگ چاووشی که میگه [ دو روزه گریه میکنم ، یه لحظه هم نمیگذره ] رو به خوبی درک میکنم.
تا اینجای امسال ، داغ حسنا سخت ترین غمی بود که تجربه کردم. امیدوارم هیچکس داغ نازپرورده اشو نبینه.
میخواستم سر خودمو بند کنم. سایزش بزرگ بود زیاد جالب نشد. باید کوچیک تر درست کنم.
یا هم که از کاموا های درشت تر استفاده کنم
امروز تدفین حسنا و مامانشه. داشتم فکر میکردم که حلوایی چیزی درست کنم.
بهم یاد آوری شد بلد نیستم🧍🏻♀
تو این سالهای زندگیم دقیقا چه غلطی داشتم میکردم که یه حلوا هم بلد نیستم درست کنم. البته نمیدونم توی حرم حلوا اجازه میدن ببری یا نه. بیخیالش شدم شکلات میبرم.