از سختی اون حس براتون بگم.
تصورش عذاب دهنده اس. بچه ای که تا چند هفته پیش جلو چشمت مثل فرفره میچرخید حالا برای جابهجا کردنش باید زیر تابوتش رو بگیرن
منو ببخشید. همش دارم از حسنا میگم. بخوامم نمیتونم چیز دیگه ای بگم. حالا دارم اون بخش از آهنگ چاووشی که میگه [ دو روزه گریه میکنم ، یه لحظه هم نمیگذره ] رو به خوبی درک میکنم.
تا اینجای امسال ، داغ حسنا سخت ترین غمی بود که تجربه کردم. امیدوارم هیچکس داغ نازپرورده اشو نبینه.
میخواستم سر خودمو بند کنم. سایزش بزرگ بود زیاد جالب نشد. باید کوچیک تر درست کنم.
یا هم که از کاموا های درشت تر استفاده کنم
امروز تدفین حسنا و مامانشه. داشتم فکر میکردم که حلوایی چیزی درست کنم.
بهم یاد آوری شد بلد نیستم🧍🏻♀
تو این سالهای زندگیم دقیقا چه غلطی داشتم میکردم که یه حلوا هم بلد نیستم درست کنم. البته نمیدونم توی حرم حلوا اجازه میدن ببری یا نه. بیخیالش شدم شکلات میبرم.
سعی کردم حسنا رو بکشم مثلا(مثلا)
ایراداتش واضحه ولی خب حال ندارم درستشون کنم. ینی از این جهت که میدونم اگه دوباره بکشم هم درست نمیشه.
الله های روی پرچم رو احتمالا ننویسم چون این دفترم همش روی زمینه پرت میشه این ور اون ور به نظرم کار درستی نمیاد.
چهره اش هم که خب گفتن نداره. نمیتونم بکشم. شاید هم عدم توانایی ، هم اینکه درحد صورتگری این فرشته خانوم نیستم. تا همینجاش هم زیادی بود🥀
"mika"
برای یه آدم کمرنگ ، پارادوکس عجیبیه که با چنین پارچه پررنگی لباس بدوزه. هیچوقت قرمزو دوست نداشتم. با
میخواستم برش بدم. ولی گفتن پارچه ات چون نخیه برو آب بنداز شاید آبرفت داشته باشه🦖
مرحله دوخت و دوز به فردا موکول شد