هدایت شده از نگارین✨🇮🇷
اینجارو=)
یکم موقع عکس گرفتن بند هاش کوتاه بلند بود چون هنوز قد بچه رو نمیدونم بند هاشو دوخت نزدم با سوزن وصل کردم اینجا تو عکسش یکم یه وری افتاده🦭
چقدر وابسته شدن حس عجیبیه ، خصوصا نسبت به بچه ها. 𖦁
فکر میکردم مواجهه ام با بچه ها اینطوری باشه که بچه عر میزنه ، منم در بهترین حالت از پنجره پرتش میکنم پایین.
ولی نه از پنجره شوتش کردم بیرون ، نه تو سرش زدم ، نه داد کشیدم.
چطور آدمی میتونه سر بچه ای که کله صبح با پنج تا انگشتش میاد میکوبونه تو صورتت و بهت صبح بخیر میگه داد بزنه.
یا وقتی که داری واسش خوراکی درست میکنی یهو یه چیزی بچسبه به پاهات. پایینو نگا کنی و ببینی عه! دو تا چشم درشت دارن بهت با یه حالت من خیلی گشنمه خاصی نگاه میکنن.
وقتی که سعی میکنه بهت بگه خاله ولی این فرشته هنوز یاد نگرفته حرف بزنه پس یه اسم خاص روت میذاره و « آله» صدات میزنه.
و بله. من آله این بچه ام. آله ای که الان بیشتر از هزار کیلومتر از دلداده اش دوره.
فقط میتونم با دوختن این لباسا به دلداده ام ابراز علاقه کنم ؛
هرچند واقعا از این جهت نگرانم که آیا حافظه اش انقدری قوی هست ، دفعه بعدی که منو میبینه یادش بیاد من کی بودم🥀؟