بچه که بودم مامانم گفت تو قبرستون پا رو قبر کسی نذار به نشانه احترام به شخصی که اونجا خوابیده، این عادت همیشه برای من موند؛
حالا تو این خیابونا چجوری قدم بزنیم؟
الان اینطوریم که حس میکنم با دوستام دوست نیستم، عضوی از خونواده نیستم، آدم مورد علاقه هیچکس نیستم، چمیدونم کلا به این دنیا تعلق ندارم.
ما همانند شیشه بودیم ؛
اگر پاکمان میکردند میدرخشیدیم ، اما آنها شکستند و ما هم بریدیم.