برگه های سفید کاغذم همه با اسم تو پر شدن
جوری که بعضی وقتا از خودم میپرسم هنوزم این کاغذها متعلق به منه!؟
و در نهایت این ما هستیم که میجنگیم و میجنگیم و درست در لحظه ای که نباید نقطه ای میگذاریم روی تمام آغاز هایمان
و شاید همین لحظه باشد ، تلاقی ِبین امید و ناامیدی ، مرز باریک نجات و پوچی ، و در هم تنیده شدن زندگی ..
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
هوای امروز یطوری خوبه که حتی اگه تویی که تو عمرت دو سه تا کتاب درست هم نخوندی و عقایدت با توجه به ریلزهای اکسپلورت عوض میشه بخوای باهام بحث سیاسی کنی، اعصابم بهم نمیریزه.
برای کمک کردن به افراد باید مسائل را با چشم آنان دید و با گوش آنان شنید
باید برای مدتی چند فردی بشوم جز خودم
فردی بشوم که میخواهم به او کمک کنم
بعد آرام آرام از قالب او خارج شوم و به قالب خود باز گردم
و مسائل را حلاجی کنم
ما هیچ گاه نمیتوانیم با عینک خودمان ، لکه ی عینک دیگری را پیدا کنیم و برای پاک کردنش بکوشیم
این جمله ی دنیا دو روزه رسما داره کل وجوه زندگیم رو تحت الشعاع قرار میده🦕
او میخواست زنده بماند؛)
سکوت چه آسان است وقتی کلمات تورا دیگری به دوش بکشند ..
و سکوت کردن برای تو سخته
اما برای کسی که مسبب سکوت تو نبوده و تبعاتش گریبان اون رو میگیره سخت تره ..